سلام دوستان عفت هستم یک همسفر:
در ابتدا خدارا شاکر و سپاسگزارم که در مسیر آموزش، یادگیری و بهتر زندگی کردن قرار گرفتم. اوایل سال هشتاد و نه بود که از همه جا خسته، پناه بردم به خانه پدرم و دیگر توان کار و زندگی را نداشتم یکی از دوستانم که با همدیگر همکار بودیم تماس گرفت و پیام کنگر۶۰ را به من داد.
او به من گفت شما که همه راهها را رفتید این راه را نیز امتحان کنید و بعد تصمیم بگیر، من آن موقع سی سالگی را پشت سر گذاشته بودم؛ ولی دچار انواع بیماریها شده بودم که مهمتر از همه تپش قلب و فشار خون بود که تا مرز سکته میرفتم و باید حتماً قرص فشار خون و تپش قلب استفاده میکردم، همه اینها در اثر استرس و ترس از اعتیاد مسافرم و آینده بچههایم بود؛ اما در واقع در اثر ناآگاهی و نادانی بود تا اینکه با کنگره۶۰ آشنا شدم.
وقتی در جلسه نشستم اشک از چشمانم بند نمیآمد و موقع دعا دستم در دست یکی از انتخاب شدهها فرشتهای به نام همسفر کبری قرار گرفت که به من گفتند، خوب جایی آمدی انشاءالله بیا و ادامه بده.
من حدود یک سال بدون مسافر به کنگره آمدم و بعد از یک سال یکی از همسفران به من گفتند که دیگر بدونه مسافر اجازه آمدن به کنگره را نداری تا انشاالله با مسافرت بیای برام سخت بود؛ ولی فرمان بود و باید اطاعت میشد آن موقع یه آرامش نسبی داشتم و به خانواده هم انتقال داده شده بود. حداقل این بود که دیگر دارو مصرف نمیکردم و ترس و ناامیدی جایش را به امیدواری و نشاط داده بود. وقتی مسافرم متوجه شد که دیگر نمیتوانم به کنگره بروم نگرانی را در چشمان آن دیدم؛ ولی با غرور بیجایی که داشت حرفی نزد تا اینکه پنج شنبه همان هفته باهم به کنگره رفتیم یادم است، وقتی که آقای مهندس برای سخنرانی به شعبه سلمان فارسی تشریف آوردند بعد از آن موقع، موج امید را در وجود مسافرم احساس میکردم.
آخرین باری که مواد را با داروی گیاهی ترک کرده بود بعد از یک مدت برگشت کرد و حال کل خانواده بهم ریخته بود؛ ولی بعد از آن شب سخنرانی و آمدن به کنگره آرامش به خانه ما برگشت با اینکه هنوز حرف از رهایی نبود؛ ولی در مسیر کنگره بودیم. چه روزهایی که نفس کشیدن هم برایمان سخت بود، وقتی بخشی از وجودمان را از دست دادیم انگار همه چیز در من و مسافرم خاموش شد؛ اما به لطف خداوند روزی دوبار صدایی از درونم گفت برگرد، هنوز مسیرت تمام نشده است و من با دلی زخمی اما پر از امید به آغوش کنگره۶۰ بازگشتم، معنای تازه از زندگی را فهمیدم این دفعه آمده بودم نه فقط برای رهایی مسافرم، بلکه برای رهایی خودم از خاموشی از گذشتهای که هنوز نفس میکشید، آمدم و آموختم که عشق، یعنی ماندن، صبرکردن حتی هنگامی که درونت میسوزد. هر روز صبح یاد میگیرم امید، یعنی باور فردا روشن. وقتی هنوز شب در چشمانم باقی است کنگره خانهای شد برای دلم. جایی که فهمیدم نجات، یعنی بودن بیقید و عاشقانه من، من در کنگره یاد گرفتم که همسفر فقط همراه مسافر نیست، آرامش خانواده و نوری در تاریکی و قلبی پر از ایمان است. هر روز یاد میگیرم که در مسیری که من را به حال خوش میرساند، قویتر، مهربانتر و شکرگزار باشم.
اکنون بعداز سالها، رهایی برای من فقط یک واژه نیست. نماد تولدی دیگر و تولد دوباره است از دل تاریکیها به سوی نوری که درونم روشن شد. من همسفری هستم که آموختم هیچ دردی بینتیجه و هیچ بازگشتی بیحکمت نیست، فراگرفتم که در مسیر رهایی نه فقط همراه مسافرم بلکه همسفر خودم باشم. کنگره به من آموخت که رهایی فقط برای مسافر نیست؛ بلکه برای من همسفر هم است.
در پایان از آقای مهندس دژاکام تشکر میکنم و از خداوند برای ایشان و خانواده محترم و برزگوارشان آرزوی سلامتی و طول عمر خواستارم.
سلام دوستان فاطمه هستم یک همسفر:
خدا را برای هرلحظه شکر میکنم که اجازه ورود من به کنگره۶۰ را داد. بهشتی پر از صفا، عشق و مهر که فقط باید در این بهشت قدم بگذاری، بمانی و از تمامی زیباییهای آن ذره ذره با علم، آگاهی و کاربردی کردن در زندگی خود بهرمند بشوی؛ چون اگر دانستی و به آن عمل نکردی از گردونه خارج خواهی شد. سفر من آغاز شد و بسیار زیبا شکل گرفت؛ چون روزی قدم به کنگره گذاشتم که جشن همسفر بود و اما من، غافل از اینکه از اول هستی همسفر بودم، نقش خود را بر اثر غفلت و یا ناآگاهی از یاد برده بودم ذرهذره یاد گرفتم عاشق باشم از روی آگاهی نه از روی غریزه همراه شدم؛ چون هنگامی که مسافرم گفت: من فقط با رفتن به کنگره حالم خوب میشود قبول کردم و گفتم: هرجا که تو روبهراه میشوی من همراهت هستم.
الان بعداز ۵ سال که در این بهشت نفس میکشم و با گذشت ۵ ماه از رهاییمان این لحظه را با تمام وجود درک میکنم که آن خواسته من را به کنگره راه داد؛ چراکه در آن روزهای پرتلاطم و سرگردان، عاجزانه از خدای خود هدایت را میخواستم.
من میخواستم مسافرم جایی باشد که من و خانوادهام نیز حضور پیدا کنیم تا بدانیم آنچه نمیدانم؛ چون خودم را مقصر میدانستم؛ زیرا آگاه نبودم که چطور فرزندانم را تربیت کنم و امروز گرفتار این مصیبت شدم. پس این شد که جایگاه همسفر واقعی بودن را یافتم. خدا را شکر میکنم که به واسطه مصرفکننده شدن مسافرم به خیری که خداوند در آن شر برایم قرار داده بود، رسیدم. خدا را شکر هیچگاه از مسافرم متنفر نشدم، با وجود تمام ناراحتیها. همیشه از خداوند راه نجات طلب کردم، تو را سپاس برای هر دری که از روی حکمت میبندی و از روی حکمت میگشایی. اگر سالها در آرامش به روی زندگی من بسته شد با ورودم به کنگره رحمت بیانتهای خداوند برای من سرازیر شد تا بشناسم که آمدنم بهر چه بود، چرا فرزندی به من عطا کردی و چرا من فقط نقصها را میدیدم؛ اما امروز میبینم و لمس میکنم که او گوهر نابی است که برای آموزش گرفتن و به خود رسیدن من به هستی پا گذاشته است. خدایا تا عمر دارم من را از این بهشت زمینی جدا نکن و خدمتگزار قرار بده.
سلام دوستان صدیقه هستم یک همسفر:
این هفته را به تمام اعضا کنگره۶۰ و خانم آنی بزرگ تبریک میگویم. قبل از اینکه وارد کنگره بشوم هیچ امیدی به درمان مسافرم نداشتم آنقدر خسته و ناتوان شده بودم که دیگر ایمانم به خدا کم شده بود و همیشه با خودم میگفتم: مگر من چه گناهی کردم که همسر یک معتاد شدم. از هر درهای محبت، قهر و دعوا وارد شدم و همه راهها را امتحان کردم؛ ولی هیچ نتیجهای نگرفتم.
همیشه فکر میکردم مسافرم اصلاً ما را نمیبیند؛ ولی بعد متوجه شدم که او نیز عذاب میکشد؛ ولی کاری از دستش برنمیآید. اگرچه فرزندانم از نظر تحصیل موفق بودند؛ ولی از کمبود محبت پدر رنج میبردند و من از این موضوع عذاب میکشیدم. از همهجا مانده و خسته بودم و تنها دلخوشی من پدر و مادرم بودند که آنها را نیز از دست دادم. دیگر هیچ امیدی به زندگی نداشتم و هر روز فقط با خدا خودم حرف میزدم تا اینکه خدا صدای من را شنید و معجزهای رخ داد که ما وارد کنگره شدیم.
در کنگره یاد گرفتم که حرکت کنم، خودم را که فراموش کرده بودم به یاد بیاورم و برای خودم ارزش قائل شوم. متوجه شدم تا تغییر نکنم و حال دلم خوب نشود نمیتوانم خانوادهام را شاد کنم، درست است من تلاش بسیاری کردم؛ ولی راه من را درستی نبود، پس محبت کردن و عشق ورزیدن را یاد گرفتم. در آخر از آقای مهندس کمال تشکر را دارم که چنین بستری را برای ما فراهم آوردند و باعث آرامش خانوادهها شدند از خداوند بزرگ برای ایشان سلامتی و سعادت آرزو دارم.
سلام دوستان فرزانه هستم یک همسفر:
خداوند را هزاران بار به دلیل وجودم در کنگره۶۰ شکر میکنم؛ زیرا کنگره به من همه چیز داده است. حدود یک سال و نیم قبل از طریق یک فرد با کنگره آشنا شدم. قبل از این آدمی بودم بدون اعتماد به نفس، افسرده، گوشه گیر و حتی به گونهای بودم که نمیتوانستم با شخصی حرف بزنم یا در جمع مشارکت کنم و همیشه از حرف زدن در جمع میترسیدم. کار مسافرم بیرون از شهر بود و در ماه فقط پنج روز باهم و در کنارهم بودیم. من هیچ اطلاعی از اعتیاد او نداشتم و برای همین باور نداشتم که مسافرم مصرفکننده شد است؛ چون کل ماه را از خانه دور بود و هنگامی متوجه شدم که رفتارهای آن عجیب شده بود، خیلی اخلاقش تغییر کرده بود. وقتی به خانه میآمد موادش رو تغییر میداد و قرص مصرف میکرد که من متوجه نشوم، برای همین بدن درد داشت و بد اخلاق شده بود، هنگامی که متوجه اعتیاد او شدم دنیا روی سرم خراب شد. از زندگی و همه چیز ناامید شدم و تصمیم به جدایی گرفتم؛ اما در بهترین زمان، خداوند کنگره را در مسیر زندگیم قرار داد.
کنگره مسافرم و زندگیام را به من برگرداند.
من زودتر و قبل از مسافرم از طریق همان معرف به کنگره آمدم و از مسافرم خواهش کردم به کنگره بیاید و به او گفتم تنها راه درمان تو و زندگی ما فقط کنگره است؛ اما او واکنش اولیهاش مسخره کردن بود و گفت مردم بیکار هستند که به اینجا میآیند؛ اما بعداز مدت کوتاهی کمکم جذب شد و حتی از کار و درآمدش زد و به کنگره آمد. دیگر کار بیرون شهر تمام شد و مسافرم در کنار من ماندگار شد. در همین کنگره سلامتی خود را به دست آورد و الان به لطف خداوند و آقای مهندس سه ماه است آزاد و رها شدهایم و در حال حاضر عضو لژیون درمان ویلیام وایت هستند. من اگر از تغییرات خودم بخواهم بگویم، به جرعت میتوانم بگویم که چند درجه عوض شدهام، حس و ذهنم نسبت به افراد مصرفکننده عوض شده است و میدانم که آنها بیمار هستند. اعتماد به نفس من زیاد شده و به این باور رسیدهام که بیهوده به دنیا نیامدهام. از همه مهمتر در لژیون جونز شرکت کردهام و خدا را شاکر هستم که در این راه موفق بودهام و سلامتی جسمم را به دست آوردم. قبل از کنگره مدام با رژیم های مختلف و ویزیت دکترهای مختلف و هزینههای سنگین دردهای متعددی به خودم تحمیل کردم از جمله کمر درد شدید و معده درد، اما خدا را شکر میکنم که با ورود من به لژیون جونز همه دردها از بین رفتند.
در آخر از آقای مهندس و خانواده محترم ایشان، از راهنمایم همسفر فرزانه که مثل یک مادر دلسوز در کنار من بودند و از آن شخصی که کنگره را به ما معرفی کرد، بسیار سپاسگزارم.
نویسنده: همسفر عفت رهجوی راهنما کبری/همسفر فاطمه رهجوری راهنما پروین/ همسفر صدیقه رهجوی راهنما همسفر زهرا / همسفر فرزانه رهجوی راهنما همسفر فرزانه
رابط خبری: زهرا مصطفایی(لژیون دوم) همسفر فرشته (لژیون ششم) همسفر همسفر زهرا (لژیون چهاردهم)، همسفر مریم (لژیون بیستم)
ویرایش: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر طیبه (لژیون چهارم)
ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر طیبه (لژیون چهارم) نگهبان سایت
- تعداد بازدید از این مطلب :
205