روزی که پس از سه جلسه مشاوره مسافرم، پا به کنگره۶۰ نهادم، حال غریبی داشتم. از یک سو به درمان مسافرم امیدوار بودم و از سوی دیگر از حضور در مکانی که احساس میکردم به آن تعلق ندارم، هراس داشتم. با این حال آمده بودم و باید صبر میکردم تا ببینم چه سرنوشتی در انتظارم است. آن روزها شعبه پروین اعتصامی اراک در طبقه بالای یک عکاسی و در نزدیکی مرکز شهر قرار داشت، شعبهای کوچک؛ اما سرشار از صفا و صمیمیت.
هنوز با فضای کنگره۶۰ آشنا نشده بودم که کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» را به دستم دادند. نام کتاب مرا به یاد فیلمهایی میانداخت که هیچگاه دوستشان نداشتم؛ داستان انسانهایی گرفتار در میان برف و یخبندان که معمولاً تنها یک نفر از آن مهلکه جان سالم به در میبرد. با شنیدن نام کتاب، خود را در میان دریاچههای یخزده تصور کرده و سرمایی عجیب را تا اعماق وجودم احساس میکردم.
مطالعه کتاب را آغاز کردم، در ابتدا سطحی و گذرا؛ اما در همان صفحات نخست و در بخش «بر پیشانی دفتر»، با خاطرات استاد امین همراه شدم و فهمیدم اعضاء خانواده فرد مصرفکننده، هرچند در ظاهر متفاوت هستند؛ اما دردهای مشترکی دارند؛ یأس و ناامیدی، نگرانی از آینده، ترس از قضاوت دیگران و دغدغه حفظ حرمت خانواده.
پس از آن به قوانین 14 گانه مهندس دژاکام رسیدم؛ قوانینی که هرچه بیشتر در آنها تأمل میکردم، بیشتر به ارزش و عمقشان پی میبردم. این قوانین بهتدریج به چراغ راه زندگی من تبدیل شدند. آموختم چگونه بیندیشم، چگونه تصمیم بگیرم و چه زمانی حرکت کنم. دریافتم که هیچکس به اندازه خودم، مسئول اندیشهها و سرنوشت من نیست. با درک قانون هفتم، مفهوم رهایی را بهتر شناختم و آموختم چگونه از محدودیتها عبور کنم و به وسعتی فراتر دست یابم. این آموزشها به من فهماند که هیچ موجودی بیهوده پا به عرصه هستی نگذاشته است.
قانون دهم به من ایستادگی آموخت و نقطه تحملم را افزایش داد. فهمیدم پایان هر مرحله از زندگی، آغاز مرحلهای تازه است و همین نگاه، مسیر زندگی را برایم زیباتر و امیدبخشتر ساخت. در پرتو قانون سیزدهم نیز ارزش محبت و پیوندهای خانوادگی را عمیقتر درک کردم. خویشانم برایم عزیزتر شدند، تلاش کردم مهر و محبت بیشتری نثار آنان کنم. بارها از خود پرسیدهام چگونه ممکن است کتابی به ظاهر ساده، چنین تأثیر عمیق و ماندگاری بر نگرش و زندگی انسان بگذارد؟
تصاویر کتاب نیز نقش مهمی در شکلگیری این درک عمیق داشتند. با نگاه به تصویر روی جلد، نسیم آرام الهی را بر چهرهام احساس میکردم. عقابی که از دل آتش برمیخاست، برایم نماد تولد دوباره و رهایی از خاکسترهای گذشته بود. پیکان جوانان قرمز رنگ که از منطقهای دشوار و خطرناک عبور میکرد، روزهای سخت سفر را در ذهنم زنده میساخت. درخت پوسیده، یادآور رنجها و تلخیهای گذشته بود و صحنه غسل در باران رحمت الهی، امید و آرامشی وصفناپذیر در وجودم ایجاد میکرد؛ گویی روحی تازه در کالبد من دمیده میشد.
اما تأثیرگذارترین تصویر برای من، خرابهها و اسکلتهایی بود که نماد بیفکری و ناآگاهی انسانها در طول تاریخ بودند. سیلاب استخوانها را با خود میبرد؛ اما در میان آن ویرانی، انسانی درمانده به پارهسنگی چنگ زده بود و از قدرت مطلق یاری میخواست. او سرانجام خود را به سرزمینی میرساند که جوانههای گندم از خاک سر برآورده بودند و نوید حیات و امید را به او میدادند.
فصلهای رنگارنگ کتاب، با ایده لیدی جونز به زمستانی سرد و پربرف میرسند؛ زمستانی که در آن انسانها با روحی آزاد و سبکبال بر فراز کوهها پرواز میکنند و با تابشهای پیدرپی خورشید، وجودشان سرشار از گرما و روشنایی میشود. شاید همه این تصاویر تمثیل باشند؛ اما حقیقت این است که هر یک از آنها به شکلی در زندگی ما رخ دادهاند. این کتاب به ما میآموزد که به قدرت انسان و عظمت خداوند ایمان داشته باشیم؛ همانگونه که استاد سردار میفرمایند: «ایمان، تجلی نور خداوند در وجود انسانهاست.» این نوشته را به بنیان کنگره۶۰ تقدیم میکنم؛ بزرگمردی که تمام وجود خویش را در راه تعالی، رهایی و آزادگی انسانها به کار گرفتند. از خداوند متعال برای ایشان سلامتی، عافیت و عاقبتبهخیری مسئلت دارم.
نویسنده: راهنما همسفر فاطمه (لژیون دوم)
عکاس: همسفر پریسا رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر معصومه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بروجرد
- تعداد بازدید از این مطلب :
277