جلسه پنجم از دوره اول سری جلسات لژیون سردار، کنگره60 ویژه همسفران آقا نمایندگی کوروش آذرپور به استادی پهلوان محترم مسافر محمدرضا، نگهبانی دنور محترم همسفر محراب و دبیری همسفر محمدرضا، با دستور جلسه: "آداب و معاشرت، ادب وبی ادبی، تعادل و بی تعادلی" پنجشنبه ۲۱ خردادماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۳ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان محمدرضا هستم، یک مسافر.
به نظر من تنها زمانی در دو راهی قرار میگیرم که بحث کنگرهٔ شصت پیش میآید. دربارهٔ دستور جلسهٔ سال ۱۳۹۵: در شعبه کوروش آذرپور، لژیون سردار نبود، بلکه لژیون مالی بود. این موضوع مربوط به گذشته است. بعدها در لژیونها، فرمی به راهنماها میدادند که در آن مشخص میشد چه کسانی قصد شرکت در گلریزان را دارند، خواه به صورت تعهدی خواه نقدی. من نیز هر آنچه داشتم برای مثال گفتم که میتوانم مبلغی را پرداخت کنم تا وارد جایگاه سردار شوم. کنگره آمده و اعتیاد مرا درمان کرده است؛ آیا پسندیده است که من همان پولی را که پیشتر برای تهیهٔ مواد مصرف میکردم، اکنون به کنگره بدهم؟ من به این نتیجه رسیدم که ارزش هر پاکت سیگار معادل مبلغ معیّنی است. اگر سیگار بخرم، به همان اندازه برای گلریزان پول میگذارم. ولی هیچ دلیلی وجود نداشت که سیگار نکشم یا از میزان مصرف مواد خود بکاهم. اکنون به اصل دستور جلسه میرسیم: اصلاً هدف از گنجاندن چنین دستور جلسهای در کنگرهٔ شصت چیست؟ من بسیار تلاش کردهام تا ارتباط آن را بیابم. هفتهٔ پیش موضوع دخانیات مطرح بود و این هفته آداب و معاشرت.

ما به شعبهٔ پرستار رفته بودیم. راهنمای ما، استاد جلسه بودند. پس از پایان جلسه، به ما اجازه داده شد که لژیونی برگزار کنیم. در آن زمان سال ۱۳۹۵ روی هر چهارپایه، به جای قندان، زیرسیگاری گذاشته بودند. ما گفتیم: چه شعبهٔ خوبی! شعبه یعنی جایی که بتوان سیگار کشید. اما هرچه پیش رفتیم، قوانین و مقررات کنگره تغییر کرد و هرچه کنگرهٔ شصت بزرگتر شد، آداب و معاشرت در آن دگرگون گردید. روزگاری مصرف دخانیات ضدّ ارزش محسوب نمیشد. امروزه شاید بسیاری از کسانی که بیرون از کنگره هستند، وقتی به طبیعت یا بیرون از خانه میروند، قلیانی در کنار خود میگذارند همچون یک اسلحهٔ کلاشینکف و اگر نباشد، احساس بیکلاسی میکنند. آنان برای این موضوع، ارزشی قائل میشوند. علت اینکه چنین چیزی میتواند ارزش تلقی شود، چیست؟ امکان دارد ریشهٔ این وسوسه در تجربهٔ شخصی من باشد: روزگاری من مصرفکننده نبودم و سیگار نمیکشیدم، اما گمان میکردم کسی که سیگار میکشد، آدم بسیار قوی، باهوش و بزرگی است. من نیز برای جبران کمبود دیده شدن، پاکت سیگاری به همراه فندکی به دست میگرفتم و منتظر میماندم تا کسی قصد کشیدن سیگار داشته باشد؛ آنگاه میگفتم: بیا برایت روشن کنم. او نیز میگفت: فندک جالبی داری! برای من، همان فندک ارزش داشت. امّا آگاه نبودم؛ تصور میکردم چنین رفتاری و چنین راهی، خود ارزشمند است. در واقع، من هیچگاه آداب و معاشرت را درست نمیدانستم. اکنون به واسطهٔ کنگرهٔ شصت یاد گرفتهام. وقتی آقای مهندس در سیدیها میفرمودند: قاشق را با دست راست و چنگال را با دست چپ بگیرید، با خود میگفتم: آقای مهندس چه میگویند؟ ولی زمانی که جلوتر رفتم، دریافتم که دقیقاً از همین مسائل کوچک غافل بودهایم و آسیبهای بزرگ از همین جا سرچشمه میگیرند. خود من میگفتم: خب، قرار است چه شود؟ اگر مثلاً در عید نوروز، پدرم به داییام تلفن میکرد، ناراحت میشدم و میگفتم: پدر جان، چکار داری؟ رهایشان کن. یعنی تا این اندازه بیاحترامی میکردم. وقتی مهمانی میآمد، در اتاق میبستم. اما وقتی به این پرسش رسیدم که اگر از آنان دور میشوم، به چه چیزی نزدیک میشوم؟ دریافتم که از خانواده انرژی نمیگیرم؛ باید به سوی همان رفیق مصرفکننده بروم تا از او انرژی بگیرم.
از شما سپاسگزارم که با سکوت خویش به سخنان من گوش فرا دادید.

تایپ، ویراستاری و بارگذاری: سایت همسفران آقا، نمایندگی کوروش آذرپور
- تعداد بازدید از این مطلب :
40