English Version
This Site Is Available In English

برای رسیدن به تعادل یکی از کلیدها رعایت ادب است

برای رسیدن به تعادل یکی از کلیدها رعایت ادب است

.مهشید:
اولین جلسه از دوره چهل و ششم کارگاه‌های آموزشی خصوصی همسفران کنگره‌۶۰ نمایندگی دانیال اهواز به استادی راهنما همسفر جمیله، نگهبانی همسفر زهرا و دبیری همسفر فرشته با دستورجلسه «آداب معاشرت وادب و بی‌ادبی و تعادل و بی‌تعادلی» روز دوشنبه ۱۸خرداد ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

خدا را شکر می‌کنم که توانستم یک فرصت دیگر در کنار شما داشته باشم و امیدوارم که یک جلسه فوق‌العاده عالی باهمدیگر داشته باشیم، در رابطه با دستور جلسه (آداب و معاشرت،ادب‌ و بی‌ادبی،تعادل و بی تعادلی)بخواهم نسبت چیزهایی را که در این چند سال یاد گرفته‌ام، اولش ربطش می‌دهم به جهان‌بینی، جهان‌بینی به من چه یاد داده است؟ یاد داده که زندگی قوانین دارد، یاد داد که چطور با افراد ارتباط برقرار کنم، در واقع خودم را با خودم آشنا کرد، شاید روز اولی که وارد کنگره شدم بر این باور آمدم که برای مسافرم همسفر خوبی باشم که سفر نه‌! برای من سخت بگذرد نه برای مسافرم؛ ولی وقتی وارد کنگره شدم دیدم اصول و قوانینی دارد کنگره که واقعا شاید من یک‌سری از آنها را رعایت می‌کردم؛ ولی یک جاهایی اشتباه می‌رفتم و در واقع نمی‌دانستم هم چطوری است، نمی‌دانستم این تعادل یعنی‌چه؟ تعادل را اصلا بهش فکر نکرده بودم، مثلث درمان چه می‌گوید؟ می‌گوید جسم،روان،جهانبینی، شما می‌توانید در طول سفر جسم و روانتان را به درمان برسانید اما جهان‌بینی باچه به درمان می‌رسد؟تخریب‌هایی که چه مسافرم به من وارد کرده و چه خودم ،به طور مثال می‌گویم، تخریب‌هایی در وجود من است مثل کسی که او را برق گرفته باشد، آن جایی که باید نقش خیلی خوبی داشته باشم یک‌دفعه از کوره در می‌روم و‌ یک واکنشی از خودم نشان می‌دهم که هم خودم در آزار و اذیت باشم هم دیگران را بخواهم در عذاب بگذارم، اگر از تجربه خودم بخواهم بگویم من بیشتر سعی می‌کردم ادب را رعایت کنم خیلی برایم مهم است، شاید ۱۳ سال و خورده ای است که در کنگره هستم ودر این ۱۳ سال و خورده ای کسی از من بی‌ادبی و بی‌احترامی ندیده است، شاید خیلی جاها ناراحت بودم، یک جاهایی دلم می‌شکست و همش می‌گفتم اینها برای جمیله، آموزش است، آن انگشت اشاره‌ای که سه تای آن سمت خودم بود و یکی سمت طرف مقابل، چهار‌ تا را به سمت خودم آوردم، نمی‌دانم چطور شد؛ اما احساس کردم که این یک فرصت طلایی است که آمدی در جایگاهی قرار گرفته‌ای و فرصتی به تو داده‌اند، که تا می‌توانی از این فرصت باید استفاده کنی، اوایل وقتی می‌آمدم کنگره ساختمان رامین، واقع در اهواز کیانپارس رو‌به‌روی مرو بودم، اولین جلسات وقتی دستورجلسه به گوشم می‌خورد وقتی می‌آمدم بیرون می‌گفتم خدایا من چطور می‌توانم به اطرافیانم کمک کنم؟ من می‌دانم فلانی تو فلان مسئله مشکل دارد؟ چطور می‌توانم کمکش کنم؟ این چراها، چنان در ذهنم پر رنگ شده بود که واقعیت خیلی دلم می‌خواست، احساس کردم که یک ثروتی گیر من آمده است که فقط من می‌بینم و می‌توانستم استفاده کنم، ولی یک زمانی متوجه شدم که اگر شما تغییر کنید همه تغییر می‌کنند، به چه چیزی؟ وقتی که من خودم گیر دارم در بی‌ادبی، اون چیزی به چشمم می‌آید که من دیدم، وقتی تعادل نداری، تعادل به چه می گوید، وقتی ساختمانی را در نظر بگیرید که می‌خواهند پایهاش را بگذارند، حالا ساختمان جدید‌ها را نمی‌دانم ولی ساختمان‌های قدیم خیلی ساختمان های محکمی می‌ساختند، چنان پایه ساختمان را قوی می‌گذاشتند که نه طوفان می‌توانست ونه زلزله و نه هیچ چیز دیگر تاثیرگذار باشد بر این ساختمان، ساختمان جسم انسان هم همینطور است، وقتی مخدرهای بدن به راحتی خودش در گردش و در جریان هستش پس آن هم بهم خوردگی و بهم ریختگی معنایی ندارد، من یکسری چیزها دیدم که اگر شاید آن موقع‌ها که می‌آمدم کنگره قبل از وارد شدن در سیستم، چیزی که خیلی به چشم می‌آمد برای خودم در جشن‌ها واقعا علتش را نمی‌دانستم، در شادی‌ها به جای شادی کردن بغض گلویم را می‌گرفت و گریه می‌کردم و در عزا،‌‌مات،‌می‌ماندم ،اصلا جایگاه خیلی چیزها تغییر کرده بود و نمی‌دانستم این مخدرهای طبیعی بدن سروتنین،دینورفین،انکفالین و خیلی چیزهای دیگر یکم کمرنگ شده و یواش یواش سعی کردم آن چیزی که برایم نیاز بود، خودم را کامل بستم به سی‌دی، سی دی ها شدند چراغ راه من و سعی کردم تا آنجایی که بتوانم خودم را بشناسم، تقریبا چند ماه پیش بود می‌گفتم جمیله تو این مسئله را رد کردی، سعی می‌کردم هر دفعه روی یک چیز یک مسئله‌ای زوم کنم دیدم خیلی در مسئله بخشش گیر دارم، وقتی شما کسی را نمیتوانی ببخشی آن قسمت خشم و نفرت خیلی پررنگ است واقعا جدی می‌گویم که همه را دوست دارم حتی آن کسی که به من آسیب رساند‌ و اذیت کرد، چقدر دارد به من لطف می‌کند و خیلی چیز یاد می‌دهد، ناخواسته شده بود معلم اخلاق من، چنان سعی کردم که ارتباط‌های خودم را با دیگران قوی کنم، یک جایی رسید در این حرمت‌ها دستور جلسه ادب و بی‌ادبی و یک چیزهایی به من ربط دارد انجام می‌دهم و چیزهایی که به من ربط ندارد را دخالت نمی‌کنم در آن بی‌ادبی نمی‌کنم به کسی دیگر وقتی من خودم را جای طرف مقابل می‌گذارم‌ ناراحت می‌شوم کسی به من بی‌احترامی کند، چرا من به دیگری بی‌احترامی کنم، وقتی یک فرصت طلایی برای من گذاشته شده است، حالا کنگره خیلی من را جلو انداخته است،‌ یادم است یکی از خدمت‌گذارها که دستیار دیده‌بان بود آمده‌بود گفت: بایدتصور کنی کنگره را مثل یک خمره عسل در نظر بگیر در دستت باشد و شیرجه افتادی درآن، تک تک ما همین‌طوری هستیم، اولین چیزی که یادمان انداخت که با همه مهربان باشیم، هویت خودمان را به خودمان برگرداند، آن تعادل آرام آرام دارد به جایگاه اصلیش می‌رسد، مسئله‌ای که برای خودم پیش آمد، هر چند شاخه به شاخه رفتم، خانمی در همسایگی ما بود، خیلی به من گیر می‌داد من خیلی سرم تو لاک خودم بود ،هر دفعه می‌آمدم می‌گفت خانم حافظی ببخشید می‌توانم سوالی از شما بپرسم، من که می‌دانستم چه سوالی قرار است بپرسد،گفت: همسرت حقوقش چقدر است؟ گفتم من خودم هم از همسرم نمی‌پرسم، چطور ایشان به خودش اجازه پرسیدن می‌دهد؟ من خیلی سخت است برایم وقتی کسی چیزی عنوان می‌کند، منم همانطور بخواهم جوابش را بدهم و تیر خلاص را بزنم، گفتم اگر الان چیزی بگویم که دلش بشکند یک جایی دیگر کسی دیگر دل مرا می‌شکند ،من در این سیستم چیزهایی یاد گرفتم، سیستم خیلی قشنگ چیزهایی را آموزش می‌دهد، رسالت هر کس در این دنیا خدا می‌داند چه هست، واقعا نمی‌دانیم چقدر قرار است کنار هم باشیم، من می‌گویم تا هستم خدمت‌گذار مردم هستم و همه را با جان و دل دوست دارم ،چه آنهایی که با حرکت‌شان دل مرا می‌شکنند و چه آنهایی‌که دارند به من لطف می‌کنند.

خیلی ممنون بابت سکوتتان که می‌خواستید صحبت‌های من را بشنوید.متشکرم


مرزبان کشیک: همسفر زهرا و مسافر یاور
عکاس: همسفر زهره رهجو همسفر نوریه(لژیون دوازدهم)
تایپیست: همسفر عاطفه رهجو راهنما همسفر نوریه(لژیون دوازدهم)
ویراستاری و ارسال: مرزبان خبری همسفر زهرا

همسفران دانیال اهواز

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .