سیزدهمین جلسه از دوره هشتاد و چهارم سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ ویژه آقایان نمایندگی شادآباد با استادی مسافر رضا، نگهبانی مسافر محمدعلی و دبیری مسافر محسن با دستور جلسه «کتاب عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر و تصاویر آن» در روز چهارشنبه 27 خرداد ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد :
سلام دوستان، رضا هستم یک مسافر. خداوند را شاکر و سپاسگزارم که بار دیگر توانستم این جایگاه را درک کنم و در خدمت شما عزیزان باشم.
یکی از زیباترین واژگانی که در کنگره آموختم، کلمه «خواست» بود. میگویند انسان هر آنچه را که از صمیم قلب بخواهد، به آن خواهد رسید.
من بسیار مشتاق بودم که در این دستور جلسه مشارکت کنم. روز دوشنبه، جلسه سردار بود و دست خود را برای مشارکت بالا بردم، اما فرصت دست نداد. منتظر شدم تا در کارگاه مشارکت کنم، باز هم توفیق حاصل نشد. با خود گفتم: عیبی ندارد. دیروز در ساختمان حسامزاده، در جلسه لژیون سردار حضور داشتم و اندیشیدم که آنجا مشارکت خواهم کرد، اما آنجا نیز قسمت من نشد.
با این حال، ناامید نشدم. با خود گفتم: امروز به لایو آقای مهندس میروم و نامنویسی میکنم و آنجا مشارکت مینمایم. خواستهام قوی بود، اما باز هم توفیق حاصل نشد.
لایو آقای مهندس به پایان رسید و داشتم از ساختمان سیمرغ خارج میشدم که متوجه شدم گوشیام زنگ میخورد. آقا سجاد با من تماس گرفته بود. پاسخ دادم و ایشان فرمودند: امروز باید استاد جلسه شوید.
باور کنید نخستین چیزی که به ذهنم رسید، این بود: خدایا شکرت. یقیناً پشت این همه صبر و انتظار، حکمتی نهفته بوده است و سرانجام به خواستهام رسیدم.
دلیل علاقهام به مشارکت در این دستور جلسه، آن است که همین دستور جلسه بود که پای مرا به کنگره باز کرد. این واقعه به سال ۱۴۰۰ بازمیگردد؛ زمانی که هیچ اطلاعاتی از کنگره نداشتم و در اوج مصرف و بدترین حالات روحی به سر میبردم. مکانی داشتم که بیست و پنج سال در اختیارم بود، اما آن را از دست دادم و دیگر جایی برای مصرف شخصی نداشتم؛ از این رو به منزل دوستانم میرفتم و با آنها همنشین میشدم.
یک روز برای مصرف، پیش یکی از دوستانم رفتم. در آن زمان دوگانهسوز بودم؛ نخست مشروب مینوشیدم و سپس مواد مصرف میکردم. در حال مصرف بودم که چشمم به کتابی افتاد. آن کتاب، کتاب «۶۰ درجه» بود.
پیش از آن نیز چند بار این کتاب را دیده بودم، اما توجهی به آن نکرده و کنارش گذاشته بودم. اما این بار نگاهم را جلب کرد. کتاب را گشودم و چند صفحهای از آن را خواندم.
در ابتدای کتاب، پیامی وجود داشت که چنین بود: «من آب میآورم، تو آنقدر بنوش تا سیراب شوی، اما نه زیر آب...» در آن لحظه مفهوم پیام را درک نکردم، اما چند صفحهای از کتاب را خواندم. دوستانی که با آنها نشسته بودم، متوجه شدند و صدایم کردند.
از آنها پرسیدم: این کتاب مال کیست؟ میشود از صاحبش اجازه بگیرم تا آن را به خانه ببرم و بخوانم؟ دوستم تماس گرفت و از صاحب کتاب اجازه گرفت. همان شب، کتاب را به خانه بردم و تا ساعت چهار بامداد به مطالعه آن پرداختم. در بسیاری از بخشها، مفهوم مطالب را درک نمیکردم، اما کتاب را تا پایان خواندم.
نکتهای که میخواهم به آن اشاره کنم، صفحه ۱۲۴ کتاب است که درباره مرگ سخن میگوید. این بخش توجه مرا به خود جلب کرد و جرقهای در ذهنم ایجاد نمود. همان جرقه بود که مرا به کنکاش واداشت تا اطلاعاتی از کنگره به دست آورم.
در آن بخش از کتاب آمده بود: اگر در این دنیا معتاد باشی، در آن دنیا نیز معتاد خواهی بود. این جمله مدام در ذهنم تکرار میشد. پس از تحقیق و جستجو، آدرس کنگره را پیدا کردم و به لژیون تازهواردین مراجعه نمودم. از راهنمای تازهواردینم خواستم جملهای به من بگوید که مرا در کنگره نگه دارد.
ایشان پرسیدند: آیا به مرگ اعتقاد داری؟ پاسخ دادم: بله. فرمودند: اگر در این دنیا معتاد بمیری، در بعد بعدی نیز معتاد خواهی بود. این جمله برایم بسیار شگفتانگیز بود.
شگفتانگیزتر آنکه هفته پیش، در آکادمی، همین موضوع را با راهنمای عزیزم آقا رضا، در میان گذاشتم. ایشان ماجرای جالبی را برایم تعریف کردند که دوست دارم آن را با شما نیز به اشتراک بگذارم.
آقا رضا از من پرسیدند: آیا ادامهٔ مطلب مرگ را نیز خواندهای؟ پاسخ دادم: بله، خواندهام. ایشان ادامه دادند که برخی افراد به طور طبیعی نمیمیرند، بلکه خودکشی میکنند. هنگامی که خودکشی اتفاق میافتد، بند ارتباطی میان جسم و روح به طور کامل گسسته نمیشود؛ بدین معنا که جسم و روح در کنار هم در قبر باقی میمانند و تا زمان برزخ—که دوران بلاتکلیفی است—در عذاب خواهند بود.
سپس آقا رضا، که راهنمای جونز هستند، این نکته را بیان کردند که فردی که به طور طبیعی عمر میکند، هشتاد سال زیست میکند؛ اما اگر کسی در چهلسالگی به واسطه سیگار، مواد مخدر یا اضافه وزن، عمرش به پایان رسد، آنگاه چه خواهد شد؟ برایم جالب بود و پرسیدم: چه میشود؟
ایشان فرمودند: این پرسش را از دکتر امین پرسیدم و ایشان پاسخ دادند که چهل سال باقیمانده تا هشتاد سالگی را در قبر عذاب میکشد تا زمان مرگ طبیعیاش فرا رسد و آن بند میان جسم و روح جدا گردد. این نکته برایم بسیار تأملبرانگیز بود و عاملی شد که در کنگره ماندگار شوم.
به باور من، همه این رویدادها بهانهای بود تا وارد کنگره شوم و در لژیون سردار عضو گردم تا مفهوم بخشش را درک کنم. پس از آن، راههایی برایم گشوده شد که قابل پیشبینی نبود. درست است که در لژیون سردار پرداخت مالی صورت میگیرد و دارایی اندکی کاهش مییابد اما در هیچجای دیگر کمبودی احساس نمیشود.
بنده زمانی که در لژیون سردار شش میلیون تومان کارت کشیدم، دیگر هرگز برای مبلغ شش میلیون دچار تنگنا نشدم. از زمانی که مبلغ دنوری را اعلام کردم، دیگر برای پرداخت آن دغدغهای نداشتم.
مطلبی را که بسیار دلم میخواهد بیان کنم، آرزوی زیبای آقا محمدعلی در تولدشان است که امیدوار بودند همه اعضای کنگره عضو لژیون سردار شوند. به راستی چه آرزوی قشنگی!
اما باید به این درک و آگاهی برسیم که چرا در لژیون سردار شرکت میکنیم و این پرداختها در چه مسیری هزینه میشود. خدایا توفیق بده تا بدانیم پول ما برای درمان انسانهای مصرفکننده هزینه میشود و این سفرهای است که به یاری آن، مصرفکنندگان و خانوادههایشان گرد هم میآیند و از برکت آن بهرهمند میگردند.
از توجه شما به سخنانم، سپاسگزارم.

تایپ و ارسال : خدمتگزاران سایت شاد آباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
227