دهمین جلسه از دوره چهل و سوم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰؛ نمایندگی صائب تبریزی
با استادی مسافر ابوالفضل، نگهبانی مسافر امیر و دبیری مسافر حسین، با دستور جلسه «وادی پنجم و تاثیر آن روی من»
یکشنبه ۲۸ تیر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ برگزار شد.
سخنان استاد:
خداوندا، چنان کن سرانجامِ کار که تو خشنود باشی و ما رستگار.
سلام به دوستان عزیز. ابوالفضل هستم، یک مسافر. بسیار بسیار خوشحالم که در جمع همزبانانِ عزیزم هستم.
پیش از هر چیزی، به رسمِ ادب، احترام میگذارم به بنیان کنگرهٔ ۶۰ که مسببِ حالِ خوبِ ماست. آن حالِ خوبی که الان دارم، مدیونِ زحماتِ آقای مهندس و تکتکِ خدمتگزارانی است که در کنگرهٔ ۶۰ خدمت میکنند. دستبوسِ تکتکِ خدمتگزارانِ کنگره هستم؛ فرقی نمیکند مرزبان باشد، مهماندار باشد یا نگهبان. هر کسی در هر گوشهای خدمت میکند، در این حالِ خوبِ من تأثیر دارد. دستبوسِ همهتان هستم و خیلی خیلی افتخار میکنم که یک کنگرهای هستم.
یکی از همکنگرهایها را به یاد دارم که از او پرسیدم: «چرا میآیی کنگره؟» گفت: «به خدا، برای آخرتم میآیم.» یعنی چنان درکی از کنگره داشت. میگفت اگر فقط این دنیا بود، اصلاً نمیآمدم کنگره؛ فقط برای آخرتم میآیم. آنگاه لباسِ سفیدش را میبوسید و میگفت: «این لباسِ سفید مانندِ زره است. ما را در مقابلِ وسوسه، در مقابلِ جنسِ مخالف و در مقابلِ پول نگه میدارد و نمیگذارد شیطان دیگر فریبمان بدهد. وقتی ببیند من لباسِ سفید پوشیدم، برمیگردد و میداند که دیگر نمیتواند مرا وسوسه کند.»
یک نکتهٔ دیگر: وقتی به جمعِ شما عزیزان آمدم، اکثراً میگفتند «مهمان داریم»؛ اما من اینجا مهمان محسوب نمیشوم. همشهریِ شما هستم و همزبانِ شما. به خاطرِ قوانینِ کنگرهٔ ۶۰، به زبانِ فارسی حرف میزنم، اما دستبوسِ تکتکِ شما تبریزیهای خونگرم هستم. دورانِ سربازیام در عجبشیر بود و از شما لطفهای زیادی دیدم؛ محبتهایتان غیرقابلجبران است.
اجازه دهید اولِ صحبتم یک سؤال از شما بپرسم. ببینید، وقتی دو نفر همدیگر را ملاقات میکنند، میگویند: «حالت چطوره؟» چرا نمیگویند: «ماشینت چطوره؟» یا «خونهات چطوره؟» میگویند: «حالت چطوره؟» بعد، اگر همان شخص ماشینش را دزدیده باشند، دیگر نمیگویند «حالت چطوره؟»؛ میگویند «ماشینت را پیدا کردی؟!» چرا آدمها اینطوری سؤال میپرسند؟ یک دلیلِ روانشناسی پشتِ این قضیه هست: ذهن همیشه مهمترین سؤال را اول میپرسد. یعنی وقتی همدیگر را ملاقات میکنیم و میگوییم «حالت چطوره» یعنی حالِ خوب، مهمترین چیز در زندگی است. بیایید دست به دست هم بدهیم و مسببِ حالِ خوبِ هم باشیم.
شغلِ من مشاورِ املاک است و دفترِ املاک دارم. آنقدر پول به دستم آمده و رفته، اما این حالِ خوب را -خدا شاهد است- فقط در کنگره دیدم و هیچجای دیگر ندیدم. البته راحت هم به دست نیاوردم. اینقدر با انرژیهای منفی جنگیدم و سفرم سخت بود تا به این حالِ خوب رسیدم. به لطفِ راهنمایِ عزیزم، سفرِ دوم شدم. نه فقط آن راهنما، بلکه آن مرزبان، آن مهماندار، آن مسئولِ آبدارخانه... همه در سفرِ من سهیم بودند و دست به دست هم دادند.
وقتی لباسِ سفید میپوشم، خدا شاهد است که مادرم از خوشحالی گریه میکند و میگوید: «ابوالفضل، باز داری میری کنگره؟!» سپس میگوید: «خدا پدرِ مهندس را بیامرزد.» مادرم مهندس را نمیشناسد و اصلاً ندیده است. فقط میداند که ما یک نفر مسئول داریم که مانندِ خورشیدِ تابناک است و به او میگوییم مهندس. شبانهروز برایش دعا میکند. اسمِ راهنمایِ من، آقا محمود است. مادرم دعا میکند و میگوید: «آقا محمود دست به خاک بزند، طلا شود.» این را از تهِ دل میگوید. ببینید خدا به چه جایگاهی میرساند که یک فردِ غریبه، مادرش صبح از خواب بیدار شود و بگوید «دست به خاک بزنی طلا بشه»! این جایگاه را کنگره به من و شما داده است. همان کنگرهای که پیشتر گفتیم دوستان و راهنمایانِ عزیز در آن هستند. پس متوجهایم که اگر حالِ خوبی داریم، از کنگره داریم و باید تلاش کنیم که بدهیِ خود را به کنگره ادا کنیم؛ با خدمت، با آموزش، با شالِ راهنمایی، با شالِ مرزبانی، با مهماندار شدن. هر کس به نحوی.
حالِ خوب بهدستآمدنی است، امّا برسیم به دستورِ جلسهٔ وادیِ پنجم و تأثیرِ آن روی من.
باز یک سؤال از شما بپرسم: تا به حال دیده اید کسی بگوید «آرزوم اینه که فقیر بشم» یا «هدفم اینه که ندار بشم»؟ نه، چنین چیزی نشنیدهاید. همه میگویند آرزوم این است که ثروتمند بشوم؛ پس چرا نود درصدِ مردم فقیرند؟ چون فقط یک فکرِ خالی در ذهنشان است. ما چهارده وادی داریم. وادیِ یک تا چهار یک طرف، وادیِ شش تا چهارده یک طرف، و وادیِ پنجم، پُلِ میانِ اینهاست. در چهار وادیِ اول به ما گفتند که چطور فکر کنیم، چطور به خدا اعتماد کنیم و چطور خودمان را بشناسیم. اما در وادیِ پنجم میگوید: «پاشو و کاری کن!» همانطور که میگویند: «دو صد گفته چون نیم کردار نیست / که کردار مایع است و گفتار نیست» (یعنی دویست بار هم بگویی، به اندازهٔ نیمِ کردار ارزش ندارد). اینجا کردار و عمل مهم است.
مهندس در چهار وادیِ اول، روشِ تفکر را آموزش داده، اما تفکر بهتنهایی باعثِ پیشرفت نمیشود؛ باید به خودت حرکت بدهی.
ما در زبانِ خودمان میگوییم «سپاس» یعنی «سه تا پاس» یعنی: پندارِ نیک، گفتارِ نیک، کردارِ نیک. در پایان، به کردار میرسد. پندارت خوب باشد، گفتارت خوب باشد، اما کردارت هم باید خوب باشد. باید به خودت حرکت بدهی و «سهپاس» را کامل کنی. بعضیها در ذهنشان میگویند: «فلانی که تلاش میکند، چرا موفق نمیشود؟» چون آن چهار وادیِ اول را ندارد. او عمل دارد، اما تفکر ندارد؛ به خدا سپردن را بلد نیست و نمیداند بشر برای چه آفریده شده. مستقیم رفته سراغِ وادیِ پنجم و وادیِ یک تا چهار را رها کرده است. در حالی که باید هم فکر کنی و هم تلاش کنی.
از اینکه به حرفهایِ من گوش دادید، بینهایت سپاسگزارم.