هفتمین جلسه از دور سیزدهم سری کارگاههای آموزشی عمومی مسافران و همسفران کنگره ۶۰ نمایندگی گوجان با استادی پهلوان محترم مسافر مسعود ، نگهبانی مسافر جعفر و دبیری مسافر اسماعیل با دستور جلسه: «D.SAP» روز پنجشنبه 23 بهمن ماه ۱۴۰۴ ساعت 15:30 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان مسعود هستم یک مسافر. از گروه مرزبانی، ایجنت محترم، لژیون سردار، نگهبان، دبیر و خزانهدار گرامی صمیمانه تشکر میکنم. خدا قوت عرض میکنم و سپاسگزارم که این فرصت را در اختیار من قرار دادید تا در این جایگاه بنشینم، خدمت کنم و آموزش بگیرم. مدتی بود که به دلیل تعطیلات، همانگونه که همه در جریان هستیم، شرایط بهگونهای شده بود که شعبه تنها ساعتی باز میشد؛ راهنمایان میآمدند، نامههای خود را دریافت میکردند و میرفتند. این دوری و فاصله گرفتن از کنگره برای من تلنگری بود تا عمیقتر بیندیشم که در چه جایگاهی قرار دارم و چه اتفاقی در کنگره برایم رقم میخورد. ویژگی انسان چنین است که گاه قدر داشتههایش را نمیداند؛ ممکن است قدر یک همسفر خوب یا یک فرزند مطیع و فرمانبردار را نداند. اما کافی است اندکی دوری رخ دهد تا ارزش آن نعمت آشکار شود. این مقدمه را بیان کردم تا بگویم که باید قدر کنگره را بیشتر بدانم. این محیط و بستر امن، جایی است که در آن قرار میگیرم، آموزش میبینم و حرکت میکنم.
در این مدت، اتفاقی برایم رخ داد. همسرم فردی را به من معرفی کرد و گفت دختر شانزدهسالهای دارد که به بیماری خاصی مبتلاست. هنگامی که شرح بیماری و رنج این خانواده، بهویژه این مادر تنها را شنیدم، دیدم انسانها چگونه میتوانند در درد خود گرفتار شوند و هیچ پناهگاهی نداشته باشند. آن درد چنان مرا دربر گرفت که ذهنم بهشدت درگیر شد. این دختر هر دو یا سه هفته یکبار باید به بیمارستان مراجعه کند تا لولهای در شکمش تعبیه شود تا بتواند زندگی بهتری داشته باشد. این لوله گاهی جابهجا میشود، عفونت میکند و دوباره نیاز به بستری شدن پیدا میکند. این ماجرا مرا به فکر فرو برد که آیا پیش از ورود به کنگره، پیش از درمان، و پیش از آشنایی با لژیون سردار و آموزشهای مهندس، این دردها در اطراف من وجود نداشت؟ بیشک وجود داشت. شاید میشنیدم، چند دقیقهای به آن فکر میکردم و خدا را شکر میگفتم که خودم سالمم؛ اما امروز نگاه من متفاوت شده است.
در یکی از جلسات نقل شد که چندی پیش در شهری زلزلهای رخ داد و بازار آن شهر بهکلی تخریب شد. یکی از کسبه که هنگام حادثه بیرون شهر بود، با شنیدن خبر، اندوهگین شد و گفت: «من اینهمه جنس و سرمایه داشتم.» اما وقتی فهمید مغازهاش سالم مانده است، رو به آسمان گفت: «خدایا شکرت.» سپس سالها استغفار کرد که چرا تنها به سلامت مغازه خود اندیشیده و از رنج دیگران غافل مانده است. این نگاه را کنگره به من آموخت؛ با تمرین در این محیط، با تغییر و تبدیل شدن. لژیون سردار این فرصت را به من میدهد که با بخشش، چه در کنگره و چه بیرون از آن، جرئت دیدن درد دیگران را پیدا کنم. بیستوهفت یا بیستوهشت سال پیش، مهندس در اوج تاریکی و رنج، روشی را دریافت و بر اساس آن اقدام کرد و آن را در اختیار انسانها قرار داد. ایشان خود در عمق درد و مصرف بودند، اما با حس همدردی نسبت به مصرفکنندگان، آنان را قابل احترام دانستند و روش درمان را بخشیدند. از دل همان نگاه، درمان سیگار نیز شکل گرفت تا سفر اولیها بتوانند بهتر سفر کنند و حتی مشکلاتی مانند یبوست ناشی از مصرف را نیز مدیریت کنند. دغدغه ایشان همواره این بود که مسافران سفر بهتری داشته باشند. تمام این مطالب ثبت و بیان شده است.
مقصود من رسیدن به مفهوم بخشش است؛ اینکه حس همدردی و بخشش مهندس نسبت به انسانها سبب شد این بستر برای ما فراهم شود. من ایمان دارم که کنگره مسیر خود را درست طی میکند؛ ایمان دارم که لژیون سردار در مسیر صحیح حرکت میکند؛ ایمان دارم ساختمانی که در کنار شما در حال ساخت است، بهزودی تکمیل خواهد شد؛ همانگونه که ایمان دارم سفره ماه مبارک رمضان نیز پربرکت خواهد بود، هرچند شرایط اقتصادی دشوار است. دغدغه من این نیست که این سبد پر میشود یا زمین ساخته میشود؛ زیرا یقین دارم همه این امور محقق خواهد شد. دغدغه من این است که جایگاهی در این مسیر داشته باشم؛ سهمی در این سبد و خدمتی در لژیون سردار. عنوان «پهلوان» بسیار سنگین است و من خود را در حد آن نمیدانم. آنچه دارم از آموزشهای کنگره و مهندس است. گاه حتی احساس میکنم این عنوان برایم سنگین است، اما دوست دارم در این میدان حضور داشته باشم و نقش خود را ایفا کنم. من نیاز دارم این اتفاق برایم رقم بخورد؛ نیاز دارم بتوانم از درد انسانهای دردمند بکاهـم. دردناکتر از حال یک مصرفکننده در انتهای تاریکی نیست. هفت سال پیش خودم را به یاد میآورم که در بالکن خانهام نشسته بودم و از شدت ناامیدی گریه میکردم و از خدا راهی میخواستم. هفده سال درگیر بودم. اگر آن روزها را به یاد بیاورم، میفهمم چه رنجی را تجربه کردهام.
این شعبهای که در کنار شما ساخته میشود، شاید صد سال دیگر نیز برقرار باشد و انسانهای بسیاری از آن بهره ببرند. ما بهواسطه آموزشهای کنگره، ابزاری در اختیار داریم تا اثری ماندگار بر جای بگذاریم. همه این بناها ساخته خواهد شد، اما پرسش این است که سهم من در این میان چیست؟ من، بهعنوان مسافری که درمان شدهام، یا همسفری که بهره بردهام، نباید تنها بگویم «مغازه من سالم ماند» یا «مسافر من درمان شد، خدا را شکر.» بلکه وظیفه دارم این بستر را به دیگران معرفی کنم و بگویم چنین راهی وجود دارد. اگر خانه من سالم مانده و در کوچهام جشن برپاست، باید در این میدان حضور داشته باشم. امیدوارم این توفیق نصیبم شود. از نگهبان محترم پوزش میخواهم که اندکی بیش از زمان مقرر صحبت کردم. امیدوارم ماه مبارک رمضان، ماهی پربرکت برای همه ما باشد و بهزودی شاهد تکمیل این ساختمان باشیم. سخن از ایمان است و از اینکه جایگاه من در این میدان کجاست. برای همه شما آرزوی موفقیت دارم و از اینکه با حوصله به سخنانم گوش دادید، صمیمانه سپاسگزارم.

نگارش، ویرایش، تنظیم و ارسال: مرزبان خبری مسافر ابوالقاسم
- تعداد بازدید از این مطلب :
95