*«خداوند سرنوشت هیچ قومی را عوض نمیکند مگر آن قوم خواستههای نامعقول خود را اصلاح نمایند»*
بارها و بارها در کنگره شنیدهایم بالاترین هنر، هنر زندگیکردن است و زندگی یک بازی است که اگر قوانین بازی را بلد نباشی سر از ناکجاآباد در میآوری. در «کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» خواندم که بزرگترین معجزه حیات خود حیات و زندگیست. در نوشتن سیدیها از آقای مهندس آموختم که زندگی کنید و قدر داشتههایتان را بدانید و از لحظهلحظه زندگی استفاده کنید و لذت ببرید. اوایل ورودم به کنگره با این پیامها و جملات کاملآ بیگانه بودم و هیچ حسی نسبت به آنها نداشتم. مینوشتم، میخواندم، گوش میکردم ولی هیچ چیزی متوجه نمیشدم.
امروز میخواهم نیمنگاهی به گذشته بیندازم و با این نوشتار و نگاه به عقب تغییرات را یکییکی ببینم و شاکر خداوند باشم و به خودم یادآوری کنم که از کجا آمدم و چه مسیری را طی کردهام تا امروز به خوشی رسیدم و همه اینها را مدیون خدای خوبم، آقای مهندس و راهنمای گرانقدر و مسافرم هستم.
در کنگره به من آموختند هر کس کتاب زندگیش را خودش مینویسد و اگر نویسنده با دانایی و آگاهی کتابش را بنویسد میتواند به بهترین شکل ممکن و با کمترین اشتباهات کتاب خوبی را به نگارش درآورد. کتاب زندگی من هم اینگونه نوشته شد:
زمانی که با همسرم ازدواج کردم گویا قبلاً پیوند قویتر و محکمتری بین او و مواد مخدر صورت گرفته بود، او نامزد اعتیاد شده بود و به صورت کاملآ پنهانی مواد مصرف میکرد و رفتهرفته مشروبات الکلی هم اضافه شد و با گذشت مدتی کوتاه با یکی از همکارانش روابط صمیمی برقرار کرد و از بد روزگار شغل دوم این فرد تهیه شیشه بود، حوالی رباط کریم آشپز خانه تهیه شیشه داشت، همسرم را هم همراه خودش میبرد و از نزدیک شاهد تولید شیشه بود.
انگار وقتی انسان در مسیر منفی و ضدارزشی باشد تمام نیروهای مخرب از زمین و آسمان دستبهدست هم میدهند و هیچکدام از خواستههای منفی را بیجواب نمیگذارند. حالا شیشه هم بهعنوان ماده جدید به اعتیاد همسرم اضافه شد! روزبهروز زندگی من بیشتر در باتلاق فرو میرفت. من هم افسرده و ناامید با حال خراب زندگی را سپری میکردم و فقط روزها را میگذراندم.
بعد از مدت طولانی استفاده از مواد همسرم برای ترک اقدام کرد و به پیشنهاد یکی از دوستان به شربت متادون روی آورد، غافل از اینکه این شربت چه تبعات سنگینی دارد و وابستگی شدید او به متادون روزبهروز حالش را خراب و خرابتر میکرد. سالیان سال گذشت تا اینکه ایشان به تنهایی وارد کنگره شدند و ۱۳ ماه سفر کردند و گل رهایی را از آقای مهندس دریافت کردند؛ اما من همچنان حالخراب و افسرده بودم و هیچ انگیزهای برای ادامه حیات نداشتم تا اینکه بهار ۹۷ معجزه الهی در زندگیم اتفاق افتاد و این بهار متفاوتتر از سالهای قبل و آغاز تحول در زندگیم شد. درهای رحمت روز به روز بیشتر به رویم گشوده شد.
در تاریخ ۹۷/۱/۷ برای اولین بار از پلههای شعبه لویی پاستور پایین آمدم، با جمعیت زیادی روبهرو شدم. کارگاه آموزشی عمومی بود و مسافرم آن روز طبق فرمایش راهنمایشان اعلام سفر کردند؛ سلام دوستان مرتضی هستم یک مسافر، با تخریب بیش از ۲۰ سال وارد کنگره شدم و ...؛ آن زمان فهمیدم ایشان اعتیاد داشتند و هیچ وقت گردن نمیگرفتند، هر موقع من میگفتم با داد و بیداد کتمان میکردند و کلی جر و بحث میشد؛ اما آن روز پردهها کنار رفت و حقیقت مشخص شد. از شنیدن صدای مشارکت همسرم احساس کردم کل دنیا سرم خراب شده و من زیر آوار ماندم و له له شدم.
در راه بازگشت به خانه هیچ حرفی نزدم و سکوت مطلق بود؛ اما از درون نجواهای جن درونم اذیتم میکرد و کلی حالم خراب بود. از اینکه در شعبه برای اعتیاد همسرم دست میزدند بیشتر عصبانی میشدم و می خواستم داد بزنم آیا اعتیاد هم دست زدن دارد؟! خواهش میکنم دست نزنید. صدای دست شما حالم را بد میکند و اعصابم را به هم میریزد. بعد میگفتم رهایشان کن اینها همه سرخوش هستند و کیفشان کوک کوک است، فقط حال من خراب است.
خلاصه بعد از ۳ جلسه وارد لژیون شدم. اوایل سفرم همیشه پوشش من کاملاً مشکی بود تا اینکه یک روز راهنما از من سؤال کرد خانم زینب اتفاقی افتاده؟ گفتم: نه! گفتند چرا از لباس مشکی و شال مشکی استفاده میکنی؟ هفته آینده شال سفید سر کنید. من که کلی حال خراب بودم سریع گارد گرفتم و گفتم: خانم فاطمه درون من هم همین قدر تاریک و سياه است، خواهش میکنم اجازه بدهید اینجا خود واقعیم باشم، نقاب آدمهای راضی و خوشحال را کنار بزنم و با خودم رو راست باشم. دیگر جان فیلم بازی کردن و نقش بازی کردن را ندارم؛ ولی ایشان فرمودند: نه! این قدر شنیدن کلمه نه برای من سخت بود که یک هفته طول کشید و من با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره شال سفید خریدم.
راهنما آرامآرام به من آموخت زندگی پستی و بلندی و فراز و نشیبهای زیادی دارد و در پس تاریکیها نور و روشنایی است. باید با تفکر، تلاش، انتخاب درست و حس خوب این مسیر را ادامه بدهی و یادت باشد اذن خروج از تاریکی فقط توسط خداوند داده میشود.
در ادامه کنگره فرق بین فکر و خیال و تفکر را به من یاد داد و متوجه شدم من با افکار و کردار و گفتارم تکتک صفحههای کتاب زندگیم را مینویسم؛ همانند بذری که امروز میکارم. اگر بستر مناسب و بذر خوب باشد میوه خوبی خواهد داد، در غیر اینصورت میوه حنظل خواهد بود و در ادامه این آموزشها یاد گرفتم تمامی مشکلات و سختیها توسط معمار بزرگ اینگونه طراحی شده تا من رشد کنم و یک مرحله جلوتر بروم. در آخر از خداوند، آقای مهندس، اساتید محترمشان و راهنما و مسافرم تشکر و قدردانی میکنم.
نویسنده: راهنما همسفر زینب (لژیون دهم)
رابط خبری: همسفر پروانه (عضو لژیون سردار)
ارسال: راهنما همسفر سعیده (لژیون هشتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی لویی پاستور
- تعداد بازدید از این مطلب :
62