من زنیام که زندگی را نه از روی کتاب
بلکه از روی زخم هایم یاد گرفتم......
کسی به من نگفت که بزرگ شدن اینقدر بیصدا اتفاق میافتد، در میان اشکهایی که کسی پاکشان نمیکند. من یاد گرفتم قوی باشم نه چون انتخابم بود بلکه چون چاره ای نداشتم. من زنِ صبرم، زن سکوتهایی که فریاد بودند، زن دردهایی که گفتم؛ میگذرد تا فقط بگذرد... بعضی آدمها قهرمان قصه نیستند اسمشان روی جلد نمیآید، هیچکس برایشان کف نمیزند، اما اگر نباشند تمام داستان فرو میریزد. خیلی وقتها، حق داشتم خسته باشم،حق داشتم نخواهم، حق داشتم همه چیز را زمین بگذارم، اما زندگی از حق حرف نمیزد از ادامه حرف میزد.
خیلی وقتها کسی نپرسید دردت از کجاست، فقط گفتند: قوی باش و من با تکههای خودم قوی شدم. من با دستهای خالی، خودم را جمع کردم از میان تمام ناامیدیها، از میان ترسها، از میان تنهاییها.... اگر امروز آرامترم به این معنا نیست که کم درد کشیدهام یعنی یاد گرفتهام درد را با وقار به دوش بکشم. من و زنانی مثل من کسانی هستیم که اگر لبخند میزنیم پشتش سالها گریه خوابیده است و اگر ایستادهایم ریشه در طوفان داریم. من اینجا ایستادهام، نه چون آسان گذشت بلکه چون نرفتم. من به عنوان یک همسفر یاد گرفتم که مسئول زندگی هیچ کس نیستم جز زندگی خودم، یادگرفتم عشق، فداکاریِ دور نیست، نجات دادن نیست، کنترل کردن نیست، عشق یعنی احترام گذاشتن به مسیرِ دیگری، وفادار ماندن به مسیر خودم.
روزی فکر میکردم اگر بیشتر بجنگم، اگر بیشتر بسوزم، اگر خودم را فراموش کنم، محبت کردهام اما امروز میدانم که خداوند هرگز از من نخواست که خودم را قربانی کنم او از من خواست آگاه شوم. حالا به خودم افتخار میکنم، به آگاهی که به دست آوردم، به صبری که مرا ساخت، به اشکهایی که راه را شستند و به قلبی که هنوز زنده و امیدوار است. امروز با قلبی سبک و نگاهی روشنتر قدم در مسیر خودم میگذارم. با ایمان، با شکر و با اطمینان به اینکه هر چه باید اتفاق بیفتد در زمان درست اتفاق خواهد افتاد. من به عنوان یک همسفر یاد گرفتم، رها کنم، بسپارم، آرام بمانم و قدم به قدم در مسیر رشد خودم حرکت کنم و این برای من بزرگترین پیروزی است.
چقدر خودخواهی بود که اول از خودم گفتم باید از دخترم شروع میکردم. دختر زیبا من متین، دختر صبورم، من صبر را از تو یاد گرفتم چقدر تو بیشتر از سنت میفهمیدی، دستهایت کوچک بود ولی قلبی بزرگ داشتی. خیلی وقتها خودت بغض داشتی ولی من را آرام میکردی. گاهی چقدر خوب من را راهنمایی میکردی و هر روز خدا را شکر میکنم به خاطر داشتن تو و از خداوند میخواهم بعد از این، آرامش و سلامتی سهم دل مهربانت باشد. این دلنوشته، ادای دینی است به تمام روزهایی که گذشتم و هیچکس ندید جز خدا و دل خستهام. این هفته، هفته همسفر است، هفته من و تمام کسانی که بیصدا، بی مدال، کنار شما ایستادهاند با تمام درد، با تمام خستگی.
نویسنده: همسفر منصوره رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر منصوره رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون سوم)
ارسال: راهنما تازهواردین همسفر الهام نگهبان سایت
همسفران نمایندگی سالار
- تعداد بازدید از این مطلب :
54