English Version
This Site Is Available In English

عبور از روزهای سخت

عبور از روزهای سخت

گاهی با خودم فکر می‌کنم چه زمان طولانی از عمرم را در سایه اعتیاد گذرانده‌ام نه به‌عنوان مصرف‌کننده؛ بلکه به‌عنوان فردی که از کودکی با پیامدهای آن زندگی کرده است. پدرم مصرف‌کننده بود و من از همان سال‌های کودکی با نگرانی، بی‌ثباتی و ترس آشنا شدم. بسیاری از خاطرات کودکی و نوجوانی‌ام رنگ آرامش نداشت؛ همیشه منتظر اتفاقی بودم که‌ نمی‌دانستم چیست؛ اما می‌دانستم حال دلم خوب نیست.

سال‌ها بعد ازدواج کردم و تصور می‌کردم زندگی جدیدی آغاز خواهد شد؛ اما همسرم نیز مصرف‌کننده بود و دوباره همان چرخه تکرار شد، عصبی شده بودم و احساس می‌کردم بار تمام دنیا روی شانه‌هایم است. امید چندانی به تغییر نداشتم؛ وقتی همسرم به کنگره‌۶۰ آمد باور نداشتم که اینجا بتواند معجزه‌ای در زندگی ما به وجود آورد او به رهایی رسید؛ اما پس از مدتی دوباره به مصرف مواد‌مخدر روی آورد و این موضوع باعث شد ناامیدی من بیشتر شود با این حال او دوباره تصمیم گرفت حرکت کند و این‌ بار من هم به همراه همسرم وارد کنگره شدم.

هنوز حس روز اول را به‌ خاطر دارم انگار وارد دنیایی متفاوت شده بودم، لبخندها واقعی بودند و حرف‌ها حاکی از تجربه بود و انرژی عجیبی در فضا جریان داشت. همان روز فهمیدم که می‌خواهم بمانم، آرام‌آرام یاد گرفتم که به جای تمرکز بر کار‌های دیگران روی خودم کار کنم. هر جلسه، هر سی‌دی و هر آموزش نوری بود در تاریکی ذهنم‌ و هنگامی که احساس می‌کردم دوباره خودم را پیدا کرده‌ام، زندگی آزمون دیگری برایم در نظر گرفت، پدر و مادرم از هم جدا شدند و چون دختر بزرگ خانواده بودم هر دو از من انتظار داشتند بار مشکلات‌ آن‌ها را نیز به دوش بکشم، میان غم‌ و مسئولیت‌، گرفتار شده بودم و دیگر توان ادامه دادن نداشتم.

روزی از این‌روزها بزرگترین غم زندگی‌ام را تجربه کردم، پدرم بر اثر مصرف بیش‌ از اندازه متادون از دنیا رفت، انگار بخشی از وجودم فرو ریخت، بعد از آن قضاوت‌ها، سرزنش‌ها و حرف‌های اطرافیان شروع شد. وجودم لبریز از اندوه بود و حس می‌کردم تمام نیرویم از من گرفته شده است؛ اما درست در همان روزها فهمیدم که چرا خداوند مرا با کنگره‌۶۰ آشنا کرده است و اگر کنگره نبود نمی‌دانم چگونه می‌توانستم از آن روزهای سخت عبور کنم. کنگره برای من فقط یک مکان نیست؛ پناهگاهی است که در آن دوباره ایستادن را یاد گرفتم، جایی که وقتی زمین خوردم دستم را گرفت و به من آموخت که دردها پایان راه نیستند.

امروز هنوز دلتنگ پدرم می‌شوم و روزهای سخت را به یاد می‌آورم؛ اما دیگر در آن‌ها زندگی نمی‌کنم آموخته‌ام که گذشته را بپذیرم و از آن درس بگیرم و به مسیری که در آن قرار دارم ادامه دهم. کنگره به من یاد داد که اگر آموزش بگیریم و صبر داشته باشیم و حرکت کنیم؛ حتی از دل رنج‌های بزرگ نیز می‌توان به آرامش رسید. من از اعماق وجودم سپاسگزار کنگره‌۶۰ هستم؛ زیرا در زمانی‌که احساس می‌کردم هیچ پناهی ندارم خانه‌ای امن برای روح خسته‌ام شد و به من امید داد که زندگی هنوز می‌تواند زیبا باشد.

نویسنده: همسفر الهه رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر مهری رهجوی راهنما همسفر حسنیه (لژیون شانزدهم)
ارسال: همسفر هانیه رهجوی راهنما همسفر نرجس (لژیون پنجم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی سمنان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .