English Version
This Site Is Available In English

حضور در مسیر درست، آغاز رهایی و توانمندی انسان

حضور در مسیر درست، آغاز رهایی و توانمندی انسان

پنجمین جلسه از دوره پنجاه و چهار از کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰، نمایندگی پارک لاله به استادی دیده‌بان محترم دکتر امین، نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر علیرضا روز پنجشنبه ۲۹ مرداد ماه ۱۴۰۵ با دستور جلسه «هفته دیده‌بان» ساعت ۶:۰۰ صبح آغاز به کار کرد.

سخنان استاد:

سلام دوستان، امین هستم، یک مسافر.

هفته دیده‌بان را تبریک می‌گویم و شاکر خداوند هستم که در جمع شما حضور دارم.

حضور انسان در مکان‌های درست، خودش بالاترین نعمت و توفیق است. من خودم بارها این موضوع را احساس کرده‌ام

بعضی‌ها می‌پرسیدند: «چه کار کنیم که خوب بشویم؟» من می‌گفتم کار خیلی خاصی لازم نیست انجام بدهید؛ فقط کافی است حضور داشته باشید. شما وقتی وارد یک مسجد می‌شوید یا به یک عروسی و مراسم می‌روید، از شما پذیرایی می‌کنند. حالا مهم نیست چطور رفته باشید، چه لباسی پوشیده باشید یا کجا نشسته باشید؛ چای، خرما، غذا و چیزهایی که در آن مجلس هست به شما می‌رسد. بنابراین شرط اصلی این است که آنجا حضور داشته باشید.

اینکه چه حالی داشته باشید، چه احوالی داشته باشید، بدهکار باشید، اخراج شده باشید یا شاغل باشید، اهمیت چندانی ندارد. کسانی که این موضوع را متوجه شوند، دیگر صندلی‌شان را رها نمی‌کنند و حاضر نیستند جایگاه و حضور خودشان را از دست بدهند.

ولی من خودم زمانی که تفکراتم کمی متفاوت بود، می‌گفتم حتماً باید حالم خیلی خوب باشد. باید کاملاً مرتب و آماده باشم، همه چیز سر جای خودش باشد و همه چیز دقیق و درست باشد. مثل آدمی که می‌خواهد از خانه بیرون برود و باید یک خط روی پیراهنش باشد؛ اگر لباسش آن‌طور که می‌خواهد نباشد، دوباره آن را درمی‌آورد و از نو اتو می‌کند. همه چیز باید آنکارد و دقیق باشد و بعد از خانه بیرون برود.

این یک حجاب خیلی بزرگ است.

من در طول این سال‌ها در کنگره افراد مختلفی را دیده‌ام که دردمند و بیمار هستند، اما برای درمانشان نمی‌آیند. مکان‌هایی که برایشان خوب است و کارهایی که به نفعشان است، مفت و مسلم از دست می‌دهند. نیروهای منفی ابزارهای مختلفی دارند و برای هر کسی از یک وسیله استفاده می‌کنند و گاهی به زیباترین شکل وارد می‌شوند.

می‌گوید: «وقتی همه چیزت مرتب شد، بعد برو کنگره.»

یک نفر به من گفت: «آقا امین، وقتی نماز می‌خوانم چون حواسم خیلی پرت است و فکرهای خیلی زشتی به ذهنم می‌آید، نماز نمی‌خوانم.»

گفتم: «  تو به خاطر اینکه فکرت خراب است باید نماز بخوانی. می‌گویی هر وقت فکرم درست شد نماز می‌خوانم؟ چه حقه جالبی! تو هیچ‌وقت قرار نیست فکرت درست شود.»

مثل اینکه بگویی: «چون جسمم ضعیف است، برای ورزش مناسب نیستم.»

اتفاقا، چون جسمت ضعیف است باید ورزش کنی. چون تعادل نداری باید این کار را انجام بدهی
اما گاهی نیروی منفی می‌آید و همین موضوع را در ذهن انسان برعکس می‌کند.

یکی از بچه‌های کنگره هست که سال‌هاست می‌خواهد به کنگره بیاید و درمان شود. من از برنامه‌اش خبر دارم. به او نسخه می‌دهیم، اما هیچ‌کدام از نسخه‌ها اجرا نمی‌شود. می‌گویم برو پارک لاله؛ یک جلسه می‌رود و دیگر نمی‌رود. برو فلان‌جا؛ نمی‌رود.

آدم بسیار خوبی است، خیرش به خیلی‌ها می‌رسد. در زندگی انسانی است که برای چندصد نفر فایده دارد، برای چندصد نفر رزق و روزی ایجاد کرده، خودش کارآفرین است و شغل ایجاد کرده و شاید چندصد نفر از فعالیت او زندگی و امرار معاش می‌کنند.

اما به خودش چیزی نمی‌رسد.

چون تصورش این است که باید همه کارها دقیقاً روی برنامه من قرار بگیرد، آن‌وقت شروع می‌کنم به رفتن پارک لاله، آن‌وقت شروع می‌کنم به درمان، آن‌وقت شروع می‌کنم به رفتن استخر و دانشگاه.

در صورتی که قضیه دقیقاً برعکس است. شما هر وقت شروع کردی، قضیه درست می‌شود و شرایط به‌تدریج تغییر می‌کند.

من خیلی خوشحالم که پارک لاله یک مقدار رونق خوبی پیدا کرده؛ نه فقط به خاطر تعداد، نه به این دلیل که تعداد افراد به دویست نفر رسیده، بلکه از این جهت که افراد بیشتری از این موضوع باخبر و مطلع می‌شوند.

زیاد شدن تعداد خوب است، اما شلوغ شدن پارک لاله از این جهت باعث خوشحالی من می‌شود که انسان‌های بیشتری از این قضیه باخبر می‌شوند.

وقتی یک نفر از یک شعبه می‌آید، می‌بینیم بعضی شعبه‌ها هستند که هیچ‌کس از آن‌ها به پارک لاله نمی‌آید؛ در حالی که بسیاری از انسان‌های آن شعبه و نمایندگی به پارک لاله نیاز دارند. پارک لاله برای آن‌ها دوا و شفا است، ولی هیچ اطلاعی از آن ندارند و هیچ خبری ندارند.

آن نمایندگی محروم می‌شود. اما یک نفر یا دو نفر از آن نمایندگی می‌آیند. من از ایجنت‌های قبلی می‌پرسیدم، می‌گفتند شش تا نمایندگی حضور دارند، ولی نمایندگی‌هایی هستند که اصلاً حضور ندارند.

من می‌دانستم ما شانزده، هفده تا نمایندگی داریم، پانزده تا، و خیلی‌ها دارند آنجا اذیت می‌شوند؛ در نمایندگی دور خودشان می‌چرخند،به کیفیت درمان نمی‌رسند، چون انسان بعضی وقت‌ها زورش نمی‌رسد به یک چیزهایی. این را باید بفهمد.

اگر انسان این قضیه را بفهمد که در بعضی مسائل زورش نمی‌رسد و نیاز به کمک دارد، خیلی قضیه عوض می‌شود.

بعضی وقت‌ها آدم فکر می‌کند همه چیز را باید خودش، خودِ خودش حل کند، ولی این‌طوری نیست.

اگر شما افتادی توی باتلاق، تو که نمی‌توانی پسِ گردن خودت را بگیری. قوی‌ترین انسان روی کره زمین هم باشی، اگر افتادی توی باتلاق، نمی‌توانی گردن خودت را بگیری و خودت را از باتلاق بیرون بکشی. طبق قانون سوم نیوتن، این محال است، امکان‌پذیر نیست.

باید یکی بیاید، یک طناب بیندازد، یک چیزی به تو بدهد، یک کاری بکند که تو را از آنجا بکشد بیرون.

اگر تو بمانی، روزبه‌روز فرو میروی توی باتلاق. دست‌وپا بزنی و هی تلاش کنی، هی تلاش کنی، لحظه‌به‌لحظه توی آن باتلاق فرو می‌روی و هیچ اتفاقی برایت نمی‌افتد.

تاریکی هم همین‌طوری است. تاریکی برای انسان این‌جوری است. بعضی مسیرها را انسان باید خودش حرکت کند، بعضی مسیرها باید به او کمک شود.

چه چیزی نمی‌گذارد به او کمک شود؟ آن غرورش، آن منیتش، آن تکبرش که بخواهد دستش را دراز کند برای یاری.

توی کنگره می‌گویند تا کسی دستش را دراز نکرده، شما حق نداری به او کمک کنی. تا کسی دستش را دراز نکرده، شما حق کمک نداری.

این حرف پشتش چه چیزی را دارد می‌گوید؟ می‌گوید که اگر کسی دستش را دراز نکند، اگر کمکش کنی به دردش نمی‌خورد. آن انسان هیچ‌وقت از تاریکی خارج نمی‌شود.

منتهی‌الامر، انسان باید به یک نقطه‌ای برسد در زندگی که سر خم کند، یاد بگیرد و سر خم کند. این سر خم کردن بعضی وقت‌ها به عمر انسان قد نمی‌دهد.

ما در خیلی از مسائل ممکن است انسان‌های توانایی باشیم؛ یک مدیر خیلی خوبی باشیم، یک کارمند خیلی خوبی باشیم، یک شاگرد یا دانشجوی خیلی موفقی باشیم، ولی در یک مسئله دیگر نه؛ در مسئله دیگر خیلی ضعیف باشیم، خیلی ناتوان باشیم. آنجا بایستی دستمان را دراز کنیم.

بعضی‌ها به من می‌گفتند شما خیلی موفق بودی، فلان بودی. بعضی از انسان‌ها می‌گویند موفق بودی. من می‌گویم من موفق بودم چون معلم‌های زیادی داشتم.

هر کسی که معلم بیشتری داشت، استاد بیشتری داشت، آن انسان در کارها یاریگر بیشتری داشته. هر استاد یعنی یک دستی که او را از تاریکی گرفته و کشیده بیرون.

این دست‌ها وقتی که زیاد شدند، آن وقت شما به ارتقا می‌رسی، شما از آن باتلاق‌های زندگی خارج می‌شوی.

آنجایی که در اول جزوه جهان‌بینی می‌گوید: «بار دیگر مست شویم، حاصل صد دست شویم.» همین دیگر، درست است؟ اگر اشتباه نکنم. «بار دیگر مست شویم، حاصل صد دست» یعنی چه؟

توی آن جمله یعنی صد تا دست آمده؛ شما توی باتلاق بودی، باتلاق‌های مختلف، هر دستی آمده یک‌ذره گرفته‌ات، کشیده‌ات بیرون. آن وقت شما از گره‌های بسیار زیادی عبور کردی، نجات پیدا کردی.

خب معلوم است انسان موفقی می‌شوی، معلوم است انسان توانمندی می‌شوی. پس آن توانا شدن از آن سر خم کردن عبور می‌کند.

آن انسانی که شما می‌بینی انسان قوی است، نیرومندی است، این‌ها را سپری کرده. این‌ها قوانینی هستند که بعضی انسان‌ها می‌دانند و خیلی از انسان‌ها نمی‌دانند

فکر می‌کنند او خیلی خوش‌شانس بوده، توی خانواده مرفهی بزرگ شده، امکانات خاصی داشته، ژن به خصوصی داشته، باهوش بوده.

نه؛ قوانین زندگی را بلد بوده. بلد بوده کجا احترام بگذارد، کجا فروتنی کند، کجا کوتاه بیاید، کجا کوتاه نیاید، کجا بجنگد، کجا دستش را ببرد بالا. این‌ها را یاد گرفته.

چون هیچ انسانی با هیچ قدرتی نمی‌تواند در مقابل هستی قد علم کند. این را باید دانست؛ هیچ انسانی
با تمام قدرتش، آنی که می‌تواند با هستی به تعادل برسد، مثل کسی که موج‌سواری می‌کند، از مسائل شروع می‌کند عبور کردن. باید این موج‌سواری را یاد بگیرد..

اما انسان این موقع فریب می‌خورد؛ فکر می‌کند چون قوی است، چون زورش زیاد است، چون تواناست، می‌تواند. دچار این وهم می‌شود که می‌تواند این کار را بکند. می‌رود مقابلش قرار می‌گیرد و خرد می‌شود.

در مقابل امواج قرار می‌گیرد، خرد می‌شود و می‌رود در زیر امواج قرار می‌گیرد؛ که آقای مهندس توی سی‌دی‌اش آموزش داده. ولی یک کسی نمی‌آید سوار امواج بشود.

حالا برای اینکه این قوانین را انسان یاد بگیرد، خداوند به هر انسانی یک جانی می‌دهد. مثل این بازی‌های کامپیوتری، دیدید به هر کسی یک جانی می‌دهند؟ شما می‌خواهی شروع کنی بازی کامپیوتر ی، معمولاً بهت جان می‌دهند دیگر؛ شش تا، هفت تا، ده تا جان می‌دهند.

بعد مثلاً هر دفعه می‌سوزی، یک تکه از جان‌هایت را از دست می‌دهی. بعد اگر همه جان‌هایت را از دست دادی، سوختی. بعد دوباره بروی از اول شروع کنی. بعضی وقت‌ها هم توی این بازی‌ها جان به دست می‌آوری.

خب آدم هم جان به لب می‌شود تا این‌ها را یاد بگیرد.

این بازی‌های کامپیوتری از روی زندگی ما ساخته شده‌اند. در واقع این بازی‌ها، آن کسی که طراح این بازی بوده، آمده این را طراحی کرده. تمام بازی‌ها این هستند؛ عیناً این از زندگی خود انسان و از حقیقت خود انسان برداشته شده.

حالا اینکه انسان‌ها، خداوند بهشان جان داده، توی مسیر زندگی دارند حرکت می‌کنند، چند تا گروه می‌شوند.

یک عده انسان‌هایی هستند که از آن جانی که بهشان داده شده، جان یعنی انرژی، پول، توانایی، فقط و فقط و فقط برای لذت بردن و خوشی و تفریح و سرگرمی استفاده می‌کنند.

این‌ها خود ‌خوش‌کنانند؛ یعنی همه چیز را برای خوشی خودشان به کار می‌برند. کبابی بخورند، حالی کنند، مهمانی بروند، تفریحی کنند، سورچرانی کنند، بچرخند؛ هر جا که برایشان خوشایند و لذت‌بخش باشد، این‌ها بساطشان پهن است.

هر کجا یک ذره برایشان خوشایند نباشد، می‌روند. مهمانی می‌گویند: «الان غذا را خوردند، می‌بینند قرار است ظرف بشورند، کار بکنند؛ ببخشید، ما یک کسی تماس گرفته، کار داریم، باید برویم. فردا باید برویم جایی.» سریع فلنگ را می‌بندند.

موقعی پیدایشان می‌شود که سر تقسیم غنایم است. موقعی که می‌خواهند، موقع جنگ خبری ازشان نیست، ولی موقع تقسیم غنایم پیدایشان می‌شود. مسجد که ساخته نشده، گدا درش حاضر است.

این‌ها همیشه آماده هستند که یک چیزی بگیرند، چیزی بهشان حال بدهد، چیزی خوششان بیاید و این‌ها. اصلاً و اصلاً حاضر نیستند به نسبت درجه‌شان از این لذت‌ها و خوشی‌های خودشان عبور کنند.

ممکن است خیلی از شماها این‌طوری باشید، ممکن است خیلی از ماها این‌طوری باشیم.

خب نتیجه چه می‌شود؟ آن جانی را شما گرفتید که در آن بازی شروع کنید به حرکت کردن و مراحل را طی کنید..

هر انسانی که به این جهان می‌آید، یک مأموریتی دارد؛ به یک دلیلی آمده. بر اساس آن دلیلی که آمده، آن جان را دادند. به یکی بیشتر دادند، به یکی کمتر دادند، به یکی جسم قوی‌تر دادند، به یکی جسم ضعیف‌تر.

خوب، آن وقت چه کار می‌کند؟ همه را می‌رود صرف خوشی و تفریح و خوش‌گذرانی و این مسائل می‌کند.

چهارپایانی که به دنبال دست و پای اضافه هستند، اصلاً به سر کمک نمی‌رسند. یک شب بالای سر مریض بخوابد، یک شب فلان بشود، همیشه هم کار دارند.

کارشان چیست؟ توی خیابان به سرعت حرکت می‌کنند، لایی می‌کشند، همه چراغ‌ها را رد می‌کنند، می‌روند سریع خانه، پیژامه‌شان را می‌کنند، پایشان را می‌اندازند جلوی تلویزیون.

کارشان این است بنشینند، لم بدهند، یک جا ساندویچی بخورند، آبمیوه‌ای بخورند، بروند توی این موبایل بچرخند، برای خودشان حال کنند، دری‌وری بگویند. این چیزها کار اصلی‌شان است. این‌ها وقت ندارند.

خوب، نتیجه‌اش چه می‌شود؟ این‌ها می‌شوند «وَالضَّالِّينَ»؛ این‌ها گمراه می‌شوند، چون یک راه اشتباه می‌روند. به جایی که باید می‌رفتند، مثلاً کشور ژاپن، قطعات الکترونیکی خرید کنند، رفتند هاوایی دارند آب پرتقال می‌خورند، عشق و حال می‌کنند.

خب این یک مسیر دیگر را رفته دیگر. آنجایی رفته که بهش خوش بگذرد؛ نرفته آنجایی که کار را انجام بدهد.

چون مسیر اشتباه رفته، می‌شود گمراه دیگر. چه‌جوری گمراه می‌شود؟ یعنی راه را گم کرده. چرا گم کردی؟ چون قطب‌نمایش آن لذت‌هایی بوده که برایش خوشایند بوده.

تو را گذاشتند که بایستی بالای سر مریض، بدانی درد چیست، بدانی رنج چیست، ازخودگذشتگی چیست، محبت چیست رفتی؟.

چرا پیچاندی؟ چون برایت لذتی نداشته، چون عشق و حالی توش نبوده. باید لگن می‌گذاشتی، بوی تعفن، بوی بد، خواب نداشتی.

من خب انجام دادم، تجربه کردم که بالای سر این مریض خوابیدن کار؛ راحتی نیست. ممکن است اصلاً جا نداشته باشی، روی زمین بخوابی، اصلاً خوابت نبرد.

خوب، این‌ها همان‌هایی هستند که «وَالضَّالِّينَ»؛ یعنی در سایه کسانی که می‌روند در سایه، دیگر از نور برخوردار نیستند. می‌روند توی یک کنج سایه‌ای پیدا می‌کنند، بساطشان را پهن می‌کنند، در آن سایه بساط عیش و نوش خودشان را پهن می‌کنند و شروع می‌کنند به خوشی و تفریح و خوش‌گذرانی. اصلاً یادشان می‌رو د.

گروه دیگر چیست؟

البته این به این معنی نیست که انسان تفریح نکند. من اصلاً منظورم این نیست. نه، شما باید اهل عشق و حال هم باشید. اتفاقاً باید اهل این چیزها باشید.

یک جا رفتی آشپزی کنی، کباب درست کنی، حال پخش کنی. من اتفاقاً خیلی هم موافق این کارها هستم. بتوانی یاد بگیری لذت ببری.
این کارها خوب است؛ باعث می‌شود یاد بگیرید که این کارها را انجام بدهید.

منظور من این نیست که شما راهب بشوید و به خودتان سختی بدهید. نه، این است که خط‌مشی زندگی انسان بر اساس این نباشد که: «چه کار کنم بهم حال بده؟ چه کار کنم فقط بهم خوش بگذره؟»

و حاضر نباشد برای هیچ احدی و هیچ کسی... یعنی چه؟ یعنی حاضر نیست از آن جانی که بهش دادند، ذره‌ای‌اش را خرج کند برای کسی که نیاز دارد.

از آن پولی که بهش دادند، حاضر است به زور پیتزا بخورد، ولی حاضر نیست نصفش را بدهد یکی دیگر بخورد. از این حاضر نیست عبور کند. منظور من این است.

خب، یک گروه دیگر چیست؟

گروه دیگر کسانی هستند که جانی خودشان را که دارند خرج می‌کنند برای اهدافشان، ولی کم می‌آورند.

آدم‌های پرتلاشی هم ممکن است باشند، زحمت‌کش هم باشند، سختی‌دیده باشند، ولی یک سری اهداف و یک سری خواسته‌ها دارند که آن خواسته‌ها نامعقول است. آن جانی که بهشان دادند برای آن‌ها کافی نیست.

بعد چه کار می‌کنند؟ می‌روند جان بقیه را می‌گیرند، می‌روند نفس بقیه را می‌گیرند، می‌روند زندگی دیگران را تلخ می‌کنند، کار دیگران را زهر می‌کنند.

