همسفر تینا
هفته راهنما را به خانم انی بزرگ اولین راهنما همسفران به راهنما خود همسفر رقیه عزیز به مادرم که اولین راهنما من در تمام طول زندگی بود و همسفر آزاده عزیز که باعث حضور من در کنگره شد را با عشق تبریک میگویم.
این بار قلم به دست میگیرم تا با شور و عشق از تو بنویسم که مرا از سرزمین یخزده و بیروح درونم نجات دادی و چراغ به دست جلو تو از من همراهم شدی تا راهی را که هم سخت و هم سهل بود برای من آسانتر کنی و از ظلمت و تاریکی به سرزمین عشق و نور هدایت کردی خدا را هزاران بار سپاس برای وجود پر از عشق و محبت بیمنتت، راستش را بخواهی از تو گفتن سخت نیست.
چرا که تو لبخندی بعد گریه طولانی، امیدی وسط ناامیدی مطلق، امنیتی در ناامنترین نقطه جهان، نوری در دل تاریکی و آرامشی در انتهای روز طوفانی، مایه حیاتی در زندگانی و اسطورهای پرستیدنی هستی.
خوشا به حال من که در اعماق تاریکی کورسو نورت را دیدم و امید را بر دل من تاباندی، با لبخند همیشه بر لبت آرامش را مهمان جانم کردی دست در دستت نهادم تا جهان وجودم را از نو بسازم. واژه راهنما با وجودت برایم معنا پیدا کرد.
راهنما یعنی: نشاندهنده راه غم به شادی، تاریکی به نور، ناامیدی به امید و نفرت به عشق است و این واژه در وجود شما خلاصه میشود و من خوشحال از اینکه در بدترین شرایط زندگی، زمانی که چنگ میزدم به هر چیزی برای گریز از گردابی که در آن فرو رفته بودم خداوند رحمتش را برای من فرستاد تا آرامش به جانم بار دیگر روانه شود و من که دیگر امیدی برای رهایی از آن گرداب پر از خشم، نفرت و کینه نداشتم به دنیایی پر از عشق و محبت و دوستی خالصانه پرت شوم.
بینهایت سپاسگزارم که همچون مادری مهربان با عشق خود تن خسته و زخمی مرا در آغوش مهربانت گرفتی بر روی زخمهایم مرهم نهادی و میدانم تا زمانی که درمان نشوم رهایم نخواهی کرد آمدی تا من بار دیگر خود را پیدا کنم از اعماق قلبم از خداوند میخواهم عمری طولانی به وسعت مهربانیتان به شما دهد و شما را سالهای سال برای من و برای هزاران انسان ناامید، خسته و زخمی؛ مانند من حفظ کند.
در آخر: با عشق و دلی سرشار از امید به آینده هفته راهنما را به شما راهنما عزیزم همسفر رقیه دوستداشتنی و تمامی راهنمایان کنگره ۶۰ که با عشق و محبت، خالصانه خدمت میکنند تبریک میگویم و خدا را هزاران بار سپاس برای وجود شما نورهایی که در دل تاریکی هستید.
همسفر فاطمه
خدا را شکر میکنم که پای من به کنگره باز شد و وارد کنگره شدم با مسافران و همسفران آشنا شدم از راهنماهای عزیز و راهنما خودم همسفر رقیه عزیز تشکر میکنم که به من آموزش کنگره را میدهد.
الان چهار ماه است که سفر میکنم چند تا سیدی هم نوشتم دارم به خودم میآیم که چهطور با مسافرم برخورد کنم قبل از کنگره بلد نبودم با مسافرم چهطور رفتار کنم؛ اما این راهی که راهنما به من نشان داد راه خیلی خوبی است حال خودم و مسافرم بهتر شده، فکر من بازتر شده و مریضی من کمتر شد نهایت تشکر را از راهنما خودم همسفر رقیه عزیز دارم که این راه را جلوی پای ما گذاشته تا در صراط مستقیم حرکت کنیم. انشاءالله با موفقیت به رهایی برسیم.
همسفر حبیبه
ابتدا هفته راهنما را به تمام راهنماهای عزیز کنگره ۶۰ بهخصوص راهنما مسافرم، مسافر علیرضا و راهنما خودم همسفر رقیه عزیز تبریک میگویم امیدوارم همیشه سلامت و تندرست باشند.
مسافر من سه ماه تنها به کنگره آمد بعد من اومدم؛ چون نمیدانستم که بهعنوان همسفر میتوانم بیایم، بعد که مسافرم گفت من هم به لطف خدا پا به کنگره گذاشتم. قبل از اینکه به کنگره بیایم نمیدانستم چهطور؛ باید با مسافرم رفتار کنم همیشه به او گیر میدادم؛ اما از وقتی که به کنگره آمدم با کمکهای راهنما عزیزم همسفر رقیه آگاهی من هم کمکم بالاتر رفت هم خودم و هم مسافرم در آرامش هستیم.
روزبهروز امید من بیشتر میشود و زندگی من به حال خوش میرسد. این حال خوب را مدیون کنگره و راهنماهای عزیزمان هستم که راه درست زندگی کردن را به من آموزش میدهند و از این بابت بسیار خوشحال هستم و کمال تشکر را دارم.
همسفر سکینه
هفته راهنما را به آقای مهندس و خانواده محترم ایشان و به تمام راهنمایان عزیز تبریک میگویم. راهنما کسی است که خود اول گذرگاههای سخت را طی کرده تا به این درجه رسیده کسی که با جان و دل و بدون چشم داشت؛ مانند چراغی در شب در دل رهجوها موج امید را روشن میکند. تا آنها را از تاریکی نجات دهد و این نور امید هر روز روشنتر میشود.
راهنما عزیزم همسفر رقیه شما روشنیبخش تاریکی دل من هستید از روزی که وارد کنگره شدم و به راهنما عزیزم معرفی شدم و در لژیون قرار گرفتم خیلی ناراحت، پژمرده و افسرده حال بودم وقتی که با ایشان حرف زدم حرفهای من را گوش کرد حرفهایی که؛ شاید هر کسی گوش شنیدن آن را نداشت. از همان روز اول طوری صحبت کرد که امیدوار شدم با خود گفتم یعنی: همچین چیزی امکانش است.
مسافر من پسرم احمدرضا که تمام عمر، نفس، عشق، زندگی و وجود من همین یک پسرم است. نمیدانم چهطور، از کجا، چگونه، از چه کسی، چه راهی و از چه طریقی به دام اعتیاد گرفتار شد؛ هیچوقت فکر آن را نمیکردم و به ذهن من همچین مسئلهای خطور هم نمیکرد وارد جزئیات نمیشوم.
میخواهم بگویم روزی که پسرم راه کنگره را به من نشان داد و گفت قرار است اعتیادش را درمان کند و از من خواست که همسفر و بال پروازش باشم و در این مسیر او را همراهی کنم. هر وقت صحبت از دلنوشته میشود به درون خود نگاه میکنم میبینم حرفهایی که میخواهم بنویسم حرفهای واقعی و دلی هستند.
میخواهم بگویم راهنما عزیزم روشنیبخش تاریکی جانم؛ مانند آموزگاری مهربان الفبای زندگی را برای من سرمشق گرفتی و در گوش من با صدای پرمهرت عشق، مهربانی و چگونه زندگی کردن را زمزمه کردی من در زیر سایه پرمهرت آموزش میگیرم کلامت، نگاهت آنقدر شیوا و دلنشین است که وقتی به کنگره میآیم و شما را میبینم تمام ناخوشیهایم را از یاد میبرم.
نگاهت ناامیدی را به امید تبدیل میکند؛ حتی چگونه فکر کردن را از شما آموزش میگیرم؛ چون همیشه به چیزهای منفی فکر میکردم ای کسی که؛ مانند مادر، نگرانی را که در عمق نگاهم و سنگینی غمی که بر دل من نشسته را میخوانی؛ گاهی وقتها؛ مانند یک خواهر رازدار تمام مشکلاتم میشوی و گاهی؛ مانند یک پدر محکمبودن را به من میآموزی.
نمیدانم با چه زبانی از شما تشکر کنم؛ هیچوقت حال روزهای اول را فراموش نمیکنم فکر میکردم که؛ فقط من در دل غمی ناگفته دارم و دنیا برای من تمام شده است وقتی برای اولینبار در لژیون نشستم من را به آغوش کشید و آغوش او امنترین نقطه برایم بود؛ چنان آرامش گرفتم که انگار خداوند او را برای نجات من فرستاد تا مرا از این ظلمت و تاریکی نجات دهد و راه درست زیستن را به من بیاموزد. برای راهنما عزیزم همسفر رقیه مینویسم برای تقدیر، تشکر و سپاس از بزرگواری ایشان از محبت و عشق او برای خودم و دیگر عزیزانی که؛ مانند من به این مکان قدم گذاشتهاند.
رابط خبری: همسفر آرزو رهجوی راهنما همسفر رقیه (لژیون پنجم)
عکاس: همسفر میترا رهجوی راهنما همسفر رقیه (لژیون پنجم)
ویرایش: همسفر گلسا رهجوی راهنما همسفرمریم(لژیون دوم) دبیر اول سایت
ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون دوم) نگهبان سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
74