دومین جلسه ازدوره هشتم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره۶۰ نمایندگی صفادشت ویژه مسافران و همسفران ؛با استادی راهنما مسافر علیرضا، نگهبانی مسافرابوالفضل و دبیری پهلوان مسافر بهزاد با دستور جلسه «کتاب عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر »روز شنبه 23خرداد ماه ۱۴۰۵ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کارکرد.
خلاصه سخنان استاد :
(1).jpg)
سلام دوستان علیرضا هستم، یک مسافر.
خداوند را شاکر و سپاسگزارم که بار دیگر توفیق خدمت در این جایگاه و حضور در نمایندگی باصفای صفادشت نصیبم شد. از ایجنت محترم، مرزبانان عزیز، دبیر و نگهبان جلسه سپاسگزارم.
همچنین لازم میدانم تشکر ویژهای داشته باشم از استاد بزرگوارم، آقای مرتضی بادپا (ایجنت محترم). من همیشه از ایشان درسهای بزرگی آموختهام؛ بهویژه درسِ «بخشندگی». امروز هم شاهد بودم که با بزرگواری، جایگاه خود را به من سپردند تا خدمت کنم. این سطح از گذشت، برای من بسیار درسآموز بود.
در این میان، نکتهای را میخواهم یادآوری کنم: اجرای قانون، هنر است. در کنگره ما قانون داریم، اما چگونگیِ اجرای این قوانین به خودِ ما بستگی دارد. ما بهعنوان خدمتگزار باید بهگونهای عمل کنیم که فرد، جذبِ کنگره شود و به رهایی برسد، نه اینکه با سختگیریِ بیمورد، او را از مسیرِ درمان دور کنیم.
دستور جلسه امروز «کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» است. این کتاب، مرجع اصلی کنگره ۶۰ است. جناب مهندس دژاکام سفر خود را در ماه رمضان سال ۷۵ آغاز کردند و با الهام از قدرت مطلق و هدایت اساتیدشان، فرمان یافتند که جزئیات این سفر را مکتوب کنند. ایشان که نویسنده نبودند، این فرمان را به بهترین شکل اجرا کردند.
این کتاب، تنها برای مصرفکنندگان مواد مخدر نیست؛ بلکه برای پزشکان، دانشمندان و عموم مردم نوشته شده است. جالب اینجاست که مهندس در همان سالهای اولیه، پیشبینی کردند که این کتاب برای درمان بیماریها و حتی کاهش وزن نیز کاربرد خواهد داشت و امروز بعد از گذشت نزدیک به سه دهه، میبینیم که آن پیشگوییها در حال تحقق است.
کتاب حاوی ۱۴ تصویر و ۱۴ قطعه موسیقی است. این تصاویر به قدری گویا هستند که حتی فردی که سواد خواندن ندارد، با تأمل در آنها میتواند مسیر را درک کند:
تصویر روی جلد: برهوتی در کنار یک جنگل؛ نمادی از وضعیتِ درونی انسان که میتواند در هر لحظه در بهشت یا جهنم باشد.
تصویر پشت جلد: عقاب؛ نمادِ بلندپروازی و شکوه انسان در برابرِ تصویرِ اجسادِ مردگان که نشاندهنده سقوطِ نفس است.
تصویر اول (یخبندان): نمادِ وضعیت مصرفکننده در ابتدای سفر است. مسافری با یک اتومبیلِ فرسوده، در جادهای پرپیچوخم و یخزده. این تصویر به ما میگوید که در ۵ ماه اول سفر، باید بسیار آرام و با احتیاط حرکت کرد؛ کوچکترین لغزشی میتواند مسافر را به دره سقوط دهد.
در ادامه تصاویر، به تمثیلِ «درخت پوسیده» میرسیم. این درخت نشاندهنده درونِ انسانی است که در اثر مصرف مواد، کاملاً پوسیده شده است. اما در کنارِ همان درخت پوسیده، جوانههایی در حال رویش هستند؛ این یعنی امید، یعنی همیشه امکانِ بازسازی و رشد وجود دارد. اگر اجازه دهیم بارانِ رحمتِ آموزش بر وجودمان ببارد، این تنه پوسیده دوباره به درختی تنومند تبدیل میشود.
