از من تا خدا راهی نیست، به درازای من تا من و من در این هیاهوی غریب، منِ این من را نمییابم، ای که مرا خواندهای راه نشانم بده. وادی دهم بسیار تا بسیار ارزشمند و در عین حال زیباست، آنجا که میگوید: صفت گذشته در انسان صادق نیست؛ چون جاری است. به همه انسانها هم نهیب میزند و هم امید میدهد و این زیباست. تغییر همیشه سخت و همراه با درد است؛ اما تغییر درست با تزکیه و پالایش میوهای شیرین دارد. وقتی انسان خود را بفهمد دارای قدرت میشود. زمانی که خود را دوست بدارد به آزادی و زمانی که بخشیدن را آموخت به آرامش میرسد. بودن و حضورش یعنی خوشبختی؛ زیرا بزرگترین معجزهی حیات، خودِ حیات است؛ اصولاً تغییر بایستی از درون شکل بگیرد. من در کنگره آموختم که هر رفتار و کرداری که میبینم همه و همه آینهای از درون من است. چندین سال رنج کشیدم تا که فهمیدم من به هیچ وجه نمیتوانم و قادر نیستم؛ حتی یک نفر را تغییر دهم. متوجه شدم که افسار ذهن و افکار دست خودم است و تنها خود را میتوانم تغییر دهم؛ شاید اطرافیان با دیدن و الهام گرفتن از تغییرات من به فکر تغییر در خود بیفتند و این سختترین و در عین حال زیباترین تجربه زندگی من است.
از قدیم گفتهاند: اسب را میتوان کنار آب بُرد؛ ولی نمیتوان مجبورش کرد که آب بخورد. در همه حال فکر میکردم که مسافرم، فرزندانم و در کل اطرافیانم را میتوانم تغییر دهم؛ اما با آموزشهای کنگره دریافتم که چنین نیست و فقط میتوانم روی خود کار کرده و خود را پیدا کنم. تماشای کسانی که عمیقاً به آنها اهمیت میدهی و میبینی که بارها و بارها اشتباه میکنند بسیار سخت است؛ ولیکن من فقط میتوانم تا حدی راهنمایی کنم، میتوانم از تجربه خود بگویم یا حتی حمایتشان کنم؛ ولی نمیتوانم تغییرشان دهم تا اینکه خود بخواهند، راهشان را پیدا کنند و به آگاهی برسند. آموختم انرژی را که صرف تغییر عزیزانم میکنم، همان انرژی است که به آن نیاز دارم تا صرف تغییر خود کنم. یاد گرفتم که پذیرش بالاترین رُکن و جزء اولین حرکت برای تغییر است. پذیرش نشانه پختگی یک فرد است و اینکه بداند قرار نیست کسی از بیرون بیاید و او را نجات دهد. فهمیدم که با هر چالشی که خداوند سر راهم قرار میدهد در واقع لانه مرا تکان میدهد تا مرا آماده پرواز کند. همانگونه که دائم حواسم به این است که چه بخورم، چه بنوشم و چه بپوشم، همانقدر هم باید مراقب خوراک ذهنی خود باشم.
گاهی یک فرد از صبح تا آخر شب دائم با ترس، خشم، شک و هزاران افکار منفی دیگر روزش را سپری میکند، اینجا تکلیف معلوم است؛ باید با همین افکار زندگی کند و این در نهایت باعث بیماری جسمی وی میشود. رنجهای عاطفی مانند یک کُد میمانند که شاید در قسمتی از ذهن مخفی شوند؛ اما از بین نمیروند و گاهی زبانه خواهند کشید؛ زیرا تا زمانی که یاد نگیرم خودم و اطرافیانی که خواسته یا ناخواسته باعث رنجش من شدهاند را ببخشم آن زبانهها قطعا روزی مرا خواهند سوزاند. زمانی که ببخشم و انسانها را با تمامی نواقصشان بپذیرم و بدانم مشکلات و چالشها هستند؛ ولی من باید به مسیر خود ادامه دهم؛ وقتی بپذیرم گاهی من هم اشتباه میکنم، نباید از دیگران انتظار نداشته باشم و هیچکس مسئول زندگی من نیست؛ یعنی پایان تمام اختلافات و دعواها و ... برای شروع جدید نیاز به روز جدید نیست، نیاز به یک فکر جدید، نگرشی جدید و دیدگاهی جدید است، امروز با تمام ظرفیتهایش در اختیار من است و این من هستم که انتخاب میکنم چگونه فکر کنم و چگونه از آن استفاده کنم. در جایی جملهای خواندم که بسیار برایم زیبا بود و آن این بود که ما انسانها مثل مداد رنگی هستیم؛ شاید رنگ مورد علاقهی هم نباشیم؛ اما روزی برای کامل کردن نقاشیمان دنبال هم خواهیم گشت به شرطی که نتراشیم تا نابودش کنیم.
امیدوارم یاد بگیرم که فکر از واقعیت بیرونی واقعیتر است و میتواند کیفیت زندگی را از زمین تا آسمان تغییر دهد و به قول آقای مهندس دژاکام ما چیزی نیستیم جز آنکه فکر میکنیم؛ باید به جایی برسم که بتوانم تا حدودی ذهنم را مهار کنم و از آن به عنوان ابزاری برای خلق استفاده کنم نه اینکه اسیر آن شوم؛ زیرا متوجه شدم که ذهن به تنهایی میتواند انسان را از پا در بیاورد و باز به تنهایی میتواند نجاتبخش باشد. بایستی با نور، صوت و حس حرکت کنم؛ زیرا هستی در حرکت است و هیچوقت سکونی ندارد؛ پس من هم باید حرکت کنم و بدانم که تکلیف با من است؛ اما نتیجه با خداست. متأسفانه بالاترین نرخ رشد سرطان و اعتیاد را در ایران عزیزمان داریم و این بسیار غمانگیز است؛ ولی امیدوارم با کمک خداوند و مهندس دژاکام این مرد بزرگ ریشه و صورت مسئله اکثر بیماریها کشف شده و در نهایت درمان هم پیدا شود تا انسانهای بیشماری که در رنج و عذاب هستند نجات پیدا کنند.
خداوند را هزاران بار شکر برای وجود انسانی شریف و عزیز مانند مهندس دژاکام که برای انسانیت و بشریت تمام تلاش خود را میکند، باشد که ما هم تا جایی که بتوانیم و امکانش را داریم در این امر ایشان را یاری کنیم. میگویند: میز شادی جهان چهار پایه دارد که دو تای آن را حضرت مولانا به ما نشان داده است و دو تای دیگر را حافظ. مولانا میگوید: مرنج و مرنجان؛ یعنی مانند باران باش که پلیدیها را میشوید و دوباره به آسمان رفته، پاک شده و به زمین برمیگردد و حضرت حافظ میگوید: بنوش و بنوشان؛ یعنی از هر نعمتی که خداوند عطا کرده است مانند: مال، سلامتی، ثروت، معرفت و آگاهی با دیگران تقسیم و دیگران را هم سهیم کن و در آخر اینکه، زندگی یک بازی است نمیتوان حرکت قبلی را حذف کرد؛ اما میتوان حرکت بعدی را بهتر انجام داد.
منبع: سیدیهای وادی دهم
نویسنده: راهنما همسفر فوزیه (لژیون نهم)
رابط خبری: همسفر آزاده رهجوی راهنما همسفر فوزیه (لژیون نهم )
ویرایش: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر الناز (لژیون پنجم)
ویراستاری و ارسال: راهنمای تازهواردین همسفر طیبه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی شهرری
- تعداد بازدید از این مطلب :
362