استاد امین در این سیدی فرمودند: به شعبهها و جاهای مختلف رفتن، توفیق میخواهد؛ خیلی وقتها میشد که تصمیم میگرفتم خیلی جاها بروم و خیلی کارها انجام بدهم و امکانش نبود درصورتیکه دست و پای من سالم بود، میتوانستم راه بروم، میتوانستم خیلی کارها بکنم ولی انگار اِذن و اجازهاش وجود نداشت، به هر حال شرکت کردن در جلسه یک نعمت است. دستور جلسه «جزوه جهانبینی ۱و۲» است که در اسفند ۸۲ نوشته و چاپ شد و علتش این بود که در واقع کلاسهای جهانبینی تشکیل میشد ولی نه سیستم صوتی بود که ضبط کند و نه نوشتار و مکتوبی، پس لازم بود که اینها مُدوّن شود. به اعتقاد خودِ من اینها الفبای یک زبان هستند و برای اینکه مفاهیم کلی که در کنگره آموزش داده میشود، قابل درک و لمس باشد باید الفبایش را بلد باشیم. یکی از کاربردهای مهم جهانبینی این است که الفبایِ یک زبان را برای ما میشکافد و از آنجا که ممکن است خیلی از بچههای بیرون یا کسانی که کنگره را یک نوع دیگر میشناسند، نه به خاطر اینکه مشکلی داشتند و آمدند، وقتی نوشتارها را میخوانند خیلی از مطالب برای آنها معنی نداشته و گیجکننده باشد ولی بچههای کنگره چون در کلاسها شرکت میکنند، جزوه جهانبینی در پکیج آموزشی است، راهنماها روی آن تأکید داشته و آموزش میدهند کاربردش مشخص میشود.
جزوه جهانبینی یک سری تعاریفی را مطرح میکند و هدف اصلی این بوده که یک تصویر ذهنی در شخص بهوجود آورد. همیشه یکی از درگیریهایی که در زندگی من وجود داشته سخت بودن و یا دشوار بودن مطالب بود؛ چون زمانی آدم، چیزی را دوست دارد، میخواهد یک هنر یا علمی را یاد بگیرد، از استاد یک کتاب میگیرد، هر چقدر میخواند نمیفهمد، خیلی تلاش میکند ولی به جایی میرسد که انرژیاش تمام میشود و قید آن قضیه را میزند. من خودم اکنون به این نقطه رسیدهام که «علم پیچیده نیست و هر چیز کلیدی دارد» کاملاً درست است. اگر استاد یا معلم مطالب را درست به انسان یاد بدهد و پایهها را درست بگذارد میشود صد طبقه روی آن ساخت؛ چون هر مطلب و علمی مثل یک بنای عظیم میماند و قوانینی دارد که آن قوانین مثل پایه و فونداسیون ساختمان است. من همیشه در مدرسه و دانشگاه از این قضیه اذیت میشدم که میخواستم چیزهایی را یاد بگیرم ولی نمیفهمیدم و نمیتوانستم یاد بگیرم؛ پس سعی کنیم طوری انتقال دهیم که سادهترین شکل ممکن باشد، این هنر نیست به گونهای بیان شود که کسی متوجه نشود. بعضی وقتها برای اینکه آدم سواد خودش را به رُخ دیگران بکشد طوری حرف میزند و از واژههایی استفاده میکند که کسی چیزی نفهمد و به آن شخص احساس بیسوادی و حقارت دست دهد. اعتبار جمع کردن از این زاویه فایدهای ندارد، اینکه شما حرف بزنی و از ۱۰۰ نفر، ۹۵ نفر بفهمند ارزش دارد تا اینکه ۱۰۰ نفر باشند یک نفر هم متوجه نشود؛ پس ساده کردن مهمترین کاری است که یک معلم و استاد برای اینکه بتواند معلمی و استادی بکند باید بلد باشد؛ اگر این کار را بلد نباشد فایدهای ندارد چون علمش را نمیتواند انتقال بدهد. در جهانبینی ۱ و ۲ سعی شده این قاعده رعایت بشود و از بازتابی که بهوجود آورد مشخص شد که اثر خوبی روی مخاطبهای خودش گذاشته است.
.jpg)
نکته بعدی در جزوه جهانبینی این است که از روشِ مدل استفاده کرده است؛ چون انسان برای درک هر موضوعی به ابزارهای مختلفی احتیاج دارد، یکی از مهمترین آنها تصاویر است. چرا ما از داستانها لذت میبریم؟ چرا کارتن دوست داریم؟ یک فیلم خوب ممکن است در دو ساعت ۱۰ نکته به ما یاد بدهد چون از ابزار تصویر و صوت استفاده میکند. اگر بتوانیم، در علمی که داريم راجع به آن صحبت میکنیم، از مثالهایی استفاده کنیم که در مخاطب یک تصویر ذهنی بهوجود بیاید آنوقت، مخاطب برای فهمیدن مطلب به آن تصویر ذهنی و مدل مراجعه میکند و میتواند از آن تصویر، شبیهسازی کند و از شبیهسازیهایی که انجام میدهد روابط را پیدا میکند؛ مثلا میگوییم نفس مانند یک شهر، شهر وجودی یا یک کشور میماند. نفس اماره مثل قبیله وحشیها است که حمله کردند، آدمهای دانشمند، حکما، علما و... ذرات الهی هستند. آدمهای خلافکار، آدمهایی که دنبال خواستههای نامعقول میباشند، ذرات نفس ناخالصی هستند. سازمانهای مافیایی نمادِ ساختارهای منفی هستند. وقتی کسی این مدل را نگاه میکند در ذهن خودش خیلی چیزها متوجه میشود. اگر الآن احساس میکند که به مواد نیاز دارد میگوید حالا قبیله وحشیها حمله کردند و فشارِ خماری به خاطر حمله اینهاست ولی اگر این تصویرها نباشد و یکسری تعریف خالی به آدمها بدهیم که از روی آن بخوانند؛ مثلاً نفس ساختاری است نه بسیط و نه منبسط، نه واحد است و نه مرجوع... از این مدل کلمات فلسفی شاید حفظ کنید ولی چیزی از آن متوجه نمیشوید.
استاد امین میفرمایند: من اعتقاد دارم علم جهانبینی متعلق به همه انسانهاست حالا برای چه کسانی نیاز مُبرم است؟ برای کسانی که در درون تاریکی هستند و میخواهند از تاریکی بیرون بیایند؛ یک طناب خیلی محکم و قوی لازم است، جهانبینی مثل طناب و قرقره است که میتواند آدم را از عمق تاریکیها بیرون بکشد ولی بقیه انسانها هم به آن طناب احتیاج دارند؛ برای مسافرت و جاهای مختلفی که میروند، نه به اندازه کسی که در تاریکی فرورفته. حالا اعتیاد چون میشود گفت که کاملترین شکل تاریکیها را در خودش دارد، انسانی که وارد اعتیاد میشود بندهای مختلفی به او زده میشود، خیلی حسهای خوبی را از دست میدهد و حسهای بدی را پیدا میکند، خیلی از تواناییهایش را از دست میدهد و به جای آن ناتوانی میآید. این انسان اگر این نیروها را بشناسد، بداند که درونش چه اتفاقی در حال رخ دادن است، بداند از کجا دارد ضربه میخورد خیلی میتواند به او کمک کند. این را هم بگویم که جهانبینی متعلق به من نیست، درست است من معلم جهانبینی هستم ولی متعلق به همه اعضای کنگره است، استاد راهنماها، کمک راهنماها، پیشکسوتهایی که صحبت میکنند و به دیگران کمک میکنند، همه اینها جهانبینی است. وقتی کسی میآید پیش شما ناراحتیاش را میگوید و شما به او راهکار میدهید یعنی از جهانبینی استفاده میکنید؛ پس متعلق به همه آدمهاست.
.jpg)
نکته مهم این بود که در گذشته جهانبینی خریداری نداشت، در کنگره چون یک سری آدمها میگفتند ما آمدیم ترک کنیم این حرفهای فلسفی برای ما خوب نیست مگر ما دانشجو یا دانشگاهی هستیم و همه آنها رفتند، اثری هم از آنها نیست. تجربه نشان داد که این مسئله مثل بیماری سرماخوردگی نیست که کسی سرماخورده باشد و دکتر بگوید اینها را سر ساعت بخور شما هم دارو را بخوری و بعد سهروز یا یکهفته خوب میشوی. درمان اعتیاد این طوری نیست که این پلهها را بگیر سر ساعت مصرف کن خوب میشوی؛ انگار که اینها باید به یکدیگر کمک کنند. یکی از بچههای کنگره میگوید که تا یکپنجم دانایی زیاد نشود نمیتوانی یکپنجم مواد را کم کنی، شاید کم کنی ولی حالت خوب نمیشود. کم میکنی خرابتر میشوی حالت بدتر میشود حالا در رودربایستی بچههای کنگره، راهنما، بچههای لژیون و خانواده چند روزی هم رهایی میگیری ولی بعد مىخواهی چه كار کنی؟ چطوری درست کنی؟ برای اینکه در درون انسان غدد شروع کنند به ترشح کردن و اندورفین و دینورفین ترشح شوند، در قسمت فیزیک باید فرمانی صادر شود و این فرمان زمانی صادر مىشود که انسان از نظر دانایی و ظرفیت تغییر کرده باشد؛ علتش این است که سیستمی در درون ما وجود دارد که بر اساس نیاز ما فرمان میدهد. اگر ببیند ما ظرف لازم و نیازش را داریم فرمان میدهد که تولید کند چون میداند لازم است، باید بیاید و وارد چرخه شود اما وقتی ظرفيت نباشد این تولید کجا میخواهد برود؟ وقتی میگویم ظرفیت، آموختن این مطالب و دانشها، ظرفیتهای پتانسیل پنهان انسان را بالا میبرد؛ مثل کشوری که شما در آن باید کارخانههای زیادی را بسازید، کارخانه فولاد، مواد پتروشیمی، ریسندگی، کارخانه قطعات کامپیوتر و ... وقتی اینها را ساختی آنوقت مواد اولیه قابل استفاده میشود؛ پس اگر انسان به آن ظرفیت و دانائی نرسد دینورفین و اندروفین در بدن تولید نمیشود این است که قضیه صرفاً کم کردن مواد از روی جدول نیست، اگر این بود که قضیه خیلی راحت بود.
ایده مدل شهر وجودی، مدلی که برای نفس مناسب است، از کتاب ۶۰درجه گرفته شده و در ادامه آن، مدل عقل را مطرح کرده است؛ مثل یک قلعه یا یک ساختار، درون آن شهر و شخصیتی به نام عقل وجود دارد، سربازانی از آن مراقبت میکنند که کارشان قدرت تشخیص است برای اینکه هر چیزی وارد قلعه نشود. بعد از قدرت تشخیص، مثلث دانایی را بیان کرده است، سپس مسئله سدِ خونی مطرح شد که چرا وقتی تمام عمرتان مثلاً برنج بخورید به برنج اعتیاد پیدا نمیکنید ولی اگر یک مدتی الکل استفاده کنید یا مواد مخدر، عوارض خیلی شدید یعنی اعتیاد پیدا میکنید علتش چه بود؟ به این علت که مولکولهای برنج از چیزی به اسم سدِخونی، که از مغز محافظت میکند، رد نمیشود یعنی شما وقتی برنج میخورید در معده و بعد در روده جذب و وارد خون میشود و تبدیل به هیدرات کربن و میگردد. برنج نمیتواند از سدِ خونی مغز رد شود پس در واقع مغز از یک سیستم و مویرگهایی برخوردار است، مثل فیلتر یا مثل شبکه که اجازه نمیدهد هر مولکولی از آن عبور کند، شبیه سربازان قلعهى عقل، مثل همین دانایی، اینها هم اجازه نمیدهند هر چیزی رد شود.
.jpg)
چرا اعتیاد بهوجود میآید؟
مولکولهایی مثل الکل و ترکیبات تریاک، این قابلیت را دارند که از سد خونی رد شوند؛ وقتی از سد خونی عبور کردند، وارد مغز شده در ساختار مغز دخالت میکنند، بعد از این دخالت، تأثیراتش را میگذارد و به این ترتیب اعتیاد و عوارضش بهوجود میآید.
در جزوه جهانبینی این را هم گفته که سربازان دانایی نمیگذارند خواستهها از دروازه عقل عبور کنند، خواستهها میآیند خودشان را به شکل و فرمی در میآورند که بتوانند از آنجا رد شوند، وقتی رد شدند به ساختار عقل دسترسی پیدا میکنند، میتوانند اختیار انسان را بهدست بگیرند و او را به بند بکشند. این دو مدل یعنی مدل فرضی، مدل خیالی ما، که گفته است عقل مثل یک ساختار پادشاهی، مثل قلعه میماند، کاملاً با صور آشکار که همان مغز است، تطابق دارد و این تطابق نشاندهنده درست بودن مطلب بود؛ چون برای اثبات هر چیزی ما باید از طریق نظر علمی، فرمولی برایش بیاوریم، فرمولهای اثبات شده بر اساس نظریههای اثبات شده یا از روش تجربه، تجربه یعنی چه؟ میگویند اگر این را بخوری حالت خوب مىشود، شما روی هزار نفر امتحان کردید، نهصد نفر حالشان خوب شده به این نتیجه میرسید که این، حال انسانها را خوب میکند و طبق نموداری که میکشید معلوم میشود این خوراکی روی انسانها تأثیر خوبی گذاشته و مریضیشان را خوب کرده است؛ این میشود اثبات علمی و یکی هم که بر اساس نظریه علمی و فرمولبندیها شد.
جزوه جهانبینی ۲ میگوید اگر دانایی اینقدر خوب و کاربردی است چرا همه ما دانا نمیشویم، اگر دانایی اینقدر کلیدی است که هرکسی داشته باشد هر خواستهای اتفاق نمیافتد، جلوی اتفاقات و فرمانهای بد را مىشود گرفت و تبدیل به درست نمود پس چرا همه ما دانا نشویم؟
.jpg)
جهانبینی۲ به این سؤال پاسخ میدهد که اگر ما مشکلی داریم، رفتار ضدارزشی داریم و نمیتوانیم از آن بیرون بیاییم علتش آن است که آن طرف سکه هم خبرهایی هست، نیروهایی وجود دارند که نمیگذارند دانایی به همین راحتی پیش برود؛ درواقع عواملی هستند که جلوی کار ما را میگیرند. جزوه جهانبینی۲ اینها را معرفی میکند و با قوانین زندگی شروع میکند. بازی کردن چیز خوبی است، زندگی هم عين بازی میماند ولی نکته اصلی اینجاست که شما قوانین بازی را بلد نیستید، سادهترین بازی، گل یا پوچ، هفت سنگ و... یکسری قوانین دارد. ما بازی نداریم که هیچ قانونی در آن وجود نداشته باشد. اگر کسی قوانین را یاد بگیرد بازی شروع شده و لذتبخش میشود چون مرحله یاد گرفتن مرحله سختی است، هیچ ارتباطی هم به هوش و استعداد انسانها ندارد.
در دانشگاه که بودم، از شاگرد خیلی زرنگ و درسخوان میپرسیدم چه طوری درس شما خوب شد؟ هیچ کسی برنگشت به من بگوید از همان اول که میخواندم همه چیز برای من روشن میشد، میگفت: دفعه اول که میخواندم پدرم در میآمد، دفعه دوم راحتتر میشد، دفعه سوم باز راحتتر و دفعه چهارم لذتبخش میشد. این مراحل را شاگرد زرنگ انجام میدهد و به جواب میرسد ولی خیلیها این کار را نمیکنند، تا شروع میکند در باتلاق میرود یا میبیند سخت شد کنار میکشد چون فکر میکند باید از اول حال بدهد. قوانین زندگی هم همینطور است؛ کسانی که قسمتهای سختتر را میبینند، صبر میکنند و یاد میگیرند به قسمت لذتبخش میرسند؛ ولی کسانی که این کار را انجام نمیدهند و میگویند ما اینطوری بازی میکنیم بعد از مدتی چون بازی را بلد نیستند طرف مقابل شاکی و درگیر میشود چون بازی آنها را خراب میکنند و جلوی کار آنها را میگيرند. همه چیز بد، ناراحتکننده و تلخ میشود؛ در زندگی هم دقیقاً همین اتفاقها میافتد. میروید دانشگاه، سر کار و ... با بقیه مشکل پیدا میکنید، من سوار تاکسی میشدم با راننده مشکل پیدا میکردم، بعد نتیجهاش این میشود که آدم به نقطهای میرسد که همه یک جورهایی آدمهای ناجوری هستند و این باورها در آدم رشد میکند، درصورتیکه این بازتابِ بلد نبودن زندگی کردن است. من چون در دانشگاه همیشه مشکل پیدا میکردم، نگاهم را تغییر دادم و وقتی این نگاه تغییر کرد همه آنهایی که با من مشکل پیدا میکردند و درگیر میشدند تبدیل شدند به حامیان و نیروهای کمکی. همه آمدند پشت من، کمک کردند، نیرو دادند چون من قوانین زندگی را یاد میگرفتم. سختی این قسمت را ما باید تحمل کنیم اگر میخواهیم به شادی، آرامش و به لذت دست پیدا کنیم باید قسمت یادگرفتن قوانین را با حوصله بپذیریم.
.jpg)
مبحث بعدی نیروهای بازدارنده یا تخریبی هستند که بر اساس درجه تکاملی انسان، نقششان متفاوت میشود؛ یک نیرو ابتدا نقش بازدارندگی دارد بعد مخرب و سپس مکمل؛ مثل باد، شما میخواهید حرکت کنید در جاده باد از مقابل میآید آن باد الان نیروی بازدارنده است شما گاز میدهید و اصرار میکنید روی حرکتتان، سرعت که بالا رفت باد میزند و از جاده پرت میشوید بیرون و ۶۰ بار ملَق میخورید اینجا میشود مخرب، ممکن است همه چیز را از دست بدهید، ممکن است آسیب ببینید. وسیلهای درست میکنید که نیروی باد را میگیرد، ذخیره میکند و به انرژی ماشین اضافه میکند یا یک بادبان یا وسیلهای که طوری جهتش تغییر میکند که نیروی باد را به نیروی ماشین شما اضافه میکند، اینجا میشود نیروی مکمل ولی برای چه کسی مکمل است؟ برای کسی که بتواند مهارش کند و دانش و علمش را داشته باشد. برای کسی که علم و دانشش را نداشته باشد نیروی بازدارنده و مخرب است.
انسان در مقابل نیروها دو راه دارد: فکر کند و راه حل را پیدا کند یا شمشیرش را از رو ببندد و بجنگد. جنگیدن راحتتر است؛ یکی به شما چیزی بگوید سریع بروید در شاخ او خیلی راحت است ولی اینکه بتوانید طور دیگر به قضیه نگاه کنید و آن را حل کنید هنر اصلی شما است. انسان چون از اضداد آفریده شده تکاملش اینگونه است، وقتی به مشکل برمیخورد شروع میکند به حرکت کردن، آسیب دیدن، نابود شدن و ضربه خوردن تا موقعی که بیاید و شروع کند به تفکر، اندیشه و راه پیدا کردن و این یعنی جهش کردن و رشد کردن؛ همان تکاملی که میگوییم معنیاش اینجاست پس تکامل بدون نیروهای بازدارنده غیرممکن است.
نیروی مکمل و بازدارنده بر اساس تکامل ما، اگر در حد ماشین باشیم نیروی مقاوم هستند اگر در حد هواپیما باشیم نیروی مکمل احتیاج داریم برای اینکه پرواز کنیم. وقتی با ماشین حرکت میکنید آب، رودخانه، سنگ، درخت و ... موانع محسوب میشود و باید از جاده حرکت کنید تا به هدف برسید ولی با هواپیما که میروید، جاده خاکی باشد، درخت باشد، فرقی نمیکند چون درجه تکامل شما تغییر کرده است. یکسری از موانع برای انسانهایی که تغییر و رشد میکنند دیگر معنی و مفهومی ندارد.