دوستان، این کتاب فراتر از کلمات است؛ یک شعبدهبازیِ تمامعیار در کالبدِ یک کتاب است. به تصاویر که نگاه میکنیم، گویی آینه تمامنمایِ درونِ ماست. تصویر «درخت پوسیده» را ببینید؛ شاید در ظاهر پوسیده باشد، اما با حرکتِ خودِ مسافر، جوانههایی از کنارِ آن سر بر میآورند و آن تنه پوسیده به درختی تنومند تبدیل میشود. این یعنی امید، یعنی احیا!
در این مسیر، تصاویری داریم که عمقِ تطهیر ما را نشان میدهد. تصویر «غسل در صحرا» برای من بسیار تکاندهنده است. جایی که ناپاکیها، آشفتگیهای درون و بیرونِ انسان، با بارانِ رحمتِ الهی شسته میشود؛ بهگونهای که حتی شنهای صحرا هم از پذیرشِ این آلودگیها منع شدهاند. این یعنی ما حق نداریم آلودگیهایمان را در هستی رها کنیم، باید آنها را در مسیرِ آموزش تطهیر کنیم.
و اما تصویرِ «اسب»؛ اسبی که در حالِ رفتن است. این تصویر به ما میآموزد که نیروهای منفی و بازدارنده همیشه در کمیناند، اما راهِ مقابله با آنها «جنگیدن» نیست؛ راهش «توجه نکردن» است. اگر در مسیرِ صراطِ مستقیم باشی و بیوقفه حرکت کنی، این نیروها چون تغذیهشان توجهِ توست، خودبهخود از مسیرت حذف میشوند و میروند.
در جای دیگر، تصویرِ قومیتهای مختلف را میبینیم که برای مسافر لباسهای سفید میآورند؛ نمادی از پذیرشِ همگانیِ انسانِ تزکیهشده در جهانِ هستی.
این کتاب، کتابی است که هر بار آن را میخوانیم حتی اگر پانصد بار خوانده باشیم در بارِ پانصد و یکم، مفاهیمِ تازهای برایمان گشوده میشود. جناب مهندس در ابتدای کتاب میفرمایند: «درگیرِ نامِ اساتید نباشید؛ کلامِ آنها مهم است.» و چه زیبا گفتند که اگر جایی را متوجه نشدید، نایستید، فقط بخوانید و رد شوید. این کتاب، سرفصلهای وسیعی دارد که هر کدام با سیدیهای آموزشیِ جناب مهندس تکمیل میشود. اینجا هر کس به اندازه ظرفیتِ خودش از این چشمه برمیدارد.
امیدوارم در ادامه جلسه، به بهانه تولد ۵ سالگی آقا بهمن عزیز، بتوانیم در کنار هم برداشتهای زیباتری از این مسیرِ پر از نور داشته باشیم.
اما در مورد تولد مرزبان مسافربهمن
بهمن عزیز در تاریخ 1398/08/13 در نمایندگی وحید وارد لژیون ۱۰ شد. مدت سفر ایشان ۱۲ ماه و ۸ روز بود و در تاریخ 1399/8/21به رهایی رسید.
آنتیاکس مصرفی ایشان شیشه بود. بهمن در دوران مصرف، بازی زیادی داشت؛ مثل بسیاری از مصرفکنندگان. اما ویژگی مهم او این بود که برخلاف برخی افراد، با نقاب و پنهانکاری زندگی نمیکرد و آنچه در درونش میگذشت، آشفتگی عمیق و آشکاری بود. در سفر اول، حتی فکر میکنم همسفر ایشان هم حضور نداشت و ایشان بهتنهایی سفر درمان را آغاز کرد.
سفر ایشان، با وجود اینکه مصرف آنتیاکس ایشان شیشه بود و معمولاً باید تا حدود ۴/۵ سیسی میرسید، تا ۶ سیسی هم بالا رفت؛ اما در نهایت سفر درمانی نسبتاً خوبی را پشت سر گذاشت.
نکته جالب این بود که سفر درمان دی اس تی و سیگار ایشان، هر دو در یک روز به نتیجه رسید و رهایی حاصل شد. از همینجا لازم میدانم به راهنمای محترم سیگار ایشان، آقا مصیب عزیز، که زحمات زیادی برای درمان سیگار بهمن کشیدند، تبریک و خداقوت عرض کنم.
همچنین به خود بهمن عزیز، به آقا پسر بزرگوارشان مبین، دختر عزیزشان پارمیس خانم، همسفر محترم ایشان، و همچنین به خانواده محترمشان، آقای مهندس و سرکار خانم آنی تبریک عرض میکنم.
جا دارد از همسفر محترم آقا بهمن نیز تقدیر و تشکر ویژه داشته باشم؛ چرا که بهمن پس از رهایی، مدتی از کنگره فاصله گرفت، اما بعد از آن، همسفر ایشان نیز وارد کنگره شد و بهتدریج باعث شد بهمن دوباره به کنگره بازگردد. خوشبختانه امروز هر دو بزرگوار در شعبه صفادشت از خدمتگزاران کنگره هستند و در جایگاه مرزبانی خدمت میکنند. برای هر دو عزیز آرزوی موفقیت دارم و انشاءالله در آزمون پیشِرو در شهریورماه، هر دو بزرگوار موفق و سربلند باشند و با لباس نارنجی دوباره در جمعمان ببینیمشان.
سال گذشته بهمن در آزمون پذیرفته نشد و مدتی دچار بههمریختگی شد، اما بهتدریج بهتر شد و اکنون با امید و انگیزهای تازه، انشاءالله برای آزمون بعدی آماده است و قطعاً با تلاش و پشتکار، موفق خواهد شد.
در پایان، بهترین آرزوها را برای این خانواده خدمتگزار و عزیز دارم و از همه شما تقاضا میکنم این دو عزیز را به شایستگی تشویق بفرمایید.
در ادامه جشن تولد پنجمین سال رهائی (آزادمردی ) مرزبان مسافربهمن در شعبه برگزار شد.
اعلام سفر مرزبان مسافر بهمن:
(1).jpg)
آخرین آنتی ایکس مصرفی :شیشه،مدت سفر 12 ماه و8 روز،رهایی 5سال و6 ماه و۲۹ روز
آنتی ایکس دوم سیگار: مدت سفر 10ماه ،17 روز رهایی 5سال و6 ماه و۲۹ روز
در ضمن سفر تغذیه سالم داشتم به راهنمایی آقا علیرضا عزیزی کاهش وزن 21 کیلو
خواسته مرزبان مسافربهمن:
(1).jpg)
آرزو دارم تمام سفر اولی ها به درمان برسند .
سخنان مرزبان مسافر بهمن:
(1).jpg)
سلام دوستان بهمن هستم یک مسافر:
خداوند را شاکرم که اذنِ حضور در این جایگاه را به من داد و هزاران بار او را برای این رهایی سپاس میگویم. از تمام اعضای بخش همسفران و مسافران که در جشن ما شرکت کردند، صمیمانه ممنونم.
باید بگویم اگر در لژیون آقای علیرضا عزیزی قرار نمیگرفتم، شاید مسیر من به رهایی ختم نمیشد. سختگیریهای ایشان برای من عینِ عشق و محبت بود؛ دوازده ماه و هشت روز، ایشان همچون یک پدرِ دلسوز، نه فقط حواسش به من، بلکه به تکتکِ برادران لژیونیام بود. هرگز فراموش نمیکنم که بعد از دو ماه، ایشان مرا به عنوان دبیر لژیون انتخاب کردند. هر زمان که به شعبه وحید میرسیدم، آقای عزیزی زودتر از من آنجا بودند و همواره پیگیرِ حالِ من بودند؛ حتی گاهی که در شعبه به دنبال من میگشتند تا حالِ مرا جویا شوند و مرا به مشارکت تشویق کنند.
حقیقتاً بگویم، محبت و توجهی که ایشان به من داشتند، فراتر از چیزی بود که من حتی از نزدیکترین اعضای خانوادهام دیده بودم. پدر، برادر و مادر من هیچگاه اینچنین دلسوزانه پیگیرِ رشدِ من نبودند. به همین دلیل است که همیشه در خانه و در جمعِ خانواده، نام آقای عزیزی جاری است و از زحماتشان صحبت میکنم. اگر ایشان نبودند، نمیدانم امروز در چه حالی بودم. البته میدانم که تمام راهنماها با تمام وجود برای به درمان رسیدنِ رهجویانشان زحمت میکشند.
همچنین لازم است یک تقدیر ویژه داشته باشم از آقا مصیب رنجبر عزیز که برای من زحمات بسیاری کشیدند. من با تخریب بسیار بالایی وارد شعبه وحید شدم؛ با مصرف روزانه حدود سه گرم شیشه و در حالی که در توهماتِ شدیدی به سر میبردم. چهل روز اولِ سفرم را با سختیهای سقوط آزاد طی کردم. یادم میآید روزهای دوشنبه میدیدم که برادران لژیونیام به طبقه بالا میروند و کنجکاو بودم بدانم آنجا چه خبر است لعد فهمیدم برای درمان سیگار می روند. من خواسته قلبیِ بسیار قوی برای درمان داشتم، هرچند که در ابتدا آن را بروز نمیدادم.
امروز پنج سال است که به رهایی رسیدهام و حرفهای ناگفته بسیار است، اما همین بس که بگویم این جایگاه و این حالِ خوش، همه مدیونِ آموزشها و حمایتهای این عزیزان است.»
ممنونم که به صحبت من گوش دادید
سخنان راهنمای همسفر:
(1).jpg)
سلام دوستان ژیلا هستم راهنمای یک همسفر .
سلام و درود فراوان بر همه شما عزیزان. خداوند را شاکرم که امروز در اینجا حضور داریم.
این روز را به آقای مهندس، خانواده محترمشان، و همچنین راهنمای گرامیآقای عزیزی، تبریک عرض میکنم. تبریک ویژهای نیز به راهنمایان گرانقدری که در نمایندگی صفادشت حضور دارند و همچنین به مهمانان عزیزمان، چه در جایگاه مسافر و چه همسفر، تقدیم میکنم.
تبریک ویژه به ایجنت محترم، آقای مرتضی بادپاه، و همسفران عزیزم که در بخش مرزبانی خدمت میکنند. تلاش و خدمتگزاری این عزیزان، نتیجه راهنماییهای ارزشمند است و من از حضورشان و آموزشی که ارائه میدهند، کمال تشکر و قدردانی را دارم.
دستور جلسه امروز، کتاب ۶۰ درجه است. داشتم به این موضوع فکر میکردم که چه ارتباطی بین مفهوم تولد و کتاب ۶۰ درجه وجود دارد. همانطور که استاد عزیز، آقای عزیزی، به زیبایی کتاب ۶۰ درجه را توضیح دادند، من فقط به یک نکته اشاره میکنم: دکتر امین در صحبتهایشان میگفتند که زندگی هر کدام از ما، حقیقتی است که هم روایت صوتی دارد و هم روایت تصویری.
هر کدام از ما کتابی هستیم که زندگیمان تحت تأثیر تصاویر و اتفاقاتی که برایمان میافتد، شکل میگیرد. گاهی خودمان را در جایگاهی قرار میدهیم که ناتوان هستیم. کتاب ۶۰ درجه با سرما آغاز میشود و مصرفکننده در این نقطه، دچار یخزدگی در تفکر و اندیشه میشود. از توجه شما ممنونم
سخنان همسفر:
(1).jpg)
سلام دوستان، مبین هستم، همسفر.
عرض سلام و تشکر دارم از جناب مهندس، بابت این مکان و فراهم کردن این شرایط ارزشمند.
همچنین از آقای عزیزی سپاسگزارم که در ابتدای سفر، در سختیها و مشکلات، همراه و پشتیبان ما بودند.
از خانم ژیلا، و همچنین آقا مصیب رنجبر نیز صمیمانه تشکر میکنم.من خواستم چند جملهای از تجربه خودم بگویم.
من در دوازدهسالگی متوجه مصرف پدرم شدم؛ و واقعاً در آن سن، درک چنین موضوعی بسیار سخت بود. مخصوصاً برای من که در آن سن کم، هنوز دلبستهی محبت و آرامش خانواده بودم و نمیتوانستم بهراحتی بپذیرم که پدرم مصرفکننده است. با خودم میگفتم این موضوع به من ربطی ندارد و از دست من هم کاری برنمیآید.
یادم هست هر بار وسایل پدرم یا مخفیگاههایی که در ماشینش بود را پیدا میکردم، فکر میکردم اگر آنها را از بین ببرم، همهچیز تمام میشود و او درست میشود. اما اینطور نبود؛ دوباره میرفت و تهیه میکرد و حتی هزینه بیشتری هم صرف میشد.
واقعاً آن روزها برای من بسیار سخت گذشت.
خدا را شکر میکنم که در نهایت به این حال خوش رسیدیم. مخصوصاً در این پنج سال اخیر، من واقعاً طعم زندگی را چشیدهام؛ در حالی که قبل از آن، هیچ درک درستی از زندگی نداشتم.
بهخصوص در دوران کودکی، سنی که بیشتر آدم فقط میخواهد خوش بگذراند و چیزی برایش مهم نیست، اما من درگیر مشکلات پدرم بودم. با این حال، هزاران بار خدا را شکر میکنم که پدرم به این جایگاه رسید و با لطف پروردگار و سپس با کمک و راهنمایی استادان، حال خوب را تجربه کرد.
از لطف پروردگار، و از زحمات جناب مهندس دژاکام و آقای عزیزی صمیمانه سپاسگزارم.
خیلی ممنونم که به حرفهایم گوش دادید.
سخنان همسفر:(1).jpg)
سلام دوستان سمیه هستم یک همسفر
خدا را شکر میکنم که امروز را دیدم و این آزادمردی را تجربه کردم. واقعاً خدا آنقدر مهربان است که هیچوقت زمین خودش را خالی از حجتش قرار نمیدهد و به عقیدهی من، حجت روی زمین این بعد، آقای مهندس هستند که واقعاً یک زندگی در حال ویرانی را به زندگیای سرشار از آرامش و رهایی تبدیل کردند.
از همه عزیزانی که امروز در این جشن شرکت کردند، بسیار تشکر میکنم. از قسمت همسفرها برای مشارکتهایتان سپاسگزارم، از قسمت مسافران هم که تشریف آوردند، خیلی ممنونم. از آقای بادپا، از خانم ستارهی عزیز، و از راهنمای بسیار خوبم خانم ژیلای عزیز، بسیار بسیار سپاسگزارم که واقعاً همقدم من بودند و اگر امروز در این جایگاه قرار گرفتم، قطعاً به خاطر آموزشهای این عزیزان است. همچنین از آقای عزیزی راهنمای محترم مسافرم هم بسیار سپاسگزارم.
اول از همه، این آزادمردی را به ایشان تبریک میگویم؛ واقعاً برای مسافرم با آن حال خراب که وارد کنگره شدند، خیلی زحمت کشیدند. من هیچوقت از مصرفش چیزی نگفتم و ایشان هم از بعد از رهاییش صحبت کرد و از مصرفش چیزی نگفت؛ فکر میکنم گذاشت من حرفهای شنیدنیتری بزنم.
میخواهم برگردم به فروردین ۹۸. ما عازم شهرستان شدیم. درسته که در کنار یک مصرفکننده لذتی نمیبردیم، چه لذتی هم میتوانست داشته باشد؟ شب سیزده بدربود و فردا قرار بود برگردیم تهران، طبق معمول به خاطر مدارس. آن شب نگاه کردم و دیدم مبین، پسرم، روی تخت دراز کشیده و فقط دارد به پهنای صورت گریه میکند. گفتم: «مبین جان، چرا گریه میکنی؟»
رابطهی بین مبین و بابای بهمن واقعاً یک پیوند عمیق و ریشهدار داشت. من هم در آن لحظه فکر کردم که شاید گریهاش برای دوری از باباجونش باشد و غافل از چیزهای دیگر بودم. برگشتیم تهران و مدارس شروع شد. مبین آدم خیلی درونگرایی بود و چیزی به من نمیگفت. خرداد شد؛ یک روز که کلاس ششم بود، معلمش برگهای داده بود تا به والدین بدهد و بگوید به مدرسه بیایند. من رفتم، چون باباش نمیرفت.
معلمش گفت: «مبین چه مشکلی توی خونه داره؟ این بچه از وقتی میاد خونه یا ناخنهاشو میجوه یا پوست لبش رو میکنه، تا جایی که خون میاد.» من گفتم: «ما هیچ مشکلی نداریم.»
درحالیکه حقیقت این بود که ما مشکلات زیادی داشتیم. سالهای قبل تا پای طلاق هم رفتیم و دادگاه هم در حال تشکیل شدن بود. من حتی در یک روز چهار تا احضاریه برای بهمن فرستاده بودم؛ سرِ پرخاشگریهایش. او هیچوقت جلوی من مصرف نداشت، حتی یک سیگار هم از دستش ندیده بودم، اما پرخاشگریها زیاد بود و توهمات هم زیاد. خیلی سختی کشیدم؛ آنقدر که بعضی وقتها چهار روز خانه نبودم و مدام قهر میکردم. حتی بعضی وقتها میآمدم، در را باز نمیکردم و دوباره برمیگشتم، ولی هیچچیز ثابت نمیشد.
خلاصه، به مبین گفتم: «چه مشکلی داری؟» گفت: «مامان، یه چیزی بهت میگم، ولی قسم بخور طلاق نمیگیری.» من هم قسم خوردم، چون سابقهام خراب بود و قبلاً تا پای طلاق و جدایی هم رفته بودم. دلش را آرام کردم و گفتم: «مبین جان، طلاق نمیگیرم، بگو حرف دلت را.» گفت: «مامان، اون شبی که من گریه میکردم، سیزدهبدر بود. شما نشسته بودین بیرون، من اومدم داخل ماشین شدم، که یه دستمال دیدم توش مواد و این چیزا بود. برای همین گریه میکردم.»
من خیلی شوکه شدم. بعد با کمک و یکسری تماسها، و با آشناهایی که داشتیم، فهمیدیم که ماجرا چیست. آن شب دیگر به بنبست رسید و بهمن اعتراف کرد که بله، مصرف شیشه دارد. بعد از آن، مسیر کنگره را شروع کردیم. از قبل هم کنگره را میشناختیم، چون یکی از نزدیکترین آشناهایمان راهنما بود، اما هنوز قسمت نشده بود.
خدا را شکر، بعد از آن به کنگره وارد شد و سفرش خوب بود و اذیت نکرد. این را گفتم که بدانید من عمق تاریکیها را تجربه کردم؛ خودم و بچههایم واقعاً زجر کشیدیم.
بهشت و جهنم هر کسی در همین دنیاست. من جهنم را واقعاً با چشم خودم دیدم؛ آن جهنمِ من بود. و حالا خدا را شکر میکنم که زندگیای آرام و پر از آرامش دارم. به این رهایی رسیدم و این روز را دیدم. واقعاً خیلی خوشحالم. حیف که وقت نیست.
ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید.
سخنان همسفر:
(2).jpg)
سلام دوستان پارمیس هستم یک همسفر
خوشحالم که امروز را جشن میگیریم. به خانم ژیلا راهنمای مادرم آقا علیرضا راهنمای پدرم، تبریک میگویم.
همچنین، تبریک ویژه به جناب مهندس دژاکام، و خانواده محترمشان و تمامی اعضای محترم کنگره ۶۰ دارم.
از مشارکتهای ارزشمند شما که این روز را برای ما زیباتر کردید، بسیار سپاسگزارم.
(1).jpg)
تایپ ، ویراستاری و ارسال: مسافر حسن خدمتگزار سایت
عکس: راهنمای تازه واردین مسافر علی رضا
مسافران نمایندگی صفادشت
- تعداد بازدید از این مطلب :
133