من باغبان صبوری بودم که در زمستان طولانی خانهام ایستادم. نه از سر انتخاب که از سر ناتوانی در حرکت، پاهایم به زمین دوخته شده بود. باغ من خاکستر بود و گلهای امید، غبار گرفته در بادهای سرد میگفتند: باید صبور باشم، باید ایمان بیاورم به چرخه طبیعت. اما در میانه سرمای طاقتفرسا، تنها سرمای درونم را حس میکردم. من پرندهای بودم که بالهایش را برای حفظ لانه جمع کرده بود. تا روزی که فهمیدم کلید این زمستان در دست خودم است. نور، نه از بیرون، بلکه از نقطهای دور در عمق سینهام میتابید. آن نور عشقی بود که تصمیم گرفت زنده بماند، حتی اگر تمام جهان یخ زده باشد. در مسیر خودشناسی، آرامتر راه رفتم و فهمیدم آزادی، یک مقصد نیست یک مسیر است. ادامهی حرکت آگاهانه در هر لحظه است. وقتی دستم را به سوی روشنایی دیگران دراز کردم، فهمیدم نورخودم را با نوری دیگر همسو کردهام. هفتهی همسفر، یادآور عشق بیقید و شرط و مسئولیت عظیمی است که پذیرفتهایم. ما ریسمانهای نجات هستیم. شاید خودمان در راه باشیم، اما دستهایمان را رها نمیکنیم. به هر همسفر سختکوش که این کلمات را میخواند: تو زیباترین معجزه این قصهای، تو به تنهایی یک سرزمین خشک را به شکوفه نشاندی. تو به خودت نشان دادی که هیچ تاریکیای ابدی نیست، اگر نور قلبت را بپذیری. امروز این سکوت پرمعنا، فریاد قدردانی ماست. قدردانی ازتواناییمان برای ایستادن، رها کردن و دوباره عشق ورزیدن.بهار ما، به همت خودمان، در راه است و این بهار هزاران رنگ خواهد داشت.
نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر مژگان (لژیون دوم)
مسافرم محمد است که بیش از یک سال و دو ماه است از بند اعتیاد آزاد و رها شده، یعنی از تاریکی و ظلمت به روشنایی رسیده است. من بسیار خوشحال هستم. زمانی که وارد کنگره۶۰ شدم، هفتهی همسفر بود. در حالیکه حتی واژهی «همسفر» برای من هیچ معنایی نداشت. اصلاً نمیدانستم همسفر یعنی چه؟ آن روز که وارد کنگره شدیم، فضا بسیار شلوغ بود. همه با خانواده در کنگره حضور داشتند و حتی استاد، دبیر و نگهبان نیز از خانمهای همسفر بودند. این موضوع برای من بسیار جالب و جذاب بود. اینکه چرا تا این اندازه برای خانمها و همسفران ارزش قائل هستند. در همان روز، چیزهای زیادی آموختم و فهمیدم وظیفهی همسفر در قبال مسافرش چیست. در دورانی که مسافرم مصرفکننده بود، همسفری خسته از روزگار بودم، خسته از صبر و تحمل، خسته از حرف و حدیثهای بسیار، خسته از دعاهای مستجابنشده. دیگر امیدی به زندگی نداشتم. وقتی میدیدم فرزندانم بهخاطر پدرشان غصه میخورند، قلبم به درد میآمد. مسافر من ۳۴ سال مصرفکننده بود و دیگر هیچ امیدی به بهبودش نداشتم. رمق و جانی در بدنم نمانده بود و هر لحظه استرس از دست دادن مسافرم را با خود داشتم. اما در یکی از روزهای سرد پاییزی، روزنهای از امید، نوری در دل تاریکی، مانند شمعی در زندگی ما روشن شد. حالا با آموزشهایی که از کنگره۶۰ گرفتم، فهمیدم چقدر سرسخت و صبور بودهام. نهتنها ضعیف نبودم، بلکه قویتر از آن چیزی بودم که هرگز فکرش را نمیکردم. امروز میفهمم همسفر یعنی صبر و شکیبایی، همسفر یعنی جنگیدن در دل تاریکی، همسفر یعنی پر و بال دادن و قوت بخشیدن به مسافر. و ما این آموزشها را مدیون آقای مهندس دژاکام و خانوادهی محترمشان هستیم. از راهنمای خوبم نیز صمیمانه تشکر میکنم که برای ما همسفرها زحمت میکشند. از خداوند متعال میخواهم به من قدرتی عطا کند تا از نور این شمع، به روشنایی مطلق برسم.
نویسنده: همسفر ناهید رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون چهارم)
روز تولدش بود. وقتی میخواست شمع را فوت کند، آرزویی کرد و گفت: «میخواهم امسال، سالی متفاوت برایمان باشد.» آن لحظه منظورش را متوجه نشدم. روزها و هفتهها گذشت و خبری از تغییر و تفاوت دیده نمیشد، شاید هم تفاوتی در حال شکلگرفتن بود و من نمیدانستم. فقط میدیدم که هفتهای سه روز لباس سفید به تن میکند و از خانه خارج میشود. نگرانیام بیشتر شده بود، با خودم میگفتم با لباس سفید کجا میرود؟ چرا همیشه لباس سفید؟ مگر لباس دیگری در کمد نیست؟ حس بدی نسبت به این موضوع پیدا کرده بودم، چون میدانستم مسئلهای وجود دارد که من از آن بیخبرم. از او پرسیدم کجا میرود؟ از من خواست همراهش به جایی بروم. وقتی وارد کنگره شدم، اصلاً نمیدانستم آنجا چه خبر است؛ این افراد در این مکان چه کاری انجام میدهند؟ چرا همه لباس سفید به تن دارند؟ حال بسیار بدی داشتم، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود و زیر آوار مانده بودم. مانند ابر بهار گریه میکردم، انگار جای امنی برای سبک شدن پیدا کرده بودم. میخواستم باری را که ده سال در دلم مانده بود، روی زمین بگذارم، باری که سنگینیاش مرا از درون نابود کرده بود. من دیگر مانند آدمهای معمولی نبودم. سالها بود که با مصرف مسافرم دستوپنجه نرم میکردم و دم نمیزدم. دوست نداشتم کسی بداند در خانه ما چه میگذرد. نمیتوانستم مانند انسانهای معمولی زندگی کنم یا به فرزندم عشق بدهم. نه خودم را میدیدم و نه فرزندم را. شب و روزم شده بود فکر و خیال همسری که مصرفکننده است و روزبهروز بدتر از دیروز میشود. شبها با گریه و نگرانی میخوابیدم و روزها با این فکر چشم باز میکردم که الان کجاست و در کجا در حال مصرف مواد است. اما از روزی که وارد کنگره شدم، تغییرات کمکم در مسافرم و خودم شکل گرفت. یاد گرفتم چگونه باید زندگی کنم و چگونه مسائل و مشکلات بهوجودآمده را حل کنم. خوشحالم که لطف خداوند شامل حال ما شد و راه کنگره برایمان نمایان گشت تا با آموزشهایی که دریافت کردیم، بتوانیم زندگیمان را از نو بسازیم. امیدوارم هرکسی که درگیر بیماری اعتیاد است، راه کنگره ۶۰ را پیدا کند و به سلامتی و مقصد نهایی برسد.
نویسنده: راهنما همسفر زهره (لژیون پنجم )
رابط خبری: همسفر شهناز رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون چهارم )
ارسال: همسفر ملک رهجوی راهنما همسفر مبینا (لژیون سوم) دبیر سایت
همسفران نمایتدگی پردیس
- تعداد بازدید از این مطلب :
132