سلام دوستان شقایق هستم همسفر
وقتی برای اولین بار وادی پنجم را شنیدم، احساس کردم این وادی فقط یک آموزش نیست؛ انگار پاسخی بود به سالها سردرگمی و انتظار من.
سالهای زیادی با ناامیدی، فرو رفتن در تاریکی و غم زندگی کردم. روزهایی بود که فکر میکردم دیگر هیچ نوری در انتهای این مسیر وجود ندارد. لبخند میزدم، اما درونم پر از آشوب و اضطراب بود. بارها از خودم میپرسیدم: «تا کی؟» و هیچ جوابی برای این سؤال نداشتم.
همیشه فکر میکردم اگر شرایط تغییر کند، اگر دیگران تغییر کنند، اگر یک اتفاق خوب برای زندگیام بیفتد، آن وقت حال من هم خوب میشود. اما وادی پنجم به من فهماند که هیچ تغییری از بیرون آغاز نمیشود؛ تغییر واقعی از درون من شروع میشود، از همان لحظهای که تصمیم میگیرم حرکت کنم.
بهعنوان یک همسفر، بارها خواستم با فکر کردن، با نگرانی و حتی با گریه، مشکلات را حل کنم؛ اما هرچه بیشتر در افکارم غرق میشدم، بیشتر خسته میشدم. وادی پنجم به من یاد داد که فکر، اگر به عمل نرسد، فقط بار ذهن را سنگینتر میکند.
یک روز، در سکوت، به خودم نگاه کردم. دیدم سالها منتظر بودم زندگی مرا نجات دهد، در حالی که خودم حتی یک قدم برای نجات خودم برنداشته بودم. آن روز تصمیم گرفتم از خودم شروع کنم. شاید قدمهایم کوچک بودند، اما همان قدمهای کوچک، آرامآرام مرا از تاریکی به سمت روشنایی بردند.
امروز، وقتی به گذشته نگاه میکنم، دلم برای آن همسفر خسته میسوزد؛ همسفری که شبهای زیادی با اشک خوابید، با ترس از فردا بیدار شد و بارها احساس کرد دیگر توان ادامه دادن ندارد. اما همان انسان، امروز اینجا ایستاده است؛ نه به خاطر اینکه مشکلات یکشبه از بین رفتند، بلکه چون یاد گرفت به جای ماندن در غم، حرکت کند.
وادی پنجم به من یاد داد که معجزه، در برداشتن اولین قدم است. یاد داد که خداوند همیشه راه را نشان میدهد، اما این من هستم که باید قدم بردارم. امروز آرامشی را تجربه میکنم که سالها دنبالش بودم؛ آرامشی که از تغییر دیگران به دست نیامد، بلکه از تغییر نگاه و رفتار خودم به دست آمد.
از کنگره ۶۰ سپاسگزارم که به من آموخت چگونه از یک انسان ناامید، انسانی امیدوار بسازم. سپاسگزارم که یاد گرفتم همسفر بودن فقط همراهی با مسافر نیست، بلکه سفری است برای ساختن خودم.
امروز، اگر از من بپرسند وادی پنجم چه هدیهای به تو داد، میگویم بزرگترین هدیهاش این بود که امید را به قلبم برگرداند؛ امیدی که سالها گمش کرده بودم. فهمیدم حتی اگر سالها در تاریکی مانده باشی، برای قدم گذاشتن به سوی نور، هیچوقت دیر نیست.
و امروز، با تمام وجود، خدا را شاکر هستم که روزی دستم را گرفت و مرا با کنگره ۶۰ آشنا کرد. اگر آن روز وارد این مکان امن نمیشدم، شاید هنوز هم در زندان افکار، ناامیدی و غم اسیر بودم. اما امروز ایمان دارم که خداوند هیچ انسانی را فراموش نمیکند؛ فقط کافی است ما نیز، با ایمان و عمل، اولین قدم را برداریم.
امروز وادی پنجم، برای من فقط یک وادی نیست؛ داستان دوباره متولد شدن من است. داستان دختری که یاد گرفت حتی بعد از طولانیترین شبها، میتوان طلوع را دوباره دید.
نویسنده: همسفر شقایق راهنما لژیون دوم
ویراستاری و ارسال: همسفر مهشید نگهبان سایت
همسفران دانیال اهواز
- تعداد بازدید از این مطلب :
535