دیروز کبوتری را دیدم. گفت: بنویس.
گفتم: قلم ندارم.
گفت: از پرِ من بشکن و بنویس.
گفتم: جوهر ندارم.
گفت: از خون من بگیر و بنویس.
گفتم: چه بنویسم؟
گفت: بنویس «دوستت دارم، راهنمای عزیزم».
ای آغاز بیپایان، ای وجود بیکران، تو را به چه مانند کنم؟
دل دریاییات لبریز از آرامش است؛ همچون کوهی استوار در برابر حوادث روزگار ایستادهای و همچون ابری پربار، باران پرشکوه معرفتت را بر چمنهای دانشآموختگی فرو میریزی. کلام روحبخش و دلنشین تو، موسیقی دلنوازی است که بر گوش جان مینشیند و آهنگ زندگی را به شور درمیآورد.
ای والاتر از مقام و فراتر از کلام، تو را سپاس. ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشهام باریدی، سپاس میگویمت، به اندازه تمام مهربانیهایت. ای نجاتبخش آدمیان از ظلمت تاریکی و جهل و نادانی، لبخندت امید زندگی است. ای که گلهای علم و ایمان را در گلستان وجود میپرورانی و شهد شیرین دانش را به کام تشنگان میریزی، پس تو، ای راهنمای عزیزم، به وسعت نامت سپاس.
خانم بهار عزیزم، راهنمای مهربان و دلسوزم، روزت را تبریک میگویم و از خدای متعال بهترینها را برایتان خواستارم. امیدوارم بتوانم ذرهای از زحمات شما را جبران کنم. همچنین روز راهنما را به جانب مهندس و خانواده گرامیشان تبریک عرض میکنم که ما را در این مسیر، با راهنماییهای ارزشمندشان هدایت کردهاند.
نویسنده: همسفر فرزانه رهجوی راهنما همسفر بهاره (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: راهنمایتازهواردین همسفر مرضیه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کاشان
- تعداد بازدید از این مطلب :
50