هشتمین جلسه از دور چهل و چهارم کارگاههای آموزشی کنگره۶۰، نمایندگی عمانسامانی (شهرکرد)، به استادی مسافر سامین، نگهبانی مسافر رضا و دبیری مسافر محسن، با دستور جلسه «تخریبهای شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST» روز سهشنبه ۲۳ تیرماه ۱۴۰۵ برگزار شد.
خلاصه صحبتهای استاد:
سلام دوستان، سامین هستم، یک مسافر.

خداوند را شاکر و سپاسگزارم به خاطر جایگاهی که امروز در آن قرار دارم. از نگهبان جلسه و گروه مرزبانی نیز تشکر میکنم که مسئولیت استادی و اداره جلسه را به من واگذار کردند تا خدمت کنم و آموزش بگیرم.
"همانطور که آموزش دیدم و رها شدم، باید آموزش بدهم تا دیگران هم رها شوند"
این جملهایست که این روزها بارها در ذهن من تکرار میشود.
روزی رسیدن به رهایی و قرار گرفتن در جایگاه استادی جلسه، برای من فقط یک خیال محال بود. من فکر میکردم فقط مرگ یا یک معجزه میتواند باعث شود دیگر شیشه مصرف نکنم.
به یاد دارم در زمان اوج مصرف گاهی وارد سایت نمایندگیهایی میشدم که قبلاً در آنها حضور داشتم. هملژیونیهایم را میدیدم که یکی رها شده، یکی مرزبان شده و دیگری راهنمای تازهواردین. همانجا، در عالم خیال، با خودم میگفتم: «یعنی میشود من هم یک روز شیشه مصرف نکنم؟ زهی خیال باطل!» ولی امروز که اینجا نشستهام، به خودم میگویم: «سامین، دستمریزاد؛ توانستی و رها شدی.»
این درمان کجا اتفاق افتاد؟ من کجا درمان شدم؟ برای منی که در عمق تاریکی بودم، این دستور جلسه کاملاً قابل درک است. به قول آقا محمد، کسی که مواد را وارد خانهاش میکند، مانند کسی است که بیل و کلنگ به خانه برده و مشغول خراب کردن آن است؛ اما کسی که هروئین و شیشه را وارد خانهاش میکند، انگار لودر آورده و با لودر در حال ویران کردن خانه است.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم آنقدر راههای مختلف درمان شیشه را امتحان کردم و نتیجه نگرفتم که به انسانی افسرده و ناامید تبدیل شده بودم. مدام با خودم میگفتم: «تو نمیتوانی شیشه را درمان کنی. کنگره به تو جواب نمیدهد و شربت OT هم درمان شیشه نیست.» این افکار، شب و روز مثل خوره به جانم افتاده بودند.
همین افکار و نداشتن ایمان به کنگره و روش DST باعث شد چهار یا پنج دوره به کنگره بیایم، اما نتیجهای نگیرم. آنقدر نسبت به اسم «شیشه» حساس شده بودم که فقط با شنیدن نام آن وسوسه میشدم و با مصرف دوباره، سفرم را خراب میکردم. چون ایمان نداشتم، با خودم میگفتم کسانی که رها شدهاند، مصرفکننده شیشه نبودهاند. همین باورهای اشتباه باعث میشد هر بار سفرم را خراب کنم. حتی با گوش دادن به سیدیهای مهندس دژاکام درباره شیشه هم وسوسه میشدم.
یک خاطره تلخ هم از آن دوران دارم. در شعبه کرج حدود یازده ماه سفر کردم؛ البته نه یک سفر درست و کامل؛ چرا که اگر کامل بود دیگر برگشتی در کار نبود. شب رهایی، ساعت دوازده شب در خانه نشسته بودم. با خودم گفتم صحبتهای مهندس را درباره شیشه گوش بدهم. وارد اپلیکیشن کنگره شدم و کلمه «شیشه» را جستوجو کردم. سه سیدی پیدا شد. سیدی «شیشه ۱» را گوش دادم و وسوسه مصرف به سراغم آمد. هنگام گوش دادن به «شیشه ۲» به فروشنده زنگ زدم و زمانی که «شیشه ۳» را گوش میدادم، در حال مصرف بودم و حتی تا آخر مطالب آن را نوشتم.
صبح که شد و راهنما با من تماس گرفت و پرسید: «کجا هستی؟» گفتم: «من مصرف کردم.»
به همین شکل بارها سفر کردم، بارها راهنما عوض کردم و حتی شهر و استانم را تغییر دادم تا اینکه به شهرکرد آمدم و بالاخره نتیجه گرفتم. آنجا فهمیدم مشکل از کنگره نبود؛ مشکل از خود من بود، چون ایمان کافی به کنگره نداشتم.
در شهرکرد، با آموزش صحیح، اول از همه امید به زندگی را پیدا کردم. به من گفتند: «تو میتوانی درمان شوی، به شرطی که آموزشها را به کار ببندی.» یاد گرفتم که درمان نیاز به زمان دارد، نباید عجله کرد، باید قانونپذیر بود، حرمتها را رعایت کرد، در جلسات حضور منظم داشت و نوشتن سیدیها را جدی گرفت.
کسی که مصرف شیشه دارد، باید دو برابر دیگران سیدی بنویسد. اینجا یاد گرفتم شربت OT را دقیق، سر ساعت و به اندازه مصرف کنم و مهمتر از همه، اعتماد به راهنمایم بود. راهنمایم دست مرا گرفت و از تاریکی بیرون کشید.
یکی دیگر از چیزهایی که بسیار به من کمک کرد، سیدی «نامه پیشین» بود. مهندس در آن میفرمایند: «تقدیر ما در دست خود ماست. کاری که امروز انجام میدهیم، پنج سال بعد برداشت خواهیم کرد. اگر امروز پولی پسانداز کنم، پنج سال دیگر سرمایهای خواهم داشت و اگر امروز مواد مصرف کنم، پنج سال دیگر کارتنخواب خواهم شد.»
من این حرفها را با تمام وجود لمس کردم. قبل از اعتیاد، ورزشکار حرفهای بودم و شبانهروز تمرین میکردم. بعد از پنج سال، کاپیتان تیم ملی شدم؛ اما سال ۱۳۹۸ لغزش کردم. حتی خانهای که در شمال تهران داشتم و چند دستگاه خودروی سواری، همه را از دست دادم و بعد از پنج سال به یک کارتنخواب تبدیل شدم؛ یادم هست که تمام مدت یک زمستان را داخل خودرو میخوابیدم.
امروز هم میدانم که باید تلاش و کوشش کنم تا پنج سال دیگر بتوانم چیزهایی را که از دست دادهام، دوباره به دست بیاورم.
در پایان، از بنیان کنگره ۶۰، راهنماهای خوبم آقا فربد و آقا محمد، همسفرم، مادرم و تمامی خدمتگزاران کنگره صمیمانه تشکر میکنم.
ممنونم که به صحبتهایم توجه کردید.

عکس: مسافر رحیم لژیون دوازدهم
نگارش: مسافر وحید و مسافر علیرضا
ویرایش: مسافر حمید لژیون نوزدهم
با احترام گروه سایت و مرزبان خبری نمایندگی عمان سامانی، مسافر وحید
- تعداد بازدید از این مطلب :
331