سیزدهمین جلسه از دوره هجدهم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ ویژه همسفران آقای نمایندگی ستارخان با استادی دستیار دیده بان محترم مسافر سروش ، نگهبانی همسفر علی و دبیری همسفر علیرضا با دستور جلسه "تخریب های شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST " پنجشنبه بیست و پنجم تیر ماه 1405، ساعت چهارده آغاز به کار نمود.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، سروش هستم، یک مسافر. خیلی خوشحالم که امروز اینجا هستم. اینجا شعبهی خودِ من است. سالها در اینجا لژیون داشتم و همهی شما اعضای خانوادهی من هستید. ما میآییم اینجا که لذت ببریم؛ ربطمان به یکدیگر این است که از دور هم بودن کیف می کنیم.
اول میخواستم به حشمت تسلیت بگویم. امیدوارم که سفرِ جدیدِ پسرش، هر جا که هست، در آرامش باشد. پایانِ هر نقطه، سرآغازِ خطِ دیگری است. آرزو میکنم در این مرحلهی جدید از زندگیاش در آرامش باشد و بتواند مسیر تکامل را طی کند. هرچند عزیزی را از دست دادهایم، اما میدانیم که او وارد فضای دیگری شده است. او در این مرحلهی جدید به زندگیاش ادامه میدهد و فقط حیات فیزیکیاش در اینجا تمام شده است.
برنامهی امروز من از هفتهی پیش مشخص شد؛ زمانی که پدرم که ایجنت شعبه است، به من گفت استاد جلسه باشم. همچنین نگهبان جلسه هم زنگ زد که از ایشان هم ممنونم. داخل پرانتز بگویم که من معمولاً بیشتر از پنج دقیقه صحبت میکنم. آن زمان که پدرم ایجنت نبود، من یک ربع صحبت میکردم، اما الان که دیگر پدرم ایجنت است، کسی نمیتواند از قوانین تخطی کند. البته که پدرم از همه سختگیرتر است.
داشتم به این فکر میکردم که اصلاً دربارهی شیشه صحبت نکنم. صادقانه بگویم، بعد از اینکه شیشه به طور رسمی وارد درمانِ کنگره شد، فکر میکنم سال ۸۵ یا ۸۶ بود که مهندس دژاکام آن مصاحبهی معروف را انجام داد. اگر اشتباه نکنم در مجلهی همشهری بود که مهندس قبل از فراگیر شدنِ شیشه هشدار داد و گفت: «سونامیِ شیشه در راه است.» این قضیه مالِ ۱۷ یا ۱۸ سال پیش است. بعد از آن، در سالهای ۸۵، ۸۶، ۸۷ و ۸۸ شیشه به اوجِ خود رسید. اما در مسیری که درمانِ شیشه وارد چرخهی کنگره شد، فکر میکنم خودِ من و نیما پسر اکبر که با هم وارد کنگره شدیم، جزو صد نفرِ اولِ مصرفکنندهی شیشه بودیم که در کنگره درمان شدیم. یادم هست که آن زمان تکوتوک مصرفکنندهی شیشه به کنگره میآمد و هنوز کار به آنجا نرسیده بود که تخریبِ زیادی ایجاد کند تا شخص بخواهد برای درمان بیاید. آن روزها سال ۸۸ یا ۸۹ بود. اما الان بعد از ۱۷، ۱۸ سال، کنگره مسئلهی شیشه را حل کرده است.
در این دو سه روز، که با موتور در مسیرِ خانه در رفتوبرگشت بودم و مثل همیشه قبل از اینکه استادِ جلسه باشم، به دستورِ جلسه فکر میکردم. میخواستم دربارهی چیز دیگری صحبت کنم، اما موضوعِ مرتبط با این قضیه، «نقش یک همسفر در قبال شیشهای» است. از آنجا که اینجا جلسهی همسفران است، دیگر نمیخواهم حرفهای تکراری بزنم و بگویم شیشه متامفتامین دارد، یا اینکه ۱۱ برابر سکس، دوپامین ترشح میکند؛ حرفهایی که خودم از شنیدنشان سردرد میگیرم و قطعاً در لژیون بارها شنیدهاید. همه میدانیم که شخصِ مصرفکننده شیشه شبزندهدار میشود، فرمِ رفتارش در مسائل جنسی عوض میشود، کارهای خارج از عرف میکند، بیرون میرود و سه شب به خانه نمیآید. شما که مسافرتان شیشهای است، میدانید که آدمِ شیشهای یک فرمتِ خاصِ خودش را دارد که کاملاً مشخص است؛ گاها زیاد حرف میزند، چشمانش دو دو میزند، زیاد بیرون میرود و عرق میکند. هزار ماشاالله همهی شما دیگر حرفهای شدهاید.
واقعاً همسفرها آنقدر انواعِ مختلفِ مسافر را دیدهاند که خودشان استاد شدهاند. میخواهم یک مثالِ جدید و داغ برایتان بزنم تا نقشِ همسفر را در سفرِ مسافرش بهتر درک کنید. مسافری داریم با ۱۵ سال و ۸ ماه رهایی (خودم). به اصرارِ همسفرش است که من امروز اینجا هستم. البته که من غرِ ریزی زدم که دعوت به جلسه را دیر گفته اید، اما در نهایت گفتم چشم. میخواستم بگویم که حتی بعد از ۱۵ سال و ۸ ماه رهایی، هنوز هم همسفر من در زندگی من نقش دارد. یک موقعی طرف میآید و میگوید: «بچهام دو ماه است سفر میکند و هنوز گریز میزند.» خب رهایش کن! بچهای که دو ماه است سفرِ میکند، خب طبیعی است که میزند. توقع داری که در این دو ماه برایش چه اتفاقی بیفتد؟ این همسفر (پدرم)، مسافری با ۱۵ سال و ۸ ماه رهایی را به اینجا آورده است. کمی ناز کردم، اما ایشان گفت: پنجشنبه ساعت یک و نیم در شعبه باش. هنوز دارد به من خط میدهد. این نقشِ همسفر در یک سفر است. خودم را مثال میزنم که ۱۶ سال است رها شده است.
من ۱۵ سال در کنگره خدمت کردم. اینها را از روی منیت نمیگویم؛ صحبتهایم کاملاً دلی و صادقانه است. من در زمینههای مختلفی مسئولیت داشتم؛ مسئول فوتبال، مسئول اوتی، دستیار دیده بان، راهنما، ایجنت، مرزبان، در لژیون مالی دنور بوده ام. جایگاهی نیست که من در کنگره خدمت نکرده باشم. خودم دلی دوست داشتم خدمت کنم. اما بالاخره نیروها باید پوست بیندازد و نیروهای جدید روی کار بیایند. من تا کی باید به کنگره بیایم؟ تأثیرِ همسفر حتی در سالِ شانزدهم هم قشنگ است.
البته در بحثِ همسفران، جاهایی میخواهم طرحِ مسئله کنم. یکسری از همسفرهای عزیز که به ما لطف دارند، چه در شعبه و چه خارج از آن، با من تماس میگیرند و سؤال میپرسند که مسافرم فلان کار را میکند. گاهی وقتی با آنها روبرو میشوم، با خودم میگویم اگر تو همسفرِ من بودی، من هم مواد میزدم! چهرهشان سخت و مثل قالبی خشک است. اصلاً نباید اینطور باشد. به یاد میآورم ۱۰ سال پیش در آکادمی، آقای مهندس به آقای خدامی عزیز گفت: «اینقدر قانون نگذارید، از آنور میزند بیرون. یک جایی باید انعطاف داشته باشیم.» درست است که آموزش و سیدی اساسِ کارِ ماست، اما در فرمتِ محبتِ پدرانه، گاهی همسفر در شکل و رفتار یک سامورایی ظاهر می شود! با کشمکش و سختگیری نمیتوان بچه را از منجلاب درآورد. من آدمی را میشناسم که ۲۰ سال است به اینجا میآید و مدام به بچهاش سرکوفت میزند. بچهاش ۲۰ تا راهنما عوض کرد و درمان نشد؛ ۱۰ نفرشان را من خودم میشناسم. آخر سر هم بچهاش رفت در گروه های دیگر و پاک شد.
با کولهباری از تجربهی سفر و رهایی خدمتتان عرض میکنم که این چنگکشیها رد شده است. همسفر مدام میپرسد: «کجایی؟ کجا میروی؟ امشب نیامدی؟ آن دختر کیست؟ چه کار میکنی؟» خب یک پسر که مواد مصرف میکند چه کار میکند؟ خلاف میکند. توقع دارید آدمِ مصرفکننده و حالخرابی مثل من که شیشه میکشد، برود بمب اتم اختراع کند؟ معلوم است که خلاف میکند. ما اصلِ موضوع را فراموش کردهایم.
حالا از حرفهای من سوءبرداشت نشود که بروید مواد بزنید؛ نه، صحبتِ من این نیست. تعادل، فراتر از درمان است و این پیامِ کنگره است. طرف از آنورِ بام افتاده و مثل سایه به مسافرش چسبیده است؛ انگار مأمور موساد است! رها کن بچه را! مدام میپرسند: «زنت چه میگوید؟ بچهت چرا اینطور میکند؟ مادرزنت چرا آنطوری است؟ خانهی پدرزنت چه میخورند؟» بابا ول کن، به تو چه مربوط است! آمدهای کمک کنی یا ما را گرفتارتر کنی؟ اگر بابای من هم باشی و بخواهی اینطوری به من کمک کنی، من با تو میجنگم. این روش جواب نمیدهد و رد شده است. با حدود ۲۵ سال کولهبارِ تجربهی مصرف و درمان، من اینجا ادعا دارم که کارم را بلدم؛ تکنیک های فنیِ کار در دستم است. فشارهای زیاد جوابگو نیست.
اساس رفتار با مسافر باید ابراز محبت و محتوای آن در چارچوبِ آموزش های کنگره باشد. یعنی چه؟ یعنی محبت از آموزش جلوتر است. آموزش باید از درونِ لولهی کاتالیزورِ محبت رد بشود و به بچه برسد. بعضا برعکس شده است؛ همهچیز میرود پشت و فقط میشود آموزش. انگار میخواهند با شلاق و چنگکشی در سرِ بچه بزنند که: «چرا نمیآید؟ چرا نمیخوابد؟ ...» به قول قدیمیها باید رها کنید، ساده بگیرید و کمی روش هایت را عوض کنی.
حرفِ اصلیام این بود که یک همسفر، حتی بعد از ۱۶ سال هم تعیینکننده است و این خیلی اهمیت دارد. خودِ همسفرِ من هفتهای دو بار با من صحبت میکند. شاید من کمی یاغیگری کنم و بگویم نه، اینطوری نیست، اما او حرفِ درست را میزند.
برادرها، پدرهای خودم اینجا هستند و برای همین راحت صحبت میکنم. اینجا شعبهی خودم است؛ شاید اگر به شعبهی دیگری بروم این صحبتها را نکنم، چون دلم اینجاست. ما از کفِ زمین، از یک طبقهی منفی دو در یک زیرزمین با سقف زدن روی حیاطی محدود در استاد معین شروع کردیم تا رسیدیم به اینجا. بعدا دو سه بار جایمان را عوض کردیم. واقعا دلم پیشِ شعبهام است. از اینکه به صحبت های من گوش کردید از همه شما ممنونم.
.jpg)
.jpg)
مسئول سایت همسفران آقای شعبه ستارخان: همسفر محمد از لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
35