English Version
This Site Is Available In English

آب حیات در پیمانه زندگی

آب حیات در پیمانه زندگی

همسفر سمیه

با عرض سلام و احترام خدمت خانم فرزانه عزیزم؛ امروز شنیدم روزی بزرگ به نام راهنما و هدایت‌کننده مسیر درست در خانواده کنگره است. در این مدت اندکی که در کنار شما بودم، تجربه‌های قشنگ و ارزشمندی کسب کردم. امیدوارم در این مسیری که در حضور شما هستم، با کمک شما راهنمای عزیز، پله‌های موفقیت را به لطف خداوند متعال و کنگره یکی‌یکی سپری کنم.

از این حس قلبی که الان به زبان می‌آورم، می‌گویم که من واقعاً به معجزه اعتقاد دارم و از این‌که خودم را در کنار شما و دوستان کنگره می‌بینم، حس بسیار خوبی دارم. روزی که برای اولین‌بار شما را به‌عنوان استاد جلسه دیدم، از دیدنتان لذت بردم. ناخودآگاه حس درونم گفت: می‌توانم به شما اعتماد کنم و قشنگی‌های این مسیر را با شما سپری کنم. از صمیم قلب این روز را به شما تبریک عرض می‌کنم.

همسفر زکیه

به نام قدرت مطلق الله؛ می‌خواهم از تاریکی‌های تلخ اعتیاد بگویم. همه‌ همسفران این تجربه را کم‌وبیش دارند، اما من شاکر خداوند هستم که مرا این‌گونه مورد آزمایش قرار داد؛ زیرا اعتیاد فرزندم باعث شد این بهشت کوچک را پیدا کنم. برای هر مادری بسیار سخت و دردناک است که فرزندش مصرف‌کننده باشد و من یکی از مادرانی هستم که سال‌ها با این غم بزرگ سر می‌بردم. همیشه می‌گفتم چرا خدا مرا فراموش کرده؟ انگار صدایم را نمی‌شنود. مگر من بنده‌ او نیستم که به من این‌همه سختی می‌دهد؟ چرا خداوند باید مرا با عزیزترین کسم آزمایش کند؟

چه شب‌ها تا صبح دعا می‌کردم و از خدا می‌خواستم راهی به من نشان دهد تا از این بلای خانمان‌سوز نجات پیدا کنم. تا این‌که بالاخره خداوند صدایم را شنید و دعاهایم مستجاب شد و راه کنگره مثل نوری برایم نمایان شد. کنگره دری از درهای بهشت بود که خداوند به روی من باز کرد. خیلی خوب یادم هست روز اول با چشمانی پر از اشک و ناامید وارد کنگره شدم. بعد از طی سه جلسه مشاوره با راهنمای تازه‌واردین، وارد لژیون شدم و با توجه به حسم، راهنمای عزیزم خانم فرزانه را انتخاب کردم.

حالا می‌خواهم در وصف راهنمای گران‌قدر و پرتوام دل‌نوشته‌ای بیان کنم. به نام خدایی که دوست داشتن را آفرید، خدایی که ایثار و محبت را آفرید. لحظه‌ها را ثانیه‌به‌ثانیه می‌شمردم و در پس هر ثانیه، بیهودگی‌های زندگی‌ام را ورق می‌زدم. نه‌تنها شب‌ها، حتی روزهایم نیز تاریک بودند. نه کورسوی امیدی بود، نه دست‌ِ گرمی‌ که دستان سرد و لرزانم را گرم کند و نه آغوشی که در پناهش، مانند کودکی آرام‌گرفته در آغوش مادر، آرام بگیرم. همچون یک ساعت شنی بودم؛ ساعتی که نفس‌های آخر را می‌کشد و منتظر است تا کسی پیدا شود و آن را برگرداند و آنگاه بود که آمدی!

چراغی در دست گرفتی و مرا به سرزمین نور و عشق هدایت کردی. آرامش آغوشت و گرمای دستان مهربانت را کم داشتم. آمدی و بدون هیچ چشم‌داشتی با من پیمان بستی که در تمام لحظات همچون کوه کنارم بایستی تا بیاموزم اندیشیدن را، امید را، راه و رسم زندگی را، ایستادگی را. همچون شمع سوختی تا من ساخته شوم. آب حیات را جرعه‌جرعه در پیمانه زندگی‌ام ریختی تا خزان زندگی‌ام را به بهار تبدیل کنی. مانند آموزگاری عاشق، الفبای زندگی را به من سرمشق دادی و با صدایی پرمهر در گوشم زمزمه کردی: عشق را، گذشت را، صبر و مهربانی را، چگونه زیستن را! سخنانت آن‌چنان دلنشین بودند که تمام ناخوشی‌هایم از یادم رفت.

خورشید نگاهت چنان گرمایی به وجود یخ‌زده‌ام تاباند که جان تازه‌ای به من بخشید. حتی نگاهت با من حرف زد، مرا وادار به تغییر کرد و ناامیدی و سکون را به دنیایی از امید و حرکت تبدیل نمود. آمدی و مرا دلگرم کردی تا جاده‌ پرپیچ‌وخم زندگی را با امید طی کنم. روزی که شما را دیدم، جسم و جانم را غبار غم فراگرفته بود. نه چیزی می‌دیدم، نه چیزی می‌شنیدم و نه امیدی به زندگی داشتم. آمدی و دنیای تازه‌ای به من هدیه کردی؛ روح تازه‌ای در من دمیدی. گاهی آموزگارم می‌شوی تا دانسته‌هایت را به من بیاموزی، گاهی همچون مادری نگران، از سنگینی نگاه و غم صدایم، غبار نشسته بر قلبم را می‌بینی و مرا تیمار می‌کنی.

گاهی خواهری رازدار می‌شوی برای ناگفته‌هایم و گاهی پدری باجذبه که تنها با یک نگاه پیامش را می‌رساند. شما راهنما و مربی من هستید؛ راهنما یعنی نشان‌دهنده مسیر از تاریکی به نور، از غم به شادی، از نفرت به عشق! یعنی نمایانگر راه رسیدن به آرامش، راه بهشت و نجات از جهنم درون. مرا از جهنمی که سال‌ها وجودم را تسخیر کرده بود نجات دادی. حالا می‌دانم هر راهی برای دیده شدن، وجود یک نفر را می‌طلبد و برای من، آن یک نفر شما بودید. شما که خودتان این راه را طی کردید و درست مانند میزبانى سرشار از عشق و ایثار، مرا که خسته و درمانده بودم پذیرفتید.

گویی خداوند صدای مرا شنید و برای نجاتم از ظلمت و تاریکی، راهنمایی فرستاد. گام نهادن در این راه، با حضور عاشقانه راهنمای خوبم، به خواست و مشیت خداوند صورت گرفته است. راهنمای مهربانم، خانم فرزانه عزیز واژه‌ سپاس در برابر ازخودگذشتگی‌ها و ایثار شما، ذره‌ای بیش نیست. تنها دارایی من برای شما، دعای خیری است که به پاس تمام الطافتان بدرقه راهتان می‌کنم؛ تا پایدار باشید و بمانید، برای من و برای هزاران انسان دیگر مانند من! آرامش امروزم، حال خوشم، سلامت جسم و روحم، همه و همه به خاطر تلاش‌های بی‌وقفه و ایثار شماست. از اعماق قلبم هفته راهنما را به شما و تمام کمک‌راهنمایان کنگره۶۰ تبریک می‌گویم.

همسفر فاطمه

نمی‌دانم چه بنویسم. فقط می‌دانم افتخار می‌کنم که شما را به‌عنوان استاد و راهنمای خودم دارم. امیدوارم بتوانم تمام درس‌هایی را که از شما یاد گرفتم، در آینده به کار ببرم. از شما استاد عزیزم، خانم فرزانه مهربان، به خاطر دانش و خردتان ممنونم. ممنونم که با صبر و حوصله به سؤال‌های بی‌جواب من پاسخ می‌دهید و هیچ‌وقت خسته نمی‌شوید.

خیلی خوشحالم از این‌که دیدن روی ماهتان به من حس آرامش و شادی می‌دهد. ممنونم که هر وقت سؤالی دارم، با حوصله جوابم را می‌دهید و راهنمایی‌ام می‌کنید تا روشنایی برایم نمایان شود. از این‌که درست زندگی کردن را به من می‌آموزید، سپاسگزارم. امیدوارم در زندگی همیشه آرامش و آسایش داشته باشید. آخرش هم بگویم اگر نتوانستم خوب حسم را بنویسم، ببخشید چون قلبم بیشتر از قلمم حرف دارد.

ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی رضوی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .