چهقدر زیباست گردش و چرخیدن و جابهجا شدن تلخ و شیرین، سفید و سیاه؛ فقط زمانی این اتفاق بزرگ رخ میدهد که خواسته واقعی باشد و حرکت به سمت و سوی آن صورت بگیرد. یادم میآید ۸ سال پیش یا بیشتر، خودم را که چهطور در هالهای از ابهام و سرگردانی میدیدم، با سه فرزند که با خواست من و مسافرم پا به این جهان هستی گذاشته بودند. آن روزها غصهای که اعماق وجودم را اذیت میکرد، سرنوشت این سه فرزندم بود که مرا بین ماندن و رفتن و حق زندگی خودم تعیین میکرد؛ در نهایت من را به این تصمیم رساند که بمانم و خواستهای قوی داشته باشم برای حل مشکل بزرگی که برای من و مسافرم پیش آمده بود.
از قدیم به من یاد داده بودند که «با چادر سفید رفتی، با کفن سفید برگرد.» فقط در یک صورت اجازه به من داده میشد که به منزل پدرم برگردم؛ آن هم دیگر هیچ راه بازگشتی وجود نداشته باشد و همسرم معتاد باشد؛ چون در باور آنها فقط مرگ درمانش بود. یادم است مثل پرندهای که در قفس گیر افتاده است، آنقدر به در و دیوار قفس خودش را میزند که بالهایش خونی میشود و خسته و مانده کف قفس میافتد. من هم به هر ریسمانی خودم را آویزان میکردم که مسافرم را نجات بدهم؛ پیش از آنکه به سرنوشت فرزندانم فکر کنم.
جلوی چشمم کسی بود که خاطراتمان را با هم ساخته بودیم و کسی که دستم را با عشق و محبت در دستش گذاشته بودم و بعد از پدرم، تنها مرد زندگی خودم میدانستم. تمام لحظات زندگیام را با او گذرانده بودم و حالا میدیدم ذرهذره پرپر میشود و از بین میرود. همه برای اینکه بیماریاش به آنها سرایت نکند، مثل یک بیماری واگیردار از او دوری میکردند و من شاهد این مصیبت بزرگ بودم. عشقم، یارم، پدر فرزندانم، خار و ذلیل شده بود. یادم است ۴ سال هیچ خط و خبری از او نداشتم و زندگیام را در تنهایی میچرخاندم؛ حتی حاضر نبودم از عزیزترین کسانم کوچکترین کمکی بگیرم.
آن روزها با وجود تمام دستهای پری که برای کمک به طرف من بلند شده بود، من میگفتم: «اگر مسافرم نیست، فرزندانم را در نبودش باید طوری بزرگ کنم که محتاج هیچ کس نباشند، بدون نیاز و منت.» من از یک اتاق زیر پله شروع کردم، با هالهای از ترس؛ اما پرقدرت و امیدوار. با تمام باورهای اشتباه خانواده و جامعه، امید داشتم مسافرم برمیگردد و دوباره زندگی خوبی را شروع میکنیم؛ ولی خواسته من از خداوند این بود که برگردد و سالم زندگی کند. نمیدانم چرا، اما ته قلبم نوری سوسو میزد که «کار نشد، شد میشود و تمام میشود این سنگینی تاریکی زندگی».
خداوند چه زیبا همه چیز را کنار هم میچیند؛ اگر بیشتر مسافرها اعتیادشان از بندرعباس بوده، من و مسافرم به اذن خداوند و به دستهای غیبی او، بهخاطر عمق خواسته من از او، صبر و تلاش در مسیر ارزشها و قدم نگذاشتن در ضد ارزشها، بعد از سالها دوری دوباره کنار هم قرار گرفتیم و به بندرعباس کوچ کردیم. بعد از دو سال، راه کنگره در بندرعباس برای ما باز شد و الان که این نوشتهها را با بغض همراه با اشک شوق مینویسم، یک ماه و چند هفته است که مسافر من با متد DST آقای مهندس آن بزرگمرد عصر جدید که کار نشد را شد کرد، تاریکی زندگی من را به سفیدی تبدیل کرد و گل رهایی را از دستان پرمهر آقای مهندس دریافت کردیم.
من هم در این مدت با به پایان رساندن سفر اول خودم توانستم تخریبهایی که در وجودم ایجاد شده بود، کمکم ترمیم کنم و با حالی خوش در کنار او قرار بگیرم؛ حالا هر روز صدای شکرگزاری مسافرم را میشنوم که میگوید: «خدایا شکرت، آقای مهندس ممنون، چهقدر سلامتی خوب است». صداهای بلند و شادی فرزندانم را کنار خودم و پدرشان میشنوم. خدا را شکر میکنم که خواسته من را اجابت کرد و توانستم فرزندانم را صحیح و سالم از این پرتگاه عمیق عبور بدهم و با تغییرات چشمگیر در رشد، پیشرفت علم و مهارتهای زندگی، آنها را به آغوش پدرشان برسانم و از دیدن آنها در کنار پدرشان هر روز لذت ببرم.
نویسنده: همسفر مرضیه رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر نجمه رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر رقیه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بندرعباس
- تعداد بازدید از این مطلب :
187