English Version
This Site Is Available In English

از اشک شبانه تا جشن رهایی

از اشک شبانه تا جشن رهایی

من یک مادر هستم. مادر را کسی جز مادر نمی‌تواند بشناسد. کسی که از جانش برای فرزندانش مایه می‌گذارد، خود نمی‌خورد تا فرزندش بخورد، خود نمی‌‌پوشد تا او بپوشد، خود زندگی نمی‌کند تا او زندگی کند. وقتی پسری دچار اعتیاد می‌شود، کاخ آرزوهای یک مادر خراب می‌شود. وقتی متوجه شدم پسر نوجوانم سراغ گل و حشیش رفته، دنیا بر سرم خراب شد. ابتدا نمی‌توانستم باور کنم و بپذیرم؛ ولی باید می‌پذیرفتم. ابتدا با یک پزشک ترک اعتیاد مشورت کردم و ایشان گفتند که او را در بخش اعصاب و روان بستری کنم؛ شاید بزرگ‌ترین تصمیم زندگی‌ام را گرفتم و این کار را کردم؛ اما پسرم آن‌جا نه تنها به درمان نرسید؛ بلکه آسیب‌های بیش‌تری دید. از آن‌جا، باز هم با راهنمایی‌های غلط، او را کمپ بردم و سرنوشت پسرم به سوی تاریکی‌ها بیش‌تر شد. روزبه‌روز بیش‌تر و بدتر، روزها گذشت و گذشت؛ ولی دیگر کمپ شده بود جایی برای فرار از واقعیت بیماری اعتیاد.

با واسطه یکی از مشاوران خانواده، با یکی از اعضای کنگره۶۰ آشنا شدیم. کسی که خودشان این‌جا به درمان رسیده بودند و حالشان خیلی عالی بود. ایشان گفتند کنگره جایی است که بدون اذیت شدن به درمان اصولی می‌رسیم. پسرم موافقت کرد و تقریباً دو سال و نیم پیش برای درمان اعتیادش وارد کنگره ۶۰ شد. بعد از چند جلسه از من خواست تا به عنوان همسفرش به این مکان وارد شوم. ابتدا تعجب کردم؛ ولی مسافرم گفت: «این‌جا مادران و همسران زیادی هستند و می‌آیند.» من نیز قبول کردم. مسافرم بعد از دو ماه درمان را ناتمام رها کرد؛ ولی من هنوز ماندم. مدتی بعد، ناامیدی تمام وجودم را گرفت و من هم برگشتم. حال روحی خوبی نداشتم و دوباره، نه ماه پیش، این بار نه فقط برای مسافرم؛ بلکه برای حال خودم، برای این‌که تبدیل به همسفری قوی شوم، وارد کنگره شدم. من در دنیای تاریکی و ناامیدی بودم و قطره‌قطره آب شدن و سوختن پسرم را می‌دیدم و جز دعا و نذر و نیاز، کاری از من ساخته نبود. گاهی باور و اعتقاداتم عوض می‌شد که مگر خدا مرا نمی‌بیند؟ مگر اشک‌ها و ناله‌های شب و روزم را نمی‌بیند؟ پس کجاست؟ هر روز به دنبال راهی بودم تا پسرم را نجات دهم؛ اما نشد که نشد. روزبه‌روز بدتر شد.

با ورود به کنگره۶۰ متوجه شدم همدردان زیادی دارم. در این‌جا با راهنمایان بسیار خوبی آشنا شدم که با تمام وجود، با عشق فراوان و با صبر و حوصله زیاد کنارم ایستادند و به من آموختند تا تحملم را بالا ببرم و بپذیرم که خدا مرا می‌بیند و باید زمان درمان پسرم فرا برسد و باید صبر کنم تا راه برای او روشن و نمایان شود. خدا را شکر می‌کنم که چند جلسه است مجدداً پسرم وارد کنگره شده است و ان‌شاءالله این بار بماند و به درمان برسد. من در این راه می‌مانم و با قوی کردن خودم به مسافرم کمک می‌کنم تا از تاریکی به روشنی بیاید. به امید روزی که من و پسرم رهایی‌ را جشن بگیریم.

نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون دوم)
ارسال: همسفر فاطمه‌زهرا رهجوی راهنما همسفر عاطفه (لژیون سوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی بیرجند

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .