روزی از فرط ناامیدی روی تمام خواسته و آرزوهایی که داشتم خط کشیدم، چرا که به این نتیجه رسیدم، آدمهایی مثل من به دنیا آمدهاند تا فقط درد و رنج را تجربه کنند و عبرتی باشند؛ برای کسانی که میخواهند، خوشبخت و درست زندگی کنند. پس من چطور میتوانستم، خواستهای داشته باشم؟ این افکار، درد، رنج و تنهایی من را چند برابر میکرد. در واگویههای ذهنم میگفتم که خدا بین بندههایش فرق قائل شده و کوپن زندگی خوب و سالم را به من نداده است. مگر من که همسر یک مصرفکننده هستم، میتوانم با آرامش زندگی کنم؟ مگر میشود با احترام و بدون تحقیر به من و بچههایم که خانواده مصرفکننده هستیم، نگاه کنند؟ مگر حضور و وجود من برای جامعه و یا جمع دوستان و خانواده مهم است؟ با خودم میگفتم، سختترین مرگ، مرگی است که در عین زنده بودن، مرده باشی. مگر خداوند به من لبخند را به وزن و کیلو داده بود که حس تمام شدن داشتم؟ در درونم هر روز خودم را برای پایان این زندگی آماده میکردم. آدم زیاد جر و بحثی نبودم. ظاهر خودم را به خاطر فرزندانم، حفظ میکردم؛ اما باطنم پر از زخم، خشم و فریاد بر سر زندگی و خداوند بود.
تمام دغدغه من این بود که بعد از مرگ و یا خودکشی من چه به روز فرزندان بیگناهم میآید؟ سردی و بیمهری در زندگیمان مگر کم بود؟ این کار من نتیجهای جز غمگین کردنشان نخواهد داشت. اگر من هم نباشم، آینده آنها چه خواهد شد؟ برای همین چندین بار به مرز خودکشی رفتم ولی فکرکردن به فرزندانم باعث منصرف شدنم میشد. با خدا حرف اما صحبت که نبود، بیشتر شبیه شکایت بود. میگفتم که خدایا اصلاً تو هستی؟ میشنوی؟ پس چرا تمامش نمیکنی؟ مگر تو نبودی که حضرت یوسف را از چاه نجات دادی؟ قبول من خوب نیستم ولی بندهات که هستم. در چاه عمیق که هیچ راهی نیست، گیر کردهام، من را نمیبینی؟ مگر تو نبودی که حضرت یونس را که در شکم ماهی مانده بود و تمام حسهایش یخ زده بود، نجات دادی؟ حواست هست که قلبم روز به روز از شدت بیمهری دنیا در حال منجمد شدن است؟ پس چرا کاری برایم نمیکنی؟ یا راهی نشانم بده، یا پایانی به زندگیام. آیا طلاق مشکل را حل میکند؟
یک روز به مسافرم گفتم: طلاق و تمام. بنده خدا چند دقیقهای در حیرت نگاهم کرد، شاید هم دنبال کلمهای بود که اعتبارش از قبلیها زیباتر و بهتر باشد و باز امید الکی به من بدهد. گفت: میرم کنگره۶۰ برای درمان، شنیدم ک خیلیها نتیجه خوبی گرفتند و درمان شدند؛ ولی قول بده یکبار دیگر کنارم باشی و با هم تلاش کنیم، من که آنقدر حرفها و قولهای توخالی شنیده بودم و امیدی نداشتم؛ فقط به خاطر زندگی و آینده بچههایم آخرین راه را قبول کردم تا ببینیم بعد چه میشود. ما وارد کنگره۶۰ شدیم، آن موقع نمیدانستم که چه مکان مقدسی قدم گذاشتم، توان و انرژیام کم بود، قدرت و واگویههای منفی وجودم زیاد بود. یکی در میان در لژیون حاضر بودم.
اوایل باور نداشتم که جوابی بگیریم به این فکر میکردم که اگر مسافرم هم درمان شد، زخمهای من، عمر و جوانی رفته من که برنمیگردد، پس درمان من چه میشد؟ ناامید بودم ولی لژیون میرفتم. من و مسافرم با همه اختلاف گذشته و مشکلاتی که در زندگی داشتیم، سفرمان را بدون قضاوت همدیگر ادامه دادیم. من در این ادامه دادنها از کنگره آموختم که میشود؛ دوباره ساخت، میشود؛ حسهای یخ زده و قندیل بسته را با گرمای علم و مهربانی کنگره آب کرد و زنده شد، زندگی کرد و اجازه داد تا دیگران هم زندگی کنند. در کنگره متوجه شدم که میشود؛ باز امیدوار بود و امید دیگری شد. من و مسافرم در کنار هم سفر کردیم، رها شدیم و ذرهذره، نور و عشق را دریافت کردیم. بله معجزه فقط در قرآن نبود؛ بلکه در هر زمان میتواند، اتفاق بیفتد.
به لطف خداوند بزرگ معجزه برای من و مسافرم از طریق کنگره۶۰، علم کنگره۶۰ و پیامآور کنگره اتفاق افتاد و مطمعنا ادامه خواهد داشت و برای آیندگان چهقدر شیرین است که ببینند، مکانی برای درمان و احیا شدن وجود دارد. برای انسانهایی که فراموش شده بودند و در هیج جای دنیا دیده و پذیرفته نمیشدند؛ چون گناهشان این بود که مصرفکننده و یا خانواده مصرف کننده بودند. از خداوند قادر و توانا ممنونم که به من و مسافرم اجازه ورود به کنگره و احیا شدن را داد. اینجا یاد گرفتم که هیچکس تنها و فراموش شده نیست. هرکسی میتواند دوباره از نو شروع کند. در کنگره۶۰ فهمیدم که حتی سختترین روزها هم میگذرد. ویرانیها آباد میشود، اگر کسی مثل آقای مهندس دژاکام راه را نشان دهد و در خوب فهمیدن مسیر همراهیات کند، مثل راهنماهای کنگره۶۰ و اینجا آموختم که با صبر و امید میشود از تاریکی به نور رسید.
کنگره۶۰ یعنی: امید، زندگی نو، پیدا کردن راه بدون هزار دغدغه
نویسنده و رابط خبری: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون نهم)
ارسال: همسفر پریناز رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون هفدهم) دبیرسایت
همسفران نمایندگی حر
- تعداد بازدید از این مطلب :
101