English Version
This Site Is Available In English

خدا برای اداره دنیا تاس نمی‌ریزد

خدا برای اداره دنیا تاس نمی‌ریزد

جسله هشتم از دوره چهل و چهارم کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ شعبه دانیال اهواز به استادی مسافر حجت ، نگهبانی مسافر مهدی و دبیری مسافر فرید با دستور جلسه «وادی سوم و تاثیر آن روی من» در روز سه شنبه مورخ 1405/3/5ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد

خلاصه سخنان استاد.

سلام دوستان، حجت هستم، مسافر. خدا را شکر می‌کنم که توانستم در اینجا حضور داشته باشم و این جایگاه را تجربه کنم.  از ایجنت محترم، تیم مرزبانی و نگهبان لژیون سردار، آقا میثم، تشکر می‌کنم که اجازه خدمتگزاری به بنده دادند.  پیش از آغاز عرایضم، تبریک می‌گویم به آقا حسین و رهایی ایشان، همچنین به آقا محمد و آقا مجتبی، و راه‌اندازی شعبه ایذه را به تمام اعضای کنگره ۶۰ تبریک عرض می‌کنم.خب، وادی سوم اگر در میان همه وادی‌ها نگاه کنیم، تنها وادی‌ای است که با کلمه «باید» آغاز می‌شود.  اینکه چرا باید، آقای مهندس از واژه‌هایی مانند اما، اگر، شاید، بایسته و دیگر واژه‌ها استفاده نکرده‌اند، خودش جای تأمل دارد.  «باید» یعنی یک امر قطعی؛ مثل اینکه من باید آب بخورم تا زنده بمانم، یا باید غذا بخورم تا بتوانم زندگی کنم. پس تنها وادی‌ای که با این کلمه آغاز می‌شود، همین وادی سوم است.در ادامه وادی سوم می‌گوید:  اگر با همه جستجوگران دنیا بنشینی، خودت جستجوگر نمی‌شوی.  در فارسی هم ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید: «با حلوا حلوا گفتن، دهن شیرین نمی‌شود.»تأثیری که این وادی بر خود من گذاشت این بود که وقتی به وادی سوم رسیدم، تازه فهمیدم دنیا جور دیگری است.  من قبلاً از دنیا توقع داشتم که به خاطر من صبر کنند، سر کار به من مرخصی بدهند، مزایا و شرایط خاصی برایم در نظر بگیرند تا من بروم خانه، بخوابم و خوب شوم؛ اما فهمیدم که اصلاً چنین چیزی نیست.  دیدگاه من نسبت به دنیا تغییر کرد.کما اینکه در وادی سوم آمده است که اولین گزینه‌ات باید رسیدن به سلامتی باشد، سپس صلح، بعد آرامش و در نهایت آسایش.  وقتی جلوتر آمدم، فهمیدم بله، اول باید سلامت خودم را به دست بیاورم؛ بعد صلح، بعد آرامش و در ادامه آسایش.  این‌ها مانند زنجیر به هم پیوسته‌اند.آقای مهندس می‌فرمایند در این میان نیروهای منفی هم کار خودشان را می‌کنند.  مثلاً خداوند در قرآن می‌فرماید که به تو دو چشم، دو لب، یک زبان داده‌ام و تو را هدایت کرده‌ام؛ یعنی سرِ یک دوراهی هستی.  این دوراهی، همان دو راهی‌ای بود که برای خود من، یا بهتر بگویم برای حجت، انتخابش بیست‌وهشت سال اشتباه بود.  اما حالا برگشته‌ام؛ ذره‌ذره برگشته‌ام و به دوراهی دیگری رسیده‌ام؛ دوراهی راه راست.می‌گوید هر وقت در تاریکی بودی و رویت را به سمت نور برگرداندی، کار درستی انجام داده‌ای.  اینجاست که فجور و تقوا مطرح می‌شود.  ممکن است کسی سر راهت برسد، اما خدا به من دو گوش هم داده که خیلی چیزها را بشنوم و خیلی چیزها را نشنوم.

به جایی می‌رسیم که می‌گوید:  «آقا، این همه ترک کردی، چی شد؟ باز هم رفتی سراغ مصرف؟»  این هم از همان نیروهای منفی است؛ باری از ناامیدی.  و ناامیدی مثل خوره وجود آدم را می‌خورد.در این وادی فهمیدم که باید مسئولیت کار خودم را خودم بپذیرم.  مثلاً به رهجوی سفر اولی می‌گوییم: دارو را سر وقت نخوردی، آقا همسفرت بیدارت نکرد؛ اما همسفرت چه وظیفه‌ای دارد؟  خودت باید بیدار شوی.در این وادی فهمیدم که باید سطح توقعاتم را پایین بیاورم.  وقتی سطح توقعاتم پایین بیاید، دیدگاه و نگرشم نسبت به جامعه هم تغییر می‌کند.همچنین عید، دو کفه ترازوست.  وقتی توقعم پایین می‌آید، یک کفه پایین می‌رود و کفه دیگری بالا می‌آید؛ یعنی یک سمت داستان بالا می‌رود.یاد گرفتم اگر من کاری می‌کنم، وظیفه‌ام است؛  اما اگر کسی در مقابل من کاری انجام می‌دهد، محبت اوست.مثلاً اگر من به خانه برسم و همسفرم برایم غذا آماده کرده باشد و پیراهنم را اتو کرده باشد، این محبت اوست.  اما اگر من صبح بلند شوم، به سر کار بروم، یا سر ساعت داروی خودم را بخورم و سی‌دی بنویسم، این وظیفه من است.  اینکه همسفرم در خانه آرامش را حفظ می‌کند، محبت اوست.در ادامه، خود آقای مهندس می‌فرمایند که از این وادی چهار نتیجه گرفته می‌شود.  مهم‌ترینِ آن برای خود من این بود که با دیگران مشورت کنم، اما تصمیم نهایی را خودم بگیرم.  چرا؟  برای اینکه اعتمادبه‌نفس داشته باشم و بتوانم فرماندهی خودم را در اختیار بگیرم؛ البته با استفاده از نظر دیگران.و اینکه این راه را باید ذره‌ذره طی کرد؛ چون من ذره‌ذره به ته تاریکی، یعنی ته اعتیاد، رسیده‌ام و باید ذره‌ذره هم برگردم.  نمی‌شود یک‌شبه کاری انجام داد.  همان‌طور که نمی‌شود امروز گندم را بکاری و دو هفته بعد برداشت کنی، مصرف‌کننده مواد مخدر هم در ۲۱ روز به درمان کامل نمی‌رسد.من بارها سقوط آزاد رفتم، بارها ترک کردم، اما هیچ‌وقت نتوانستم به آن سرانجام و درمانی که می‌خواستم برسم.  اما وقتی وارد کنگره ۶۰ شدم، سطح توقعاتم را پایین آوردم و فهمیدم دنیا چیزی به نام شانس ندارد؛ اتفاقی هم نیست.  خدا برای اداره دنیا تاس نمی‌ریزد.  شانس را خود انسان برای خودش رقم می‌زند.اگر درست سفر کنم، بعد از یازده ماه به درمان می‌رسم؛  و اگر این کار را نکنم، بعد از یازده ماه می‌گویم: «عجب آدم بدشانسی هستم.»  در حالی که نه، من بدشانس نیستم؛ فقط نخواستم.من برای خودم این‌گونه خواستم و آمدم، و خدا را شکر به درمان رسیدم.ممنون از اینکه به صحبت‌هایم گوش دادید.

سایت نمایندگی دانیال اهواز

عکس و تایپ: مسافر مهدی ((لژیون هشتم))

تنظیم و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .