نمی دانم که از کجا شروع کنم، از تلخی گذشته یا شیرینی امروز زندگیمان اما گذشته را از یاد نمی برم، تازه خوشیهای زندگی را به دست آورده ایم، نمی خواهم ناشکر باشم، از همه دلگیر بودم، از شما پدر عزیز هم دلگیر بودم اما اجازه نداشتم که بگویم مقصر خود شما هستید چون مادرم با تمام وجودش از زندگیمان مثل ستون ساختمان نگهداری کرد و نتیجه اش را دارد می بیند.
پدر عزیزم بالاخره به آغوش خانه بازگشتی، در آغوش گرفتنت پر از امیدواریست، هر لحظه از رهایی می گذرد احساس بهتری دارم، دیگر به آینده بدبین نیستم چون پدری دارم سالم، از برکت وجود آقای مهندس و راهنمای گرامیت.

بگو پدر این خواب بود چندین سال تخریب، ما هم توی خواب بودیم و از امروز تو هستی کنار ما، تکیه گاه من و خواهرم، زندگی دوباره را به مادرم و ما هدیه کردی، پدر از چشمانت متوجه می شوم که پر از اشک شرمندگی است اما پدر این را بدان که اگر تو سالم باشی انگار تمام دنیا را به من داده ای، بعد از رهایی هر وقت به مدرسه یا مهمانی می روم با شور و شوق، پر از انرژی به خانه بر می گردم.
دیگر در زندگی هر مشکلی که پیش می آید را به شربت ربط نمی دهی، این شهامتت را با تمام وجودم به شما تبریک می گویم، زندگی مثل رنگین کمان است باید همه رنگهایش را دوست داشته باشیم تا بتوانیم زندگی را ادامه بدهیم.
امسال عید ما رنگ دیگری داشت، در کارهای مادرم کمک کردی، مادرم زیاد خسته نشد چون کارها را تقسیم کردیم، تمام عید کنار ما بودی و سیزده بدر انقدر بازی کردیم که خودم باورم نمی شد، من که به آرزویم رسیدم، امیدوارم که همه به آرزویشان برسند.
نمی خواهم زیاد از خوشحالی ام بگویم چون بعضی ها این خوشحالی را هنوز به دست نیاورده اند و ممکن است افسوس بخورند، فقط خواستم گفته باشم که کنگره 60 بدی ها را می برد و خوبی ها را به ما و خانواده ها و جامعه تحویل می دهد، می خواهم بگویم من برای پدرم فرزند بدی بودم، فقط به خاطر این بود که شما را در این وضعیت می دیدم، ناراحت بودم اما الان دختر خوبی برای پدر و مادرم خواهم شد و به جز آنها از کس دیگری توقع محبت ندارم.
دوستت دارم پدر عزیزم روزت مبارک
نویسنده: همسفر پریسا
منبع: وبلاگ نمایندگی افسریه
-
منبع:
- پنج شنبه 2 خرداد 1392
- تعداد بازدید از این مطلب :
9681