استاد موضوع را باتجربهی شخصی آغاز کرد و اینکه چگونه وارد مواد شد و کمکم یک مصرفکننده شد. داستان ایشان از زمانی بود که او به شخصی علاقهمند شد و این مسئله باعث شد که این دو تا یک حدودی جلو بروند ولی در ادامه نتیجهی که دوست داشتن را نگرفتند و رابطهی آن دو به هم خورد و بعد از این جریان تلخ شخص به سراغ مصرف هروئین رفت و بعد هم مصرف قرص و خودکشی و به وسیله چند جریان ایشان جان سالم به در برد و به کنگره آمد و به درمان رسید و خوب آن دختر هم سرنوشت خوبی نداشت و با مشکلات زیادی رو به رو شد. به طور عموم از این داستانها زیاد رخ میدهد و در همه جا میتوان امثال آن رادید مثلاً در داستانها و یا کتابها و یا فیلمها و در ابتدا با یک کشش و علاقهای به وجود میآید و بعد به نتایج بدی میرسد.
خوب اگر عشق چیز خوبی است پس چرا در بعضی اوقات نتیجهی بدی میدهد؟
اگر عشق خوب و مفید است پس چرا باعث مرگ و نابودی و جنون و متلاشی شدن زندگی و حیات بعضیها میشود؟!
یک شکل و صور دیگری از این قضیه وجود دارد. در کنگره آموختیم که هر چیز دو شکل دارد و یا دو صورت در نوشتارها گفته میشود عشق مانند : انفجار باروت است . انفجار باروت را میتواند برای شکافتن صخرهها استفاده شود که یک راه جدید را به وجود میآورد در زندگی حیات انسان یا میتواند انفجار باروت در صحنهی جنگ اتفاق بیفتد و جز نابودی دیگر هیچ نتیجهی ندارد و این همان شکل از قضیه است که تبدیل به نفرت و بیزاری میشود. در این مقوله در غزلیات حضرت حافظ از سختی و درد
رنج بسیاری سخن میگوید ولی در میان این سختیها حکمت و مطالب زیادی وجود دارد.
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
چرا انسان وقتی شخصی را میبیند چنان جاذبهی و یا کششی به وجود میآید که تمام احساسات و افکار و زندگیاش را در بر میگیرد و اینکه چه چیزی در پشت قضیه وجود دارد ؟!
وقتی انسان سفر خود را به اعماق تاریکیها آغاز کرد ورود به تاریکی مستلزم این بود که بسیاری از تواناییها و صفات خود را از دست بدهد . چون اصولاً : ورود به تاریکی یعنی از دست دادن و انسان باید چیزی را از دست بدهد تا اینکه وارد دنیای ظلمات بشود که وقتی شخص وارد تاریکی میشود با فراموشی و یا از دست دادن بسیاری از تواناییها و صفات رو به رو میشود یا از دست دادن یکسری از اشخاصی که دوستشان دارد و انسان به میزان ورود به اعماق تاریکیها به همان مقدار هم از دست میدهد که هر چقدر عمق تاریکیها بیشتر باشد انسان چیزهای بیشتری را هم از دست میدهد. حالا انسان میخواهد از آن عمق خارج شود و بیرون بیاید و به سطح برسد در اینجا نیازمند چه است ؟
نیازمند یک پل و باید یک پل زده شود یا یک تونلی بزند تا بتواند از این اعماق خارج شود و به سطح برسد . وقتی انسان چیزهایی را از دست بدهد که مال خودش باشد مثل یکسری از صفات درونی وقتی که شخصی را بینید که آن صفات و ویژگیها را که او
یک زمانی داشته او هم دارد در اینجا چیزی به وجود میآید. مثلاً : اینکه ما یک فضای خالی داریم و مکمل آن همان شخص است که قطعهی دیگر را دارد که میتواند آن فضای خالی را پر کند وقتی این برخورد اتفاق میافتد آن نیمهی دیگر فضای خالی دیگر پر میکند و پر شدن فضای خالی مصادف است با تغییری شدیدی از احساس مثل انسانی که چیزی را سالها گم کرده پیدا میکند . صفاتی را که از دست داده پیدا میکند.
مثلاً : وقتی که مقداری پول گم کردهایم و یک دفعه پیدا میکنیم چقدر خوشحال میشویم. زمانی که این گم کردنها به جای پول خیلی از صفات ما باشد خیلی بیشتر از پیدا کردن پول خوشحال و شاد میشویم. بنابراین خیلی تأثیرگذار تر است.
پس میتوان گفت که اگر عمق آن تاریکی زیاد باشد صفاتی که از دست داده زیادتر است و زمانی که کسی را پیدا میکند که آن صفات را دارد بیشتر میشود و نتیجهی که از پیدا شدن آن حس دارد بیشتر میشود و این کاملاً طبیعی است. چون برای اینکه شخصی از عمق بیشتری خارج شود به خرج بیشتری هم احتیاج دارد.
عشق آسان نمود اول
که همه چیز آسان خوب و عالی میشود ولی در ادامه خیلی سخت میشود . مشکلات زیادی به وجود میآورد و باعث مشکل در سیستم خمر میشود. همهی انسانها تاریکی را تجربه میکنند و بنابراین به عنوان یک بر چسب بد استفاده کنیم و وقتی وضعیت خمر ایراد پیدا کند در آن زمان به صورت موقت کار میکند ولی در ادامه وقتی مشکلات به وجود بیاید و یا به فرجام نمیرسد و یا اینکه داستان یک جور دیگری میشود که خمر شدیداً افت پیدا میکند و خماری زیادی را به وجود میآورد.
بسته احساسی که اینک و اشدی کهنه عشق آمد و شیدا شدی
یعنی احساسی که قبلاً وجود نداشته و انسان به راحتی میخواند و کارش را انجام میداد و مشکلی برایش وجود نداشت و بالأخره با همهی بود و نبود زندگی میکرد و یک احساس کهنه و قدیمی و یک گمشده ایی حال آمده و در انسان شیدا شدن را به وجود آورده.
آنچه داری شد مثال دانهها عشق مخلوقت نخ تسبیح ما
همه آن چیزهایی که خداوند به انسان داده مثل دانههایی می مانند. تسبیح نماد صفات و تواناییها و ویژگیها و امکاناتی است که در انسان وجود دارد و عشق مخلوق مثل نخی میماند که وقتی میآید این دانهها را در کنار هم میچیند و چیدن اینها کنار هم باعث میشود که به آنها شکل دهد و کاربردی گردند (مثلاً با تسبیح ذکر بگوییم) .
یادوی در جنبش برگی زباد وانکرده چشم میآید به یاد
یعنی موقعی که برگی تکان میخورد فرد یاد آن میافتد و تا چشمهایش را از خواب باز میکند اولین چیزی که به یادش میافتد معشوق اش است و هیچچیز مثل : پدر و مادر دوست خدا پیغمبر ... یادش نمیافتد.
هر چه کردی اندرونش حس او در نگاهت هالهای تصویر گو
هر کاری میکند با حس و یا او انجام میدهد. مثلاً: ظرف میشوید با یاد اوست درس میخواند هم زبان با یاد او درس میخواند و هر کاری در زندگی و فعالیتش با حس اوست آن قدر که در هر کاری به او فکر میکند . هر فردی که قیافه او را نگاه کند متوجه میشود که وضع او خراب است و بایستی یک فکری به حالش بکند.
خود بدان وابستگی آ گه نی پایههایت بر شن سست می نهی
فرد خوش است و کیفش را میکند و نمیداند که چه داستانی و حکمتی پشت قضیه باشد و به آن موضوع آگاهی ندارد. و اگر انسان به مسائل پشتش آگاهی نداشته باشد ممکن است که پایههایش یا ساختمانش را روی شن سستی بنا کند بنا کردن ساختمان همان آن مال و آرزوهاست که روی شن که نماد سستی است باعث فروریختن آنها میشود در اینجا منظورمان این نیست که حال این حس خوب یا بد است. یا کسانی که این حس را دارند اشتباه کردند یا نه . اصلاً صحبت این نیست و قطعاً این اتفاق برای انسانها میافتد و برای همه در یک مقطعی به وجود میآید اگر در این مقطع نباشد در مقطع دیگری به وجود میآید. اصلاً : راجع به این نیست که این نفرین یا عذاب و خوب و بد است . این یک مرحله است که انسان تجربه میکند ولی اینکه چگونه تجربه میکند و به چه صورتی با آن رو به رو شود در این شعر به گونه ایی بیان میکند .
گر که دلبر از تو رویش بر گرفت شد همان تسبیح و نخ را پس گرفت
میگوید که حالا این حساب و کتابها را با خود میکنی و جلو می روی و برای خود چیزهایی را از پیش درست کرده ایی ولی یک دفعه پیش میآید که فرد مقابل میرود و یا داستان همان طور که تو خواستی نشد . و کاری که تو انتظارش را داشتی نشد به صورت دیگری در آمده مثلاً : جواب منفی داده در این موقع مثل آن است که تسبیح نخ را از وسط مهرهها بکشند و همهی دانهها بخش شود. یعنی کار و زندگی و تمام برنامهریزیها از هم میپاشد و نمیتواند دانهها را مرتب کند.
تا بریزد بر زمین آمال تو پوچ و بیمعنا شدی اموال تو
یعنی تمام آرزوهای فرد به هم میریزد و نقش بر زمین میشود . در اینجا اموال به معنای دارایی شخص است. فقط پول نیست . جوانی مهارتها مدارج علمی دوست و کسانی که دوستشان دارد هم شامل اموال فرد به حساب میآید. وقتی فرد به این حالت میرسد این مدارک و اموال به کار فرد نمیآید و نمیتواند از آنها استفاده کند چرا ؟ چون آن نخ کشیده شده و از تعادل خارجشده و به مرحله آشوب میرسد . ما در کنگره آموختیم که موقعی که ساختاری که بخواهد بنا شود و از نو ساخته شود بایستی ویران شود و این خراب شدن با رنج و سختی همراه است. مثلاً : شخصی که خانهای داشته و از آن خاطرات فراوانی داشته از او میگیرند و مجبور میشود در چادر زندگی کند و به مرور زمان آواره میشود. در این زمان کسی نمیتواند به آن فرد کمک کند باید فرد را پیش روانپزشک ببرند و قرص بدهند تا بخوابد و هر بار که بیدار شد دوباره از همان قرص بخورد البته من نمیگویم این کار درستی است در این جا مطرح میشود که وخامت اوضاع تا چه حدی میگردد .
بر زمین گوید بگشاید دهان تا ببلعد پیش از اتمام سخن
به زمین میگوید : که دهان باز کن قبل از اینکه من حرفهایم تمام شود. مرا در درون خود جا بده که دیگر از این وضعیت نجات پیدا کنم و این بدترین حالت را بیان میکند .
ناتوانی عاقبت مأیوس وار خسته و ناامید از دیدار یار
احساس ناتوانی میکند و حس میکند که مورد قبول دیگران واقع نشده و به وجود خودش شک میکند فکر میکند که به درستی کارهایش را انجام نداده است.در خانمها بیشتر به چهره دقت میشود و در آقایان به مردانگی و بیپولی و بی دست و پا بودن .که باعث به وجود آمدن احساس بدی در درون میشود و فرد اعتمادبهنفس خود را از دست میدهد و باعث ایجاد شکاف و خماری شدید میشود حتی شخص دچار شکم روی میگردد (مثل زمان سقوط آزاد یک مصرفکننده که در این زمان فرد بیخوابی و... هم به سراغش میآید .) این قضیه هم روی سیستم X اثر میگذارد البته به صورت بیسیم به این صورت که ذهن و افکار فرد مرتب مشغول آن موضوع است و سیستم X فرد از نظر امواج و افکار به معشوقش وصل است درباره مصرفکننده هم این تأثیر به وسیله مواد و با سیم صورت میگیرد ولی در هر دو سیستم دچار اشکال میشود. و احساس ناامیدی و ناتوانی در شخص به وجود میآید.
چون خمار عشق و بیماری شدی در پی درمان بیزاری شدی
فرد زمانی که در حالت خماری و بیماری قرار میگیرد نمیتواند کاری را انجام دهد و یا بیرون برود و حال انجام کاری را ندارد زمانی که متوجه شد که این قضیه شکل دیگری هم دارد( و آن همان دانههایی است که به وجود آمده )عقل در این زمان حکم میکند که در پی درمان بیزاری برود چون این احساس باعث به وجود آمدن بیزاری میشود در این مقطع عکس العملهای مختلفی ممکن است به وجود آید (به دلیل سر خوردگی) ممکن است شخص به یک قاتل و یک فرد انتقام جو تبدیل شود (حالا که من جذام دارم راه میافتم و همه را مبتلا میکنم) .این جا است که انسان باید انتخاب کند یا از باروت برای شکافتن صخرهها استفاده کند که تمثیل صخرهها همان تاریکیهایی است که فرد را محاصره کردهاند و از جهان واقعیت و روشنایی دور نگه داشتهاند بایستی بین این جهان تاریکی و روشنایی پلی زده شود یعنی فرد باید وجود خودش را سوراخ کند تا بتواند به روشناییها دست یابد ولی اگر موفق نشد از باروت برای منفجر کردن خودش و دیگران استفاده میکند.
با تشکر از لژیون سرکار خانم مرجان / سپاس از خانم زهرا حبیب الهی / تایپ خانم معصومه
منبع : وبلاگ نمایندگی افسریه
- تعداد بازدید از این مطلب :
4981