English Version
This Site Is Available In English

در کنگره 60 دردها را درمان می‌کنیم

در کنگره 60 دردها را درمان می‌کنیم

جلسه آموزشی و هماهنگی لژیون‌های سردار استان خراسان شعب (رضوی، رضا، شفا، فردوسی، بنیان، غزالی، خیام، عطار، سنایی ،سبزوار، معدن فیروزه، زال پارس، کاشمر، بیرجند، شیروان، قوچان، بردسکن، گلمکان  و همسفران آقا)  پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۳ساعت ۱۲، باحضور دیده‌بان محترم لژیون های سردار در نمایندگی بنیان مشهد برگزار گردید.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان علیرضا هستم یک مسافر؛ خوب توفیق شد که دور هم جمع شویم، امیدوارم جلسه خوبی داشته باشیم. دوستان خراسان از این جلسات استقبال می‌کنند؛ حالا یا سیاهی لشکر است یا واقعا دوست دارید نمی‌دانم؛ ولی یک توفیق است که دور هم جمع می‌شویم و از هم یاد می‌گیریم. تاریکی وجود ندارد، تاریکی دروغ است، وقتی ایمان پای خود را وسط می‌گذارد، وقتی روشنایی حضور پیدا می‌کند؛ نگاه می‌کنی در واقعیت و می‌بینی اصلا تاریکی وجود ندارد و اگر امروز من علیرضا در زندگی دچار مسائل و مشکلات خودم هستم و توان دیدن این مسائل و مشکلات را ندارم، علتش فقط این است که هیچ نوری وجود ندارد. اگر روشنایی در زندگی ما به‌وجود بیاید همه مسائل ما حل می‌شود و همه این‌ها از ایمان ما نشأت می‌گیرد.

من این‌جا نشستم و همه شما هم نشستید، این چند است؟ هردو انگشت عدد یک را نشان می‌دهد؛ ولی خیلی با هم فرق دارد. من یک نفر، آقای مهندس دژاکام هم یک نفر؛ ولی این یک نفر کجا و آن یک نفر کجا؟ اعداد با هم فرق می‌کنند، شاید شبیه هم باشند، همه زندگی‌ها را می‌گویند زندگی؛ ولی زندگی‌ها با هم متفاوت است، طول و عرض و وزن و عمق آن‌ها با هم متفاوت است.

وقتی ما وارد کنگره می‌شویم با خیلی از مسائل روبرو می‌شویم و هر قدم که در جهت شناخت خویش و تن حرکت می‌کنیم، نشانه‌های جدیدتری پیدا می‌کنیم. در سفر اول وقتی حرکت می‌کنیم، در پیام نیز وجود دارد؛ ما در سفر اول رهجو هستیم، می‌گردیم که راه را پیدا کنیم؛ رهجو یعنی جوینده راه. وقتی می‌رویم گل رهایی را می‌گیریم؛ دیگر از رهجو بودن در می‌آییم و می‌شویم رهایافته، تازه وقتی گل رهایی را می‌گیریم راه را پیدا می‌کنیم حالا باید هر قدم که بر می‌داری به نشانه‌ها توجه کنی، از این نشانه به آن نشانه؛ تا بتوانی در مسیر و صراط مستقیم یا مسیر سبز حرکت کنی. همان‌طور که در سفر اول راهنمایی هست و به ما نشانه می‌دهد، از این پله به آن پله، ۲۱ روز هم سازگاری دارد، سفر دوم هم دقیقا همین‌طور است؛ هر پله‌ای که ما بخواهیم وارد این بازی بشویم باید سازگار این مسیر هم بشویم. خیلی‌ها در مسیر این سازگاری فرار می‌کنند و خیلی‌ها تا شروع می‌کنند. دو ویژگی باید داشته باشد مسافری که راه را پیدا می‌کند؛ حالا جرات نمی‌کنم بگویم این سفر دومی است؛ بزرگترین خدمتی که باید همراه داشته باشد یکی خدمت صادقانه است و دومی بخشش؛ تا بتواند در این مسیر قدم بگذارد و به آن ایمان برسد که بتواند مسائل و مشکلاتش را در مسیر حل کند.

غیر ممکن است که دو خصلت خدمت و بخشش را یک نفر نداشته باشد و بتواند بشناسد و معرفت پیدا کند، من که ندیدم. معرفت که نیست؛ معرفت این بالاست، شهر خداوند که عدالت است هم این بالاست؛ تنها چیزی که دست من و تو است، عمل سالم است؛ یعنی کسی می‌تواند به معرفت و سپس به عدالت برسد که توانمندی انجام عمل سالم را داشته باشد. عمل سالم هم زیر چتر خدمت صادقانه است و بخشش.

بارها این را با هم صحبت کردیم که وقتی راه را پیدا می‌کنیم آقای مهندس در مسیر تمام این‌ها را نشانه گذاری کرده است، تمام این مناطق را نشانه گذاری کرده است، خیلی از ما وارد سفر دوم می‌شویم، حالا اسم آن را می‌گذاریم سفر دوم، وارد رهایی می‌شویم، گل رهایی را می‌گیریم فکر می‌کنیم همه‌چیز تمام شد؛ من می‌گویم تازه همه‌چیز شروع شد! یک آدم مست را دیدید؟ حالا سن ما به مست‌ها نمی‌خورد بیشتر سن ما به نشعه‌ها می‌خورد، قدیمی‌تر از ما می‌دانند، دیدید مشاعرشان کار نمی‌کند، مست است، جیبش را می‌زنند. در کنگره که می‌آیی مستی، نشعه‌ای، حواست نیست در سفر اول؛ کنگره یواشکی در جیب تو چهل عدد سی‌دی می‌گذارد؛ می‌گوید به آنچه علاقه داری مشغول باش. علاقه ما این خردی است که در کنگره است و ما باید از آن استفاده کنیم. چهل سی‌دی به این خاطر است که وقتی گل رهایی را گرفتیم می‌تواند راه‌گشای ما باشد؛ ولی زیر سایه خدمت صادقانه و بخشش و لژیون سردار. خدمت مالی قسمتی از این سفر است؛ مثل قسمتی که راهنما می‌رود و تجربه کسب می‌کند، قسمتی که مرزبان تجربه کسب می‌کند، قسمتی که دیده‌بان و ایجنت و هر کسی که در کنگره دارد خدمت صادقانه می‌کند تجربه می‌کند؛ ولی در کنارش حتما باید بخشش را داشته باشد.

از چه‌چیزی باید ببخشی؟ از پول. اصلا یک چیز کاملا روشن است؛ ما در کنگره سر هم‌دیگر را کلاه نمی‌گذاریم. آقای مهندس که سر ما کلاه نمی‌گذارد؛ چون اولین نفری که آن عمل را انجام می‌دهد خود آقای مهندس دژاکام است؛ اولین کسی که دنور شد، آقای مهندس بود. اولین کسانی که لژیون سردار را پایه‌گذاری کردند دیده‌بان‌ها بودند؛ آقای مهندس دستگاه کارت‌خوان را آورد در دیده‌بانی، من هنوز دیده‌بان نبودم، چرخاند و گفت شما باید اولین کسانی باشید که در این حساب کارت بکشید.

هر سال هم که می‌بینید آقای مهندس وقتی که جشن گلریزