English Version
This Site Is Available In English

راه و رسم زندگی را بیاموزم

راه و رسم زندگی را بیاموزم

مدتی بود که مسافرم در کنگره‌۶۰ حضور داشت و از اعتیاد رها شده بود. هر چند روز یک‌بار از من می‌خواست تا همراهش شوم؛ اما من آنقدر از درون درگیر خشم، کینه و نفرت بودم که اصلاً هیچ توجهی به خواسته او نمی‌کردم.

کتابی را با خود به خانه آورده بود و من یک روز از روی کنجکاوی کتاب را برداشتم و شروع به ورق زدن آن کردم؛ اما هیچ توجهی به مطالب نمی‌کردم. چند صفحه جلوتر که رفتم بر پیشانی دفتر رسیدم کمی مکث کردم و تصمیم گرفتم که آن را بخوانم؛ پس شروع به خواندن کردم، چشم‌هایم کلمات را می‌دید و زبانم آن‌ها را زمزمه می‌کرد؛ اما ذهنم در جای دیگر سپری می‌کرد، خسته شدم کتاب را بستم و به اتاق دیگری بردم و پشت پرده گذاشتم.

همچنان روزها پشت سرهم می‌گذشت و من روزها و شب‌هایم را با گریه، ناامیدی، ترس و دلهره سپری می‌کردم؛ درواقع می‌توانم بگویم خودم را در یک جاده کوهستانی و لغزنده می‌دیدم که از سرمای شدید تمام وجودم یخ زده بود و خودم را در لبه پرتگاه می‌دیدم، دیگر توان حرکت نداشتم، همه جا تاریک‌تاریک بود، از ترس فقط فریاد می‌زدم و کمک می‌خواستم.

روزی از درون صدایی به گوشم می‌رسید که می‌گفت به کنگره برو! تصمیم گرفتم دست از لجبازی بردارم و به کنگره بروم، منتظر ماندم تا مسافرم به خانه آمد، او را از تصمیم خود مطلع کردم، خوشحالی او را در درونش حس کردم.

وقتی وارد کنگره۶۰ شدم، صف اول روی یک صندلی آبی رنگ که به ظاهر پلاستیکی و در باطن از گوهر گران قیمت بود، نشستم. استاد که سخن گفت چیزی متوجه نشدم. صدای مشارکت همسفرها آزارم می‌داد و فقط تنها مطلبی که در ذهنم حک شد از فرمانبرداری تا فرماندهی بود. تصمیم گرفتم دیگر به کنگره نروم؛ اما احساس کردم نیرویی من را به طرف خود می‌کشد.

امروز که در کنگره ماندم و باز آن کتاب را در دست گرفتم، دیدم که نام کتاب عبور از منطقه ۶٠ درجه زیر صفر است. صفحاتش را بار دیگر ورق زدم، به تصویری رسیدم که آن جاده کوهستانی را به من نشان داد، همین‌طور که صفحات را ورق می‌زنم، با تصاویر دیگری روبه‌رو می‌شوم که هر کدام به ترتیب راه روشنایی را به من نشان می‌دهند.

تصویر غسل در صحرا توسط باران رحمت الهی را دیدم که برای من همان آموزش‌های ناب کنگره است، سیاهی را دیدم که از جسم خارج می‌شود و بر روی زمین جاری می‌شود که نشان‌دهنده ضد ارزش‌هایی است که از درون و برون من خارج می‌شود.

امروز هر صفحه، هر جمله و هر کلمه این کتاب با من حرف می‌زند؛ درحالی‌که این‌بار چشمانم می‌بیند، زبانم زمزه می‌کند و ذهنم درک و لمس می‌کند. امروز نه تنها این کتاب را می‌بینم؛ بلکه زیبایی‌هایی را می‌بینم که سال‌ها نمی‌دیدم.

امروز قدردان بزرگ مردی هستم که این کتاب را در دستان کوچک من قرار داد تا راه و رسم زندگی را بیاموزم، هستی را ببینم، همه‌چیز و همه‌کس را ببینم و دوست داشته باشم.

نویسنده: راهنما همسفر حمیده (لژیون ششم)
رابط خبری: همسفر فرشته رهجوی راهنما همسفر حمیده (لژیون ششم)
عکاس: همسفر نیره رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پنجم) دبیر سایت 
ارسال: همسفر مژگان رهجوی راهنما همسفر آرزو (لژیون دوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی جواد گلپایگان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .