گاهی قصه انسانها با یک بغض قدیمی شروع میشود و با جرئتی که از عشق میروید ادامه پیدا میکند؛ قصه کودکی تنها و جوانی پر از کشمکش، قصهای که در هر فصل آن محبت و پیگیری مانند فانوسی در شبهای طولانی مسیر را پیدا میکند.
ورود به خانواده ده نفر و آغاز دلتنگیها، کودکی دو ساله بود که به خانواده شلوغ پا گذاشت و در همان آغاز، جای خالی پدر مانند سایه سرد پشت پنجره ماند و مادر به جستجوی مسیر خود رفت و پشت سر خود تنهایی را جا گذاشت؛ اما عمه مهربان و دلسوز آغوشی گشوده داشت، همه عشق خود را پای کودک ریخت؛ اما هر دل میداند، هر شخصی جای خود را دارد و جای مادر را هیچ دستی پر نخواهد کرد.
سالها عمه که دلش انبار مهر بود تاوان محبت خود را داد، گاهی زیر نگاههای سنگین، گاهی زیر زبانهای تلخ و حسادت به جای همراهی نشست و مادربزرگ در مدرسه سایبان شد و هر روز سفارش مراقبت، هر روز یادآوری که او یتیم است و پسر کوچک درسها را با وزن این واژهها میخواند، کودک بزرگ شد و نوجوانی مانند رودخانه پرتلاطم از کنار او عبور کرد، عمهها و عموها به خانههای خود رفتند؛ اما عمه همان دلداده قدیمی، هنوز پسر را محور جهان خود میدید، مهر بیحساب گاهی رازی را پنهان میکند و در این هنگام اعتیاد آرام در وجود پسر نشست و عمه دوست داشت باور نکند؛ اما او انکار میکرد و عمه امیدوار میماند همراه با اضطرابی که به پایان نمیرسید.
پسر دیگر بزرگ شده بود و با دختری که از مادر مهربانتر بود پیوند بست، دختر از اعتیاد او خبر داشت و مهر و دوست داشتن را انتخاب کرده بود، دو فرزند آمدند و خانه پر از نفسهای تازه شد؛ اما اضطراب مانند تیک تاکی بیپایان در دل عمه میچرخید. دادگاهها، دعواها و دردها و یک لرزش ماندگار که میگفت: چه بر سر این پسر خواهد آمد؟ دو بار کمپ، دو بار بینتیجه و عمه همواره پشت و پناه و سپر بلا.
فرشته کوچکی که حقیقت را صدا زد؛ روزی که با فرشته ۴ساله بازی میکردم، دنیا ناگهان کوچک شد و حرف دختر کوچولو مانند آینه شفاف حقیقت را نشان داد و بغض راه هر توضیحی را بست، میدانستید کودکی که در چهار سالگی فکر میکند ممکن است در هفت سالگی عمل کند، سکوت دیگر مساوی شکستن بود، تصمیم گرفتم که مهر باید شجاعت هم داشته باشد.
آشنایی با کنگره۶۰ و جرقه امید، فرستادهای رسید، خبر از مسیری که میتواند عبور زیبایی باشد را داد با پسر ناامید از همه درهای بسته حرف زدم مانند همیشه اول انکار کرد؛ اما زمانی که خاطره درد و دل فرشته کوچکش را با او در میان گذاشتم، کلام او روشن شد، مگر این مواد چه چیزی نصیبش کرده بود که اکنون بخواهد قربانی بگیرد و در آن زمان ارادهاش دست مرا گرفت و این پشتوانهای شد که میگفت تنها نیستی.
امروز، قصه این پسر ادامه دارد فرشتههای او سه تا شدند؛ اما دیگر روایت رنج نیست، روایت راه حل است و مهر عمه از اشک بیصدای شبها به تصمیم روشن روزها رسیده؛ مراقبت از دلسوزی در هم تنیده به پشتیبانی مؤثر تبدیل شده است و آن کودک دو ساله دیروز، امروز مردی شده است که میخواهد از تاریکی عبور کند و کنار او، عمهای است که همواره مانند کوه ایستاده است و یاد گرفته است که محبت زمانی کامل میشود که با حقیقت و عمل گره بخورد.
حال دیگر آن کودک یتیم دیروز نیست، پهلوانی است که از دل تاریکیها برخاسته است، قصه نبردی است میان سایه و نور، میان انکار و حقیقت و میان شکست و امید و امروز پرچم رهائی او در دست باد است، پرچمی که بر فراز میدان زندگی میرقصد و خبر میدهد زنده است، ایستاده است و همواره در همه حلقهها آزاد و رها خواهد بود.
نویسنده: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون سوم)
رابط خبری: راهنما همسفر مریم( لژیون سوم)
تنظیم و ارسال: همسفر منصوره رهجوی راهنما همسفر سکینه (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی حافظ
- تعداد بازدید از این مطلب :
146