English Version
This Site Is Available In English

گروه خانواده_ کنگره دست مرا از آن چاه تاریک گرفت و بیرون آورد

گروه خانواده_ کنگره دست مرا از آن چاه تاریک گرفت و بیرون آورد

روزی که به کنگره آمدم، حالم خیلی فراتر از بد بود؛ با چهره‌ای غم‌زده و اوضاعی کاملاً آشفته. با خودم فکر می‌کردم: «مگر می‌شود من دوباره همان آدم سابق بشوم؟» و در آن لحظه، داشتن چنین خواسته‌ای، انتظار بسیار بزرگی به نظر می‌رسید. آیا امکان داشت یک بار دیگر احساس خوشحالی و شادی را تجربه کنم؟ هیچ چیز مرا شاد نمی‌کرد و این «هیچ» که می‌گویم، واقعاً هیچ بود.

ساعت‌ها گوشه‌ی خانه می‌نشستم، بدون آن‌که حسی برای انجام کاری داشته باشم؛ حتی از پس کارهای ساده‌ خانه هم برنمی‌آمدم. فقط به یک نقطه خیره می‌ماندم و در غم و تاریکی خودم، عذاب می‌کشیدم. هیچ‌کدام از نعمت‌هایی را که خداوند به من داده بود، نمی‌دیدم و اگر نقطه‌ نوری وجود داشت، فقط و فقط وجود دخترم بود.

پس من چیزهای زیادی داشتم؛ خانواده‌ای که مانند کوه، حامی من بودند و می‌دانستم اگر روزی و در هر شرایطی بخواهم بازگردم، با جان و دل پذیرای من خواهند بود. نه‌تنها اعضای خانواده‌ خودم، بلکه خانواده‌ مسافرم نیز همگی حامی من بودند؛ اما آن‌چه مرا از این تصمیم بازمی‌داشت، وابستگی و دلبستگی عمیق دخترم و مسافرم به یکدیگر بود و هنوز هم هست.

با خودم می‌گفتم: «اگر من این زندگی را رها کنم و بروم، وقتی دخترم، رائیکا، بزرگ شود، آیا نخواهد گفت که من بابا را دوست داشتم؟ چرا رفتی و صبر نکردی؟ شاید بابا خوب می‌شد! چرا زندگی‌ات را رها کردی و برای ساختن نجنگیدی؟» با هزاران «چرا» در ذهنم می‌جنگیدم، چون می‌دانستم آن‌قدر پدرش را دوست دارد که طاقت نخواهد آورد؛ نه دخترم و نه خود مسافرم.

بالاخره تصمیم گرفتم حرکتی انجام بدهم؛ حرکتی که هم خودم را از این رنج رها کند و هم دخترم بتواند در کنار ما آرامش داشته باشد. تا این‌که به کنگره آمدم و واقعاً کنگره، دست مرا از آن چاه تاریک و ترسناک گرفت و بالا کشید.

کنگره چیزهای زیادی به من آموخت؛ این‌که مصرف‌کننده کیست و سیستم ایکس چگونه کار می‌کند. به من واژه‌ زیبای «همسفر» را آموخت و به فردی که کنار من است و اعتیاد دارد، واژه‌ی «مسافر» را داد. در واقع، با همین واژه‌ها، به ما اعتباری بخشید که به واسطه‌ مصرف مسافرم، در هیچ‌جای دیگر چنین ارزش و اعتباری به ما داده نمی‌شد.

اگر سیستم ایکس را نمی‌شناختم، ذره‌ای از حال مسافرم را نمی‌توانستم درک کنم؛ همان‌طور که پیش از ورود به کنگره، چنین بود و من در آن روزها فقط تحمل می‌کردم. تحمل کردن با درک کردن، تفاوت بسیار زیادی دارد.

اکنون که در حال نوشتن این مطالب هستم، اشک و بغض رهایم نمی‌کند. وقتی به آن روزها فکر می‌کنم، می‌بینم گاهی فراموش کردن، چه نعمت بزرگی است که خداوند در وجود ما قرار داده است؛ چرا که اگر بعضی خاطرات فراموش نشوند، شاید انسان به مرز دیوانگی برسد و در عین حال، گاهی هم خوب است فراموش نکنم که کجا بودم، چه حالی داشتم و اکنون، به لطف خودش، در چه جایگاهی قرار دارم.

خدا را شکر بابت حال خوب امروزم. وقتی می‌بینم کنگره چه کارهای باارزشی برای من انجام داده است، قدردان این نعمت بزرگ هستم. قدردانی از کنگره، در عمل به آموزش‌ها معنا پیدا می‌کند؛ سر ساعت حاضر شدن در جلسات، احترام گذاشتن به همه‌ اعضای کنگره۶۰، رعایت حرمت‌ها و فرمانبردار بودن.

یکی دیگر از راه‌های خدمت، شرکت در لژیون‌های مالی است که به لطف خداوند، امسال عضو لژیون پر از عشق سردار شدم و این موضوع برایم بسیار ارزشمند است. می‌دانم که همیشه به کنگره بدهکارم، زیرا کنگره برای من کاری کرد که هیچ طبیب حاذقی در هیچ کجای دنیا نمی‌توانست انجام دهد.
و چقدر به خودم می‌بالم که یک نفر از دیار من به این علم ارزشمند دست یافته است؛ کسی که بنیان‌گذار این مسیر نورانی است، آقای مهندس دژاکام.

 نویسنده: همسفر نفیسه رهجوی راهنما همسفر فرشته (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر مرضیه راهنمای تازه واردین
عکاس: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر ناهید (لژیون اول)
ویرایش: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون دوم) نگهبان سایت
ارسال: همسفر مهتاب رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون دوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی اندیشه

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .