امروز که این دلنوشته را مینویسم حال دلم عالی است، حال مسافرم نیز خوب شده؛ اما هرگز گذشتهام را فراموش نخواهم کرد. من در کنگره۶۰ به باوری از ناباوری رسیدم؛ زمانیکه در اوج ناامیدی بودم و اکنون چنان حال خوش و آرامشی را تجربه میکنم که هرگز قادر نخواهم بود آن را در وصف آقای مهندس و آموزشهای ناب ایشان بیان کنم؛ آموزشهایی که در هیچ جای دنیا یافت نمیشوند. از آقای مهندس و خانواده محترمشان، راهنمایان و تمامی خدمتگزاران کنگره۶۰ بهویژه راهنمایم کمال تشکر را دارم و بوسه بر دستان پرمهر این بزرگواران میزنم که زندگیام را احیاء کردند.
روزگاری را به یاد میآورم که در اعماق تاریکی و در ته جهنم بودیم، فرزندی داشتم که بهدلیل بیتعادلی در مصرف مواد مخدر بارها تا پای مرگ رفت، شبهای بیپایان با توهمهای شدید شیشه، بیداریهای پراضطراب و زجههای مادری که هر روز آرزوی مرگ خود و فرزندش را داشت، روزگارم را سیاه کرده بود؛ حتی از خداوند نیز قطع امید کرده بودم و با گلایه میگفتم: خداوندا! اگر قرار بود فرزندم چنین عذابی در این دنیا بر سرم بباورد، چرا او را به من دادی؟ در همان روزهای سخت بود که از طریق سایت با یکی از راهنمایان شال نارنجی کنگره۶۰ آشنا شدم.
چه سعادتی نصیبم شد؛ شاید هم اذن ورودم به کنگره از سوی پروردگار صادر شده بود. خیلی زود سفر خودم را آغاز کردم و پس از مدتی با اصرار من مسافرم نیز با حالی خراب وارد کنگره شد؛ اما قدر این مکان مقدس را ندانست و پس از ۶ ماه، سفرش را نیمهکاره رها کرد و به داروهای اعصاب و روان روی آورد. ۳ سال و نیم از کنگره دور بود و دوباره به مصرف متادون بازگشت. در این مدت مشکلات جسمیاش شدت گرفت؛ تیکهای شدید در دست و صورت پیدا شد و سپس بیماری پارکینسون که او را از حرکت طبیعی بازداشت.
پزشکان ناامید شدند و حتی پیشنهاد جراحی مغز و گذاشتن باطری را دادند. یادم میآید آن روز دنیا بر سرم آوار شد، داروهای اعصاب و روان چنان بلایی بر سر فرزندم آوردند که هزار بار آرزو میکردم ای کاش همان مصرفکننده مواد مخدر بود؛ اما این بار تفاوت بزرگی وجود داشت، من در کنگره۶۰ واژه زیبا و مقدس همسفر را از خانم آنی بزرگوار هدیه گرفته بودم. سالها آموزش دیده و سیدیها را مینوشتم و به تدریج راه و رسم زندگی را میآموختم.
به لطف آموزشهای کنگره، سیستم ایکس را شناخته بودم و میدانستم که مسافرم برای رهایی از چنگال اعتیاد و بیماری نیازمند سفر DST با داروی OT است. با اشک و امید، ماجرا را به راهنمای عزیزم گفتم و ایشان با آرامش گفتند: مگر نمیدانی پارکینسون در کنگره۶۰ درمان دارد؟ این جمله، نوری از امید در دل من و مسافرم روشن کرد. فردای آن روز، مسافرم با حالی خراب برای بار دوم وارد کنگره شد. این بار به لطف خداوند و راهنمای خوبش، سفری زیبا و دلانگیز آغاز شد؛ سفری که ما هر دو در آن لذت شیرین وصال را چشیدیم و به عشقی رسیدیم که قلم از وصفش عاجز است.
امروز چنان آسایش و آرامشی در زندگیام حاکم شده که حتی در ذهنم نیز قادر به اندیشیدن به آن را نداشتم. اکنون حدود ۱ ماه است که گل رهایی را از دستان پرمهر آقای مهندس دریافت کردهایم و رهایی از چنگال بیماری اعتیاد را تجربه کردهایم، امروز مفهوم زندگی و زندگی کردن را درک میکنم و با خود عهد بستهام تا جان در بدن دارم، خدمتگزاری لایق در کنگره باشم. اکنون من همسفری سرشار از عشق و محبت هستم و کسانی که روزی مرا شماتت میکردند، از من میپرسند این همه آموزش و آرامش را از کجا به دست آوردهای؟
وقتی درباره کنگره۶۰ با دیگران صحبت میکنم گاهی میگویند: تو را شستشوی مغزی دادهاند، چه بلایی بر سرت آمده است؟ و من فقط در پاسخ آنان لبخندی حاکی از رضایت بر لب میآورم و میگذرم؛ لبخندی که سالها با آن بیگانه بودم. امروز به بهانههای کوچک، لبهایم از خنده لبریز میشود؛ حتی وقتی یک لقمه نان ساده میخورم با تمام وجود سپاسگزار پروردگار بزرگ هستم و از خوردن آن لذت میبرم. مسافرم همیشه سر سفره کنار خانواده حضور دارد؛ همان مسافری که روزگاری ساعتها و روزها منتظرش میماندم تا بیاید و وقتی هم میآمد توان غذا خوردن نداشت و هیچ لقمهای از گلویش پایین نمیرفت.
من زندگی را در کنگره یافتم، عشق را در کنگره شناختم و ۲ بار شاهد بزرگترین معجزه زندگیام در کنگره۶۰ بودم و لذت آن را با تمام وجود لمس کردم. اگر آقای مهندس و آموزشهای این بزرگمرد نبودند و متعاقب آن کنگرهای نبود و حتی راهنمایان و خدمتگزاران صادق کنگره هم نبودند، امروز فرزند من نیز نبود، زیرا با بیماری اعتیاد از دنیا میرفت و در جهانهای دیگر هم معتاد باقی میماند و باز همان عذابها را تجربه میکرد. ما مسافران کشتی شکستهایم که به ساحل رسیدهایم؛ رقص و پایکوبی میکنیم، مردمان به خیالشان ما دیوانهایم و حق دارند؛ زیرا آن طوفانی را که ما دیدهایم را هرگز ندیدهاند.
نویسنده: همسفر حکیمه رهجوی راهنما همسفر مینو (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر زکیه رهجوی راهنما همسفر مینو (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صائب تبریزی
- تعداد بازدید از این مطلب :
795