انسان در طول مسیری که برای تکامل خویش آغاز کرده است، تجربههای بسیاری کسب میکند؛ برخی شیرین و برخی دیگر همچون زهری تلخ، بهگونهای که گویی تمام اندوههای دنیا در آنها نهفته است و عبور از این تلخیها، زحمتی بسیار میطلبد. هممسیر شدن من با فردی که در دنیای اعتیاد غرق بود، برایم یکی از همان تجربههای بهظاهر تلخ بود؛ تجربهای که تمام انرژیام را میگرفت و گویی کالبدم را منجمد مینمود. در آن روزها هیچ احساسی نسبت به اطرافم نداشتم و خود را همچون آوارهای میپنداشتم که در پیچوخم جادهای گم شده و هیچ راه نجاتی ندارد.
بیخبر بودم از اینکه بزرگترین معجزه زندگیام در دل همین تاریکی نهفته است؛ غافل بودم که تمام این سردرگمیها، مرا به سوی منبع بزرگی از روشنایی هدایت خواهد کرد. روزی تنها پرسش من از خدا این بود که خدایا، چرا من؟ اما اکنون نجوایی که مدام در پندار و گفتار با خالقم دارم، این است، خدایا، سپاس برای این فرصتی که مرا لایق آن دانستی؛ شکرت بابت تمام بخشندگیهای بیمثال که به من ارزانی دادهای. حضور در کنگره، یکی از آن نعمات ویژهی الهی بود که مرا در این مسیر قرار داد.
مسافرم و اعتیاد، هر دو جرقههای نوری در دل تاریکی بودند تا مرا به این منبع روشنایی برسانند. از همان ابتدای حرکت در این مسیر، حسی شبیه به پیروزی داشتم؛ گویی ندایی از درون، مژده رسیدن را میداد. ابتدا میپنداشتم چون مسافرم به درمان میرسد، من این حس خوشایند را دارم؛ اما خبر نداشتم که این مسیر چه شگفتیهایی را برایم به ارمغان خواهد آورد. یافتن این مسیر، تمام محاسبات من از زندگی را دگرگون کرد. در ابتدا گویی در جهانی ناشناخته غرق بودم؛ اما با هر قدم، ظرفیت پذیرش در من شکل میگرفت.
مدام از خود میپرسیدم، من کجا بودم؟ اصلاً من کیستم؟ کنگره مرا به کجا میکشاند و چرا در این مسیر قرار گرفتهام؟ چنان با خود بیگانه بودم که گویی خودم را در مکانی گم کردهام؛ اما اعتیادِ مسافرم، مرا به این نقطه کشاند تا خودم را بشناسم و جهان اطرافم را ببینم. از لحظهای که خود را شناختم، نگاهم به جهان تغییر کرد و میل شدیدی در من جوانه زد تا در این بُعد از حیات، نقشی ایفا کنم و به همنوعانم یاری برسانم. پس آموزش دیدم و تلاش کردم تا به جایگاهی برسم که بتوانم یاریرسان دیگران باشم.
در ساختمان سیمرغ، آنگاه که برای دریافت شال نارنجی در محضر استاد عشق بودیم، اشک بیاختیار از چشمانم جاری شد. زمان و مکان را فراموش کرده بودم و چشمم تنها به کلمه الله، دوخته شده بود؛ در آن لحظه، به قدرت مطلق خداوند ایمان عمیقتری یافتم. آنجا بهشت بود؛ مگر میشود در محضر استاد عشق باشی و حال دلت خوش نباشد؟ مگر میشود راه بندگی را از او آموخته باشی و دلت آرام نگیرد؟ حسی چون رهایی از قفس داشتم؛ گویی در آن لحظات، دیگر من نبودم. آن ساعتها، بهترین لحظات عمرم بود.
سپاسگزارم از خداوند که فرصت همنشینی با انسانهای بزرگ و حضور در این مراسم باشکوه را به من عطا کرد. هر لحظه از زندگیام را با آموزشهایی که از آقای مهندس آموختم، ارج مینهم. اکنون اگر سختیای نیز در مسیرم باشد، دوستش دارم؛ زیرا مطمئنم پشت پرده این دشواریها، خیری نهفته است و همیشه گنج در ویرانهها پنهان است.
نویسنده: راهنما تازهواردین همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر منیره (لژیون تغذیه سالم)
ویرایش و ارسال: همسفر رباب رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون چهارم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صائب تبریزی
- تعداد بازدید از این مطلب :
64