دیری است دلنوشتهای از سرزمین وجودیام نجوشیده و بر کاغذ جاری نشده است. گویی سکوتی عمیق بر جانم حکفرماست؛ سکوتی محض نه از سر ترس و فرار یا حتی ناتوانی، بلکه از جنس آگاهی، نور و عشق و شاید بتوان گفت از جنس یک همسفر.
به همسفر بودن که میاندیشم و با ذرهذره وجودم لمسش میکنم، تمام وجودم به جوشش درمیآید و غلیان میکند، سکوت میشکند و جوششی از جنس خاطرات تلخ و شیرین، حسهای متناقض ماندن و رفتن، شیرینی رهایی و تلخی بازگشت، سوالهایی شاید هنوز بیپاسخ و هجمهای از بایدها و نبایدها، اینکه باید بمانم یا بروم؟ رقصکنان بر روی کاغذ خودنمایی میکنند.
خودم را مرور میکنم، تصویری از یک همسفر غمگین، ناامید، مستأصل و خسته آزارم میدهد؛ اما میمانم تا بدانم چه باید کرد؟ در مسیر دانستن گاهی میخندم و امیدوارم، گاهی پر از خشم و متنفر هستم، گاهی میخواهم ترک کنم هرآنچه را که نقطه اتصال بین من و مسافرم است، گاهی توقع میکنم که باید دوستم بدارد و گاهی دوستش دارم و ...
تا اینکه ذرهذره از باده ناب آگاهی و عشق سرمست میشوم و راحتتر میبخشم، کمتر میترسم و خشمگین میشوم و تنفر از دنیای من فرسنگها فاصله میگیرد. بیشتر تفکر میکنم که من به هیچ نیستم و از کسی جز خودم خودم توقعی ندارم. غول چراغ جادوی خداوندی را کنار میگذارم و پلهپله در جهت فرمان قدم برمیدارم، از ضدارزشها فاصله میگیرم، ذرهذره پسانداز میکنم و تسلیم میشوم، عقلم را به رسمیت میشناسم و راه را مییابم و طی طریق میکنم تا اینکه نقطه تحمل پیدا میشود و اینک صفت گذشته در من صادق نیست، میجوشم و چون رود جاری میشوم تا به بحر آرامش و آسایش برسم. در نهایت آخر امر، امر اول اجرا میشود و من در شلوغیها و ناکامیها آرام هستم و سکوتی زیبا بر شهر وجودیام حکمفرماست؛ سکوتی ناب از جنس یک همسفر عاشق
هفته همسفر پرشگون باد
نویسنده: راهنما همسفر سمیه (لژیون هفتم)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر سمیه (لژیون نهم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی ستارخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
228