در ماه رمضان با کنگره ۶۰ آشنا شدم. زمانی که به من گفتند مکانی وجود دارد که باید یازده ماه به آنجا بروی تا بتوانی مواد را کنار بگذاری، آن موقع معنای یازده ماه را نمیفهمیدم. برایم زمان بسیار طولانیای بود. دوست داشتم مسافرم با چشم برهم زدنی از بند اعتیاد آزاد شود. به من گفتند باید پوششت سفید باشد، روسری سفید بپوش. روز اولی که وارد کنگره شدم، پنجشنبه و جلسه عمومی بود؛ یکی از روزهای ماه رمضان.
وقتی وارد سالن شدم، حس غریبی داشتم؛ انگار مه غمها یکباره به من هجوم آورده بودند. میترسیدم؛ از درست بودن یا غلط بودن مسیر، از اینکه آیا حضورم در آنجا درست است یا نه. میترسیدم از آدمهایی که با لباسهای سفید کنار هم نشسته بودند و من فکر میکردم آنها دارند مرا قضاوت میکنند. راهنمای تازهواردین با گرمی از من استقبال کرد؛ اما در جلسه اول تنها چیزی که در ذهنم میگذشت، همان کلمه یازده ماه بود. هیچکدام از حرفهای راهنمای تازهواردین را به یاد ندارم. تنها چیزی که آن روز در ذهنم میچرخید این بود که یازده ماه خیلی زیاد است؛ من در این یازده ماه چه کار باید بکنم؟
در آن جلسه، یک نفر دیگر هم همراه من آمده بود. او هم جلسه اولش بود؛ اما نسبت به من آرامتر و با متانتتر بود؛ انگار آگاهتر و فهمیدهتر آمده بود. من در پیله ترس خودم فرو رفته بودم و او در فکر رهایی. تا آن زمان با ماه رمضان آنچنان اُنس نداشتم. همیشه از رمضان فراری بودم و فکر میکردم ماه رمضان مخصوص یکسری آداب و رسوم است که باید به اجبار انجامشان بدهم. من و خانم فاطمه هر دو با هم وارد یک لژیون شدیم، با این تفاوت که من همچنان در پیله ترس خودم بودم و او در فکر جستن راهی برای پرواز.
اولین افطار کنگره ۶۰ را همان روز در کنار هم خوردیم. هنوز مزه آن غذا از یادم نرفته است. کمکم با لژیون، استادم و آموزشها آشنا شدم. دروغ نمیتوانم بگویم؛ همچنان در پیله ترس خودم بودم. میترسیدم شروع کنم، میترسیدم قدم بردارم. شاید از روی ناآگاهی و منیت بود که نمیخواستم قدم بردارم. با خودم میگفتم مشکل از دیگران است؛ چرا من باید این کارها را انجام بدهم؟ در صورتی که نمیدانستم اول باید خودم رها شوم تا بتوانم دست دیگری را بگیرم.
شاید برای رها شدن خودم، یازده ماه که سهل است، یازده سال باید تلاش میکردم. من خودم را عاری از هرگونه خطا و اشتباه میدیدم، در حالی که پکیج کاملی از خطاها و اشتباهات بودم؛ انسانی پر از ضد ارزشها، پر از منیت، خودپرستی، غرور و خودخواهی. مدت طولانی با همین حالوهوا آمدم؛ با همان ترس و دلهره، بدون هیچ پیشرفتی. نمیدانم چه شد که پایبند کنگره شدم. شاید خدمت گرفتن بود که مرا پایبند کرد، شاید محبت عاشقانه افرادی که در کنگره به من عشق میدادند، شاید آموزشهای ناب استادان که مرا هر روز تشنهتر از روز قبل میکرد، شاید داشتم کمکم از پیله ترس خودم بیرون میآمدم. نمیدانم؛ هرچه بود، زیبا بود. آنقدر زیبا که مرا جذب خودش کرد.
ماندم تا بسازم؛ ماندم تا زندگیام را از نو بسازم، ماندم تا خودم را بسازم. ماندم تا آموزش بگیرم. همانطور که از رمضان آموختم، کنگره به من آموخت که باید از تمام بدیها دور شوم تا بتوانم خودم را بسازم؛ باید از ضد ارزشها فاصله بگیرم تا ارزشهای درونی خودم را پیدا کنم. آموختم که برای رهایی مسافرم، اول باید خودم را بیابم و از قید و بند بدیها رها شوم تا او نیز از بند اعتیاد رها گردد.
نویسنده: همسفر احترام رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر فاطمه.ش رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر فائزه رهجوی راهنما همسفر فهیمه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی یحیی زارع میبد یزد
- تعداد بازدید از این مطلب :
6