English Version
This Site Is Available In English

خواستن توانستن است؛ از تاریکی انزوا تا روشنایی آداب معاشرت و تعادل

 خواستن توانستن است؛ از تاریکی انزوا تا روشنایی آداب معاشرت و تعادل

جلسه هفتم از دوره شانزدهم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰، نمایندگی دکتر مسعود، با استادی مسافر حسن، نگهبانی مسافرمحمد و دبیری مسافر امید با دستورجلسه «آداب، معاشرت، ادب و بی ادبی، تعادل و بی تعادل » پنج شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۷آغاز به کارکرد.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان حسن هستم یک مسافر؛ از نگهبان و دبیر محترم جلسه بسیار سپاسگزارم که مسئولیت استادی این نشست را به من واگذار کردند تا خدمت کنم. دستور جلسه امروز شامل سه بخش است: «آداب معاشرت، ادب و بی‌ادبی، تعادل و بی‌تعادلی». مایل هستم سخنانم را در دو بخش تقدیم شما کنم؛ ابتدا کمی از تجربه شخصی خودم می‌گویم و سپس به دستور جلسه می‌پردازم. بخش اول: تجربه شخصی من از ورود به کنگره
روزی که من وارد کنگره ۶۰ شدم، حال روحی و جسمی بسیار دگرگون و آشفته‌ای داشتم؛ به شدت افسرده و بی‌حال بودم. پیش از آن، شاید در طول هفته یک یا دو بار از جلوی درب کنگره عبور می‌کردم. با دیدن تجمع مسافران و خودروهای فراوان، همیشه این سوال در ذهنم بود که این جمعیت به چه دلیلی اینجا گردهم می‌آیند؟ اما از برنامه‌ها و اهداف این ساختار هیچ اطلاعی نداشتم.
تا اینکه روزی قدم به این مکان مقدس گذاشتم و متوجه شدم اینجا همان جایی است که من می‌توانم در آن به درمان و رهایی برسم. لازم به ذکر است که من پیش از کنگره، دو یا سه بار در مراکز دیگر اقدام به درمان کرده بودم اما هیچ‌گونه نتیجه‌ای حاصل نشده بود؛ چرا که در آن روش‌ها فقط مواد مصرفی کنار گذاشته می‌شد و چیز دیگری جایگزین آن می‌گردید، به همین دلیل توانایی درمان خودم را نداشتم.
اما با ورود به کنگره ۶۰ این حقیقت برای من اثبات شد و به این باور و یقین رسیدم که در اینجا می‌توانم به درمان قطعی برسم و دوباره جایگاه خود را در اجتماع به دست آورم.
در دوران مصرف، که این مسئله را از جانب خودم مطرح می‌کنم شرایط به گونه‌ای بود که توانایی حضور در میان مردم و اجتماع را نداشتم. نمی‌توانستم در مجالس مهمانی، مراسم عزاداری یا جشن‌ها شرکت کنم؛ زیرا مدام به دنبال سرپناه و فرصتی بودم تا ابتدا تعادل ظاهری خودم را برقرار کنم و سپس در جمع حاضر شوم. اما این فرآیند آن‌قدر طولانی می‌شد که وقتی به خود می‌آمدم، دو یا سه ساعت گذشته بود، مهمانی یا مراسم به پایان رسیده بود و من باز هم جا می‌ماندم. به همین دلیل همیشه فردی گوشه‌گیر و منزوی بودم. قصد ندارم همه‌چیز را به گردن مواد بیندازم، اما واقعیت این بود که به خاطر شرایط اعتیاد، خودم را از فامیل، دوستان و آشنایان پنهان می‌کردم.
این روند ادامه داشت تا روزی که به این مکان آمدم و ایمان آوردم که راه نجات همین‌جاست. در این مسیر، دست یاری به سوی راهنمای محترم و بزرگوارم،دراز کردم. از ایشان صمیمانه سپاسگزارم و امیدوارم همواره سلامت باشند؛ ایشان با محبت دست مرا گرفتند، رها نکردند و با هدایت خود، مرا به جایگاه شیرین رهایی رساندند.
در خصوص دستور جلسه باید بگویم که ما در دوران مصرف، به دلیل انزوا و ارتباط محدود با چند هم‌خرج و مصرف‌کننده، عملاً از آداب معاشرت به دور بودیم. برای یادگیری آداب معاشرت، انسان باید در متن جامعه و در تعامل با مردم قرار بگیرد تا بداند چگونه، با چه لحنی و با چه کسی سخن بگوید. از بزرگی پرسیدند: «ادب از که آموختی؟ گفت: از بی‌ادبان». پرسیدند: «شخص بی‌ادب که خود رفتاری ناشایست دارد، چگونه می‌تواند به تو ادب بیاموزد؟ پاسخ داد: «هر کار و رفتاری که از آن‌ها سر می‌زد و مایه مضحکه یا آزار دیگران می‌شد را من انجام ندادم؛ در نتیجه با پرهیز از رفتارهای آنان، من باادب شدم و آن‌ها بی‌ادب باقی ماندند.
من معتقدم ریشه آداب معاشرت، ادب و بی‌ادبی در ذات و بستر خانواده‌ای است که انسان در آن رشد می‌کند. اگر در خانواده و محیطی که بزرگ می‌شویم، بی‌حرمتی و عدم رعایت آداب معاشرت حاکم باشد، انسان خواه‌ناخواه به همان مسیر سوق داده می‌شود. من نیز در گذشته به دلیل حضور در محیط‌های نامناسب، لحن و رفتار شایسته‌ای نداشتم؛ چرا که آن را به عنوان یک الگو پذیرفته بودم.
بنابراین، سرچشمه و نخستین مرحله شکل‌گیری آداب معاشرت، کانون خانواده است. اگر در خانواده‌ای محترم، بافرهنگ و سرشار از مهر و کلام شایسته رشد کنیم، خروجی آن نیز انسانی باادب و بااحساس خواهد بود که در صراط مستقیم قدم برمی‌دارد. اما اگر کانون خانواده به دور از ادب و احترام باشد، متأسفانه فرزندان نیز به همان نحو شکل می‌گیرند و از آداب معاشرت اصیل بی‌بهره می‌مانند.
با این حال، واقعیت این است که «خواستن، توانستن است». اگر انسان بخواهد کاری را انجام دهد  چه در مسیر ارزش‌ها و چه در مسیر ضد ارزش‌ها در نهایت آن را به سرانجام می‌رساند. حتی اگر صد نفر بالای سر او باشند و او را به سمتی هدایت کنند، اگر خواستِ درونیش بر رفتن به راه خطا باشد، همان راه غلط را طی خواهد کرد. عکس این قضیه نیز صادق است؛ اگر خواست درون انسان برگزیدن صراط مستقیم و راه درستی باشد که خداوند در کتاب آسمانی ما را به آن هدایت کرده، قطعاً در همان مسیر گام برخواهد داشت.
در پایان باید بگویم، خداوند نیازی به نماز و روزه من ندارد؛ بلکه این من هستم که باید از اعماق قلبم صادق، درستکار و پایبند به ارزش‌ها باشم و در تمامی سطوح زندگی، ادب و حرمت‌ها را رعایت کنم. از اینکه به صحبت‌های من گوش فرا دادید، از همه شما سپاسگزارم.

عکس: مسافر فرهاد
تایپ: مسافر امید
تنظیم: مسافر امید

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .