جلسه پنجم از دوره پانزدهم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰، در نمایندگی شهباز با استادی راهنمامسافرمهدی، نگهبانی مسافر محمد و دبیری مسافر علی با دستور جلسه «آداب معاشرت، ادب و بی ادبی، تعادل و بیتعادلی وجشن اولین سال رهایی مسافر مصطفی رهجوی مسافر مهدی» پنج شنبه، ۲۱خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد
«سلام دوستان، مهدی هستم یک مسافر.
خدا را شاکرم که در این جایگاه هستم. همانطور که میدانید، امروز دو موضوع در دستور جلسه داریم: اول، «آداب معاشرت، ادب و بیادبی» و دوم، «تعادل و بیتعادلی». آقای مهندس همیشه میفرمایند که «درمان فوقِ ترک است و تعادل فوقِ درمان».
من با شناختی که از اعتیاد دارم و با مقایسه وضعیت خودم با رهاییهای دیگر در انجمنهای دیگر، متوجه شدم که واقعاً قابل مقایسه نیستند. حالا به بخش «تعادل» میرسیم که آقای مهندس آن را فوق درمان میدانند؛ انشاءالله که من هم بتوانم به آن تعادل لازم برسم.
در مورد مفهوم تعادل، همیشه خاطرهای از آقا رضا در ذهنم میآید. جلسه قبل از شروع، صحبت از حضور در مراسم خاکسپاری بود؛ یادم هست زمانی که پدر آقا رضا فوت کردند، ایشان همان روز – شاید تنها با پانزده، بیست دقیقه تأخیر – در جلسه حضور یافتند. این برای من یک درس بزرگ بود. من که همیشه میگویم میخواهم مثل آقا رضا بشوم، باید از خودم بپرسم: آیا واقعاً توانایی انجام کارهای او را دارم؟
آیا تعادل داشتن یعنی اینکه همه چیز طبق میل و شرایط من باشد و زندگی بر وفق مراد پیش برود؟ قطعاً خیر؛ چون چنین چیزی هرگز اتفاق نمیافتد. تعادل یعنی در دل سختیها و دشواریها، انسان بتواند بر خواسته خود پافشاری کند و حرکتش را ادامه دهد.

در مورد بخش «آداب معاشرت»، باید به گذشته خودم برگردم. زمانی که مصرفکننده بودم، به وضوح از تعادل خارج شده بودم. یادم میآید که مصرف تریاک و شیره، تعادل نسبتاً بهتری نسبت به دوران مصرف شیشه به من میداد. زمان مصرف شیشه، اصلاً متوجه کارهایم نبودم؛ مثلاً یادم میرفت شیفت کاریام چه زمانی است و مدام تماس میگرفتم تا بپرسم. قیاس وضعیت الان من با آن زمان، نشان میدهد که چقدر تغییر کردهام. آن بیادبیها و ضعف در آداب معاشرت، مستقیماً به بیتعادلیام برمیگشت. وقتی نشئه بودم یک تصمیم میگرفتم و وقتی خمار بودم، تصمیمی کاملاً متفاوت؛ تمام فکرم فقط این بود که چطور حالم را خوب کنم و هیچچیز دیگری برایم اهمیت نداشت.

حتی در مورد «وقتشناسی» هم همینطور بودم. آدابِ درستِ مهمانی رفتن را بلد نبودم؛ یا فکر میکردم اگر دیرتر برسم باکلاستر هستم، یا اگر میزبان مصرفکننده بود، زودتر میرفتم و اگر نبود، دیرتر میرفتم و زودتر هم برمیگشتم؛ چون در آن شرایط نمیتوانستم بمانم.
حالا که اینجا روی این صندلی مینشینم، مدام به این فکر میکنم که آیا واقعاً از آموزشهای کنگره بهره میبرم؟ من حتی آدابِ غذا خوردن یا سرِ کار رفتن را هم بلد نبودم و در ماه حداقل ده روز، پنج یا ده دقیقه برای سر کار رفتن تأخیر داشتم؛ اما از وقتی به کنگره آمدهام، فکر نمیکنم حتی پنج دقیقه هم تأخیر داشته باشم. این وقتشناسی را من اینجا یاد گرفتم و سعی میکنم به قوانین و حرمتها پایبند باشم.»

«کنگره همانجایی است که میگویند جلسه رأس ساعت یکربع به پنج شروع میشود و این قاعده مستثنا نیست. گاهی که جشن تولدهایی برگزار میشود، شاید تصور کنیم که این جشن صرفاً برای من، مهدی، مصطفی یا همسفر است؛ اما اینطور نیست. من اینجا تأکید میکنم کسانی که برای رهایی به جایگاه میآیند، حداقل کاری که میتوانند انجام دهند این است که یک سال پس از رهاییشان در کنگره بمانند. خب، بیشتر از این در مورد دستور جلسه صحبت نمیکنم و به بخش دوم، یعنی جشن رهایی آقای مصطفی میرویم.
من در رأس، این رهایی و جشن تولد را به جناب آقای مهندس، خانواده محترم ایشان، ایجنت شعبه، راهنمای آقای مصطفی، راهنمای همسفرشان، خودِ همسفر و همسفر کوچولویشان “همتا”، به خودم و به همه شما تبریک میگویم.
داشتم فکر میکردم که در رابطه با مصطفی چه بگویم. واقعاً نگاه میکردم؛ او از آن دسته آدمهایی بود که بسیار منظم بود. به یاد ندارم در لژیون غیبت کرده باشد و همیشه، برخلاف خیلیها که ممکن بود هفتهای یک سیدی بنویسند، آقا مصطفی هر هفته سیدیهایش را کامل مینوشت. اولین مسئولیتی که فکر میکنم به او دادم، دبیری لژیون بود که واقعاً آن را به نحو احسن انجام داد. بعد از آن، در سفر اول مسئولیت پارک را به ایشان سپردم که آن را هم به بهترین شکل به انجام رساند، چون مصطفی میخواست حرکت کند و جاری بود. او اشتیاق زیادی برای خدمت کردن داشت و بلافاصله پس از رهایی، شروع به خدمت در جایگاه مبصر کرد و بعد از آن هم دوره دبیری و نگهبانی را گذراند. الان هم که در جایگاه مرزبانی است؛ حضور هم خودش و هم همسفرش در این جایگاه، نشاندهنده آن خواسته قلبی و جاری بودنِ درونشان است که مدام در حال حرکت است.:
من همیشه میگویم در کنار یک مسافر که میخواهد در اینجا خدمت کند، مسلماً یک همسفر خوب هم حضور دارد که در این جایگاه قرار گرفته است. هر زمان که نگاه میکنم، میبینم کسانی که از سفر اول شروع به حرکت میکنند، در کنارشان همسفر خوبی ایستاده است؛ و این شال مرزبانی که اکنون بر گردن آقای مصطفی و همسفر ایشان است، گویای همین حقیقت است.»
عکاس:مسافرابوالفضل
تنظیم:مسافرحسین
- تعداد بازدید از این مطلب :
68