سومین جلسه از دوره هفتادو یکم کارگاههای آموزشی و خصوصی کنگره ۶۰، نمایندگی ابنسینا، با استادی راهنمای محترم مسافر حسین، نگهبانی مسافر عباس و دبیری مسافر قاسم با دستورجلسه، "وادی پنجم: در جهان ما تفکر قدرت مطلق حل نیست بلکه توأم با رفتن و رسیدن آن را کامل مینماید"در روز چهارشنبه 31 تیر ماه ۱۴۰۵ ساعت۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

سخنان استاد جلسه:
سلام دوستان حسین هستم یک مسافر. خداوند را شکر میکنم که در این جایگاه قرار گرفتهام. به ویژه از راهنمای خودم، آقای مهدی خالقی، سپاسگزاری میکنم و از خداوند تشکر میکنم که به من اجازه داد در این جایگاه قرار گیرم، آموزش ببینم و خدمت کنم. در مورد دستور جلسه باید عرض کنم که در وادی پنجم، سخن بر این است که انسان باید بر اساس حق حرکت کند. اگر حرکت نکند و تلاش ننماید، هیچ اتفاقی برای او نمیافتد و هیچ گرهای از کارش باز نمیشود. در اینجا گفته میشود که ما همیشه شبها تا صبح مینشینیم و بسیار فکر میکنیم، اما حرکت نمیکنیم؛ در حالی که این همه سال فکر کردن برای ترک اعتیاد، سودی نداشت. خودم پیش از ورود به کنگره، بسیار تلاش میکردم و به هر دری میزدم تا راهی برای ترک پیدا کنم؛ از جمله به کمپها مراجعه میکردم. نمیدانم چرا به سرم می زد برای ترک به کمپ بروم، در حالی که خودم این کار را قبول نداشتم و دوست نداشتم چنین کاری کنم. واقعاً دست کسی را که پای مرا به این راه باز کرد، میبوسم. وقتی فضای کنگره را دیدم، مجذوب شدم و شیفتهٔ آن گردیدم. با خود گفتم اینجا چقدر زیباست؛ همه با یکدیگر دست نمیدهند و روبوسی نمیکنند، بلکه یکدیگر را در آغوش میگیرند.

من سالها بود که پدرم را در آغوش نگرفته بودم و برادرم را هرگز بغل نکرده بودم، اما اینجا واقعاً دوستانی پیدا کردم که هر چند روز یک بار میتوانم بیایم، آنها را ببینم و در آغوش بکشم. از آن حس خوب لذت میبرم. تا پیش از این، نمیدانستم حس و نفس چیست، اما با کمک کنگره، به راستی خدا را شکر میکنم و به خودم افتخار مینمایم که توانستم استقامت کنم. ما در منطقهای از جنوب شهر زندگی میکنیم و با انواع آدمها سر و کار داریم. من همیشه خودم را تشویق میکنم و با خود میگویم چه خوب شد که عاشق این راه شدم و مقاومت کردم. بارها وسوسه به سراغم آمد که به هر بهانهای از مسیر خارج شوم، اما راهنما کمکم کرد. یک بار آقای حکیمی در اینجا فرمودند که کسی که یک سال میآید، رها میشود و حداقل باید یک سال نیز خدمت کند. در آن زمان راهنمایم به من میگفت که حالت خوب نیست، خودت را به صندلی بچسبان و هر کاری از دستت برمیآید، انجام بده. در سفر دوم تازه فهمیدم خدمت کردن یعنی چه. اکنون خودم در آبدارخانه خدمت میکنم و از این کار لذت میبرم و عشق میورزم. شبها ساعت سه و نیم نیمه شب از خواب بیدار میشوم و با انرژی فراوان سر کار میروم. برای مسافران سفر اول، آرزوی بهترینها را دارم. بسیار سپاسگزارم که به سخنانم گوش کردید.
تنظیم و تایپ: مسافر مهدی لژیون دوازدهم
عکس: مرزبان خبری
نگارنده: مسافر محمد لژیون دوازدهم
- تعداد بازدید از این مطلب :
110