.jpg)
در جزوه جهانبینی برای مثلث دانایی قرینهای تعریف شده که شاخبهشاخ تمام ضلعها قرار میگیرد و نمیگذارد این مثلث بهوجود بیاید و آن ترس، منیت و ناامیدی است. خیلی از نوشتهها از خود کتاب، نوشتارهای کنگره و یا تجربیات شخصی نوشته شده است. این منیت، ترس و ناامیدی که میگوییم اینجوری عمل و حرکت میکند را چه کسی یا چه چیزی بهوجود میآورد؟ اینها درون خود ما هستند ولی چگونه بهوجود میآیند؟ قسمت ساختارها توضیح خیلی خوبی میدهد؛ مافیا با در دست گرفتن قدرت درون یک شهر و حتی قاره، میتواند با کم و زیاد کردن قیمتها در بازار نوسان بهوجود آورده و در مردم ترس و خشم ایجاد نماید؛ با همین مکانیزم ساختارهای درون انسان نیز میتوانند با انرژی که در وجود خودشان ذخیره کردند و سالهای سال در درون ما بودند، در ما ترس، خشم، نفرت، حسادت و حسهای بد را بهوجود آورند و با این حسهای بد کنترل ما را در اختیار خودشان دارند. وقتی در مردم ترس و طمع ایجاد میکنند مردم دلار، زمین و خانه میخرند، تکانهای در آنها بهوجود میآید. نیروهای منفی هم همین کار را میکنند ظرف سالهای زیاد و اینقدر قدرتمند هستند که مثلاً اعتیاد را با اراده نمیتوان کنار گذاشت، عادت بد یا اخلاق ناپسند را نمیتوان در یک لحظه کنار گذاشت؛ چون آنطرف قضیه اندازه سنگینی یک کوه، نیروی مقاوم وجود دارد که شما نمیتوانید با یک هُل دادن آن را جابجا کنید باید کمکم، ظرف چند سال این کوه برداشته شود؛ پس این مدلسازیها به ما ایده میدهد. ساختارهای منفی مثل مافیا عمل میکنند، برای حفظ قدرت خودشان و برای اینکه رشد و توسعه داشته باشند از همه ابزارهای خیلی دقیقی که دارند استفاده میکنند و از جهل و ناآگاهی خودِ ما استفاده میکنند، اصلاً یک ساختار مافیایی از چه چیزی بهوجود میآید؟ از خواستههای نامعقول خودِ ما وقتی آدمها مشروب و ... میخواهند یک سازمانی بهوجود میآید که مشروب قاچاق میکند حالا فرض کنید هیچکس استفاده نکند چنین سازمانی وجود دارد؟ نمیتواند بهوجود بیاید؛ پس به همین سادگی میشود فهمید که ما نمیتوانیم و قادر نیستیم ساختارهای منفی را در خودمان عوض کنیم مگر اینکه آن خواسته را تغییر دهیم تا زمانی که خواسته الکل و مواد هست و به آن نیاز دارند ما نمیتوانیم جلوی مافیا را بگیریم یا سرانشان را دستگیر کنیم چون نیاز وجود دارد. اگر آن نیاز را تغییر دهیم خودبهخود صورت مسئله و مشکل حل میشود. کاری که DST انجام میدهد این است که نیازِ استفاده کردن از مواد، الکل، آمفتامین و ... را در انسان تغییر میدهد، آن نیاز از بین میرود، با تولید شدن در سیستم داخلِ خودِ ما، با در اختیار قرار گرفتن موادی با کیفیت به مراتب بالاتر و بیشتر از خودِ مورفین و میشود گفت اینها مسائلی هستند که به همدیگر ارتباط دارند. حالا یکی به پول گرایش دارد، یکی ساختار منفیاش قدرتطلبی یا زورگویی است، باید آن نیاز را پیدا و درست کند؛ مثلاً نیازش توجه و محبت بود وقتی آن را به او بدهی و نیاز درستش را پیدا کند آن ساختار منفی شروع میکند به حل و محو شدن. ساختارهای منفی هم بستری میخواهند برای رشد کردنِ خودشان و از یکدیگر حمایت و همدیگر را تقویت میکنند، برای پابرجا ماندن، از همه نیروهایشان استفاده مینمایند.
.jpg)
در ادامه مثال استخر انرژی را بیان میکند، ظرفیت و دانائی انسان را با یک استخر به تصویر میکشد که هر چقدر ظرفش بزرگتر باشد استخرش بزرگتر است. شما در استخر بزرگتر بیشتر میتوانید شنا کنید خیلیها میتوانند از آن استفاده کنند، احساسات و انرژیهای ما، معادل آبی است که در استخر ریخته شده؛ حسهای آلوده انسان مثل استخر آلوده میماند، استخری که پر از آب فاضلاب است تمایلی برای وارد شدن به آن ندارید و موقعی که شما استخر آلودهای داشته باشید پر از آشغال و لجن، اگر لاستیک تریلی هم داخل آن بیندازید یا یک سطل زباله، کسی متوجه تغییر آن نمیشود. استخری که یک تریلی زباله داخلش باشد با سه سطل زباله اضافه کردن به آن هیچ فرقی نخواهد کرد و قابل تشخیص نیست؛ ولی اگر استخری تمیز باشد یک برگ داخل آن بیندازی طرف متوجه میشود و میگوید این برگ قبلاً نبود. انسان هم وقتی حسهایش پالایش و لطیف باشد کوچکترین آلودگی را حس میکند. اینها مثالهایی هستند که میتوانند به ما کمک کنند. بعضی انسانها، انسانهای بزرگی هستند، ظرف بزرگی دارند ولی انرژی کمی دارند و کاری از دستشان برنمیآید، بعضی از انسانها ظرف کوچکی دارند ولی پر از آب، خیلی فعال و اکتیو هستند. بعضیها هستند که انرژیشان آلوده است، خیلی فعال هستند به دیگران هم آسیب میرسانند.
در آخر از حس و انفجار صحبت میکند که اثرات آمفتامین و موادمخدر است و از معادله عملکرد میگوید (قانون فیزیک). شما برای اینکه نتیجه بگیرید، باید مسیری را بروید و از یک انرژی استفاده کنید که اگر آن مسیر، مسیرِخوب و درست باشد ولی حس بد باشد (حس معادل نیرو و انرژی معادل پول)، انرژی که بهوجود میآید و در شما ذخیره میشود از جنس بد و تخریبکننده است؛ مثلاً پول از راه دزدی به دست بیاورید و بروید در راه مدرسهسازی خرج کنید، خیرات بدهید، سفره بیندازید، این در شما انرژی منفی ذخیره میکند.
.jpg)
نیروهای منفی، بازدارنده، مخرب یا هر چیزی که شما اسمش را بگذاريد یک کار بیشتر بلد نیستند و آن خراب کردن و آلوده نمودن حس انسان است؛ یعنی آب شما را از سرچشمه آلوده میکنند. شما اگر میخواهید شهری را فلج کنید آبش را آلوده کنید، نیاز به کار دیگری نیست. نیروهای بازدارنده و منفی در آلوده کردن حس انسان استاد هستند و این کار را به بهترین شکل انجام میدهند فقط ابزارش فرق میکند؛ یک جا دروغ است یک جا سرزنش، تهمت، طعنه، دزدی، تمامی نقض فرمانها؛ انسان باید حواسش به سرچشمه خودش جمع باشد. هر اتفاقی که میافتد هوشیار باشد که حسش آلوده نشود، اگر حس آلوده شود نیروی بازدارنده به هدف خودش رسیده چون حس، نیرو است و اولین شروع به کار افتادن قوه عقل؛ وقتی حس آلوده شد عقل با یک حس آلوده شروع میکند به کار کردن و فرمان دادن و وقتی فرمانده، فرمان غلط بدهد کلی تخریب ایجاد میشود؛ پس این حس از همه چیز مهمتر است. کل جهانبینی روی مسئله دانایی و شناخت حسها در انسان است که چگونه میتواند حسها را تشخیص داده و پالایش کند. اگر انسان بر اساس همین قضایا پیش برود می تواند خودش را از تاریکیها و خیلی مسائل خارج کند.
تایپ: راهنما همسفر راضیه (لژیون چهارم)
ویرایش: رابط خبری همسفر فروزنده لژیون راهنما همسفر راضیه (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر زهرا لژیون راهنما همسفر زینب (لژیون دوم)
همسفران نمایندگی وکیلی
- تعداد بازدید از این مطلب :
4183