آن‌ها افرادی هستند که از جانشان استفاده می‌کنند، ولی کم می‌آید. بعد مجبورند چه کار کنند؟ توی اداره حال بقیه را بگیرند، توی خانه حال همه را بگیرند، زندگی را برای همه زهرمار کنند، تلخ کنند، گیر بدهند، فضاها را مسموم کنند.

راه‌های مختلفی می‌شود راجع بهش ساعت‌ها صحبت کرد. با روش‌های مختلفی می‌شود این کار را انجام داد؛ جان دیگران را بگیرد، خرج راه خودش بکند، پول دیگران را بگیرد، خرج مسیر خودش بکند.

حالا یک موقع ساده است، مثل صورت آشکار. مثلاً شما مال یتیم را می‌خوری، مال دیگران را می‌خوری، چه می‌دانم این‌ور و آن‌ور می‌کنی، یک پولی گیرت می‌آید، به حق و ناحق می‌کنی. این صورت آشکار دارد.

ولی در صور پنهان، انرژی است. انرژی جلوی رشد دیگران را می‌گیری. رفتی توی یک ساختاری، آن ساختار را بستی، مسدودش کردی. آدم‌ها آمدند با یک انگیزه‌ای رشد کنند، شما آمدی آن ساختار را مسدود کردی، نمی‌گذاری دیگران رشد کنند، جلوی پیشرفت انسان‌ها را گرفتی، جلوی حرکت دیگران را گرفتی، سد ایجاد کردی.

از آن سدی که ایجاد کردی، داری برق می‌گیری. جلوی انگیزه، جلوی حرکت انسان‌ها را گرفتی.

یک عده آدم باانگیزه و باانرژی وارد دانشگاه شدند. این‌ها آماده یادگیری هستند، این‌ها اسب زین‌کرده هستند. این‌ها اگر بهشان بگویی فردا صبح ساعت چهار صبح فلان‌جا باش، می‌آیند. اگر بگویی فلان کار را بکن، به تاخت می‌آیند.

اما شما آمدی چه کار کردی؟ شما آمدی آموزش بد دادی، وقت این‌ها را تلف کردی، انرژی‌شان را ریختی توی باتلاق، راهشان را سد کردی.

توی اداره هستی، یکی می‌آید طرح خوبی می‌دهد برای پیشرفت. جلوش را مسدود می‌کنی، نمی‌گذاری پیشرفت ایجاد بشود. می‌دانی طرحه می‌گیرد، ولی جلوش را می‌گیری.

این باعث می‌شود که چه؟ آن انرژی‌ها و انگیزه آدم‌هایی که مثلاً آدم‌های باانگیزه، باحوصله و باانرژی بودند، از بین برود. این‌ها آمدند توی یک رشته‌ای وارد شدند، بعد از مدتی می‌گویند: «دیگر اصلاً ما نمی‌خواهیم، اصلاً هیچ‌وقت درس بخوانیم.» ول می‌کنند، می‌روند، اصلاً ترک تحصیل می‌کنند، انصراف می‌دهند، اصلاً از ادامه کار منصرف می‌شوند؛ بس که راهشان مسدود شده.

و شما از این سدی که ایجاد کردی، داری انرژی منفی را جذب می‌کنی.
این‌ها می‌شوند «مغضوبین». این‌ها مورد غضب خداوند قرار می‌گیرند.
تو مسیر خودشان و انسان‌های دیگر هستند.

و انسان‌های دیگری هستند که از آن جانی که خداوند بهشان داده، هم برای زندگی خودشان و پیشرفت خودشان استفاده می‌کنند، بخشی از آن نانی که دارند، یک مقدار خودشان می‌خورند، قوت بگیرند، بتوانند کار کنند، بتوانند فعالیت کنند، بتوانند حرکت داشته باشند؛ یک مقداریش را انفاق می‌کنند، یک مقداریش را می‌بخشند.

حالا ممکن است که در سختی ببخشند. یعنی خودش گرسنه است، یک مقدار می‌خورد که از آن گرسنگی بیرون بیاید، هنوز سیر نشده، ولی می‌بینی یک نفر دارد از گرسنگی می‌میرد. م ی‌تواند سیر بشود، ولی سیر نمی‌خواهد بشود. یک مقدار از آن نان را می‌دهد به کسی که دارد از گرسنگی می‌میرد.

این درجه بالای بخشش است.

نه اینکه خودش دارد از گرسنگی می‌میرد، بدهد به یکی دیگر که باید بمیرد. نه، منظورم این نیست.

اینکه شما نان داشته باشی، بخوری، سیر بشوی و اضافه‌اش را به دیگران بدهی، این کار عاقلانه‌ای است؛ می‌شود انفاق و بخشش.

ولی اینکه نان داری، ولی هنوز سیر نشدی، خودت یک مقدار گرسنه هستی، به دیگران می‌دهی، این می‌شود گذشت.

از چه گذشتی؟ از اینکه سیر بشوی.

ولی آن موقعی که سیر بودی، صد تا نان داشتی، دوتایش را خوردی، سیر شدی، بقیه‌اش را بین دیگران تقسیم کردی، این می‌شود انفاق، می‌شود بخشیدن.

ولی این‌ها با همدیگر درجه‌شان یک مقدار متفاوت می‌شود.

از آن جانی که بهت داده، در وادی چهاردهم آموزش می‌دهد: «خوشا به آن‌کس که می‌بخشد و به فکر بازپس‌گیری نیست.»

آن وقتی که از آن جانی که دارد می‌بخشد، بعد در خطابه دوم «عقاب سفید» می‌گوید که خداوند به او چه کار می‌کند؟ جان دوباره یا چندباره می‌دهد.

انسانی که در راه حرکت می‌کند و از جان خودش به دیگران می‌دهد، خداوند بهش جان دوباره یا چندباره می‌دهد.

دارد این را بیان می‌کند و این دیگر داستانش متفاوت می‌شود.

خب، این می‌شود آن کسانی که خداوند بهشان چه کار کرده؟ نعمت داده.

«الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ»

صراحتاً «الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ»، کسانی که بهشان نعمت بخشیدی.

نعمت چه می‌بخشی؟ نعمتی که می‌تواند جانش را در راه مسیر درست خرج کند و در راه بخشیدن خرج کند و تو به او چه کار می‌کنی؟ نعمت می‌دهی.

به واسطه چه؟

خداوند باید برای چه به انسان نعمت بدهد؟ انسانی که دارد جان دیگران را می‌گیرد، انسانی که دارد از آن امکاناتی که بهش داده، فقط، واسه فقط این کلمه، فقط واسه خوشی و لذت و آسایش خودش خرج می‌کند؛ برای چه باید نعمت بدهد؟ چرا باید این کار را بکند؟ هیچ‌وقت این کار را نمی‌کند.

کدام سازمان است که وقتی بودجه می‌دهد، آن بودجه را خرج اشتباه می‌کند، بودجه‌اش را بیشتر می‌کند؟ کدام سازمان سالم این کار را می‌کند؟

وقتی شما به یک نفر بودجه می‌دهی، می‌رود راه‌سازی می‌کند، جاده‌سازی می‌کند، کار می‌کند، سال بعد دو برابر می‌کنی بودجه‌اش را، سال بعد سه برابر می‌کنی بودجه‌اش را.

خداوند هم با انسان همین‌طور است، هستی هم با همین انسان همین‌طور است.

وقتی که به تو جان داده، به تو توانایی داده، به تو پول داده، به تو قدرت داده، به تو اعتبار داده؛ وقتی از این استفاده می‌کنی برای آبادانی، برای ساختن و برای رفاه خودت و زندگی دیگران، سال بعدی دو برابرش می‌کند، سال بعدی سه برابرش می‌کند. این‌جوری است که افزایش پیدا می‌کند.

ولی وقتی بودجه‌ها را حیف‌ومیل کردی، فاکتور الکی رد کردی، این‌ور و آن‌ور خرج کردی، به این دادی، رشوه دادی، فلان دادی، اگر سیستم سالم باشد، سیستم الهی سیستم سالمی است، سال بعدی بودجه‌ات را نصف می‌کند که بفهمی.

اول نصفش می‌کند که بفهمی داری اشتباه می‌کنی. اگر نفهمیدی، قطعش می‌کند.

پس این است که انسان، انسان‌هایی که خداوند بهشان توان می‌دهد، نیرو می‌بخشد، از یک قواعدی دارد پیروی می‌کند، می‌رود جلو.

بله، البته نیروهای منفی هم به انسان جان می‌دهند. این هم پرانتز را باز کنم که شما اگر در جهت منفی حرکت کنی، در جهت تاریک حرکت کنی، آن وقت بودجه‌ات را آن‌ها می‌دهند. هان، بودجه‌ات را آن‌ها می‌دهند. از یک جای دیگر می‌دهند بودجه‌ات را و آن باعث چه می‌شود؟ باعث تباهی و نابودی بیشتر می‌شود.

پس اگر احساس می‌کند یک نفر دارد هی خراب‌کاری می‌کند و هی بودجه‌اش هم دارد زیاد می‌شود، ممکن است بودجه‌اش جای دیگری باشدها. همیشه بودجه‌اش از آن‌ور نیست.

در کل، این‌ها فرمول‌هایی هستند که باید این‌ها را یاد بگیرد، باید از این‌ها یواش‌یواش عبور کند.

اگر از کسانی است که جان دیگران را می‌گیرد، باید یواش‌یواش بیاید این را قطعش کند.

انسانی است که فقط دارد صرف خوشی و تفریح می‌کند، باید یاد بگیرد که تفریح و خوشی باید باشد، ولی طی طریق هم باید باشد، طی مسیر هم بایستی باشد.

هرچقدر ما این‌ها را بیشتر یاد می‌گیریم، توی زندگی بودجه‌مان زیاد می‌شود. از طرف نیروهای موافق، بودجه‌مان که زیاد شد، قدرت پیدا می‌کنیم، توان پیدا می‌کنیم، می‌توانیم که خیلی کارها را انجام بدهیم.

البته آزمون الهی هم هست. بعضی وقت‌ها انسان بودجه‌اش قطع می‌شود، کم می‌شود تا خودش را بازسازی بکند.

مثل یک استخر است که آبش خالی می‌شود تا شما کف آن استخر را تمیز و ایز و گام کنید، بکنید، دوباره درستش کنی، دوباره آب بکنی توی استخر. این‌ها هم نکاتی هستند که در کنارش وجود دارد.

من خودم هرچقدر که این‌ها را یاد گرفتم، شرایطم نسبت به گذشتن بهتر شد.

یک زمانی فقط می‌خواستم از آن بودج ه‌ای که دارم، فقط برای پیشرفت خودم استفاده کنم؛ مدرک بگیرم، فلان را بگیرم، فلان کار را انجام بدهم.

دارد درس می‌خواند، پیشرفت کند، پدرش ازش می‌خواهد مثلاً برایش چایی بده، یک‌ذره زورش بیاید، بلند شود یک چایی برود برای پدرش که پول کلاسش را می‌دهد، خرج زندگی‌اش را داده، در مدرسه مواظبش بوده، بچه بوده، مواظبش بوده. این حاضر نیست این کار را بکند.

خب، اصلاً حاضر نیست این کار را بکند. این جزو چیزه دیگر، گمراهانه دیگر. حاضر نیست آنجا خرج کند، یک ذره حاضر نیست از خوشی خودش بگذرد، یک ذره حاضر نیست از پیشرفت خودش بگذرد. در ادامه دچار مشکلات بسیاری خواهد شد.

خب، امیدوارم که این مطالب برای ما مفید باشد و بتوانیم از آن‌ها استفاده کنیم. یواش‌یواش بتوانیم در مسیر خوب و مفیدی حرکت کنیم که هم خودمان احساس رضایت داشته باشیم، هم دیگران از اینکه در کنار ما دارند زندگی می‌کنند، احساس رضایت داشته باشند.

این خیلی مهم است که دیگران در کنار ما احساس رضایت کنند. اگر شما جوری زندگی می‌کنی که کسی از شما راضی نیست، حتماً، حتماً مشکل داری؛ باید درستش کنی. یک جا تعادل را رعایت نمی‌کنی.

از اینکه به صحبت‌های من گوش کردید، از همه شما سپاسگزارم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ضبط و عکس: مسافر مجتبی (پرستار)

تایپ: مسافر امید (ارتش)

بارگزاری: مسافر وحید (لوئی پاستور)

تهیه شده در گروه مرزبانی سایت پارک لاله

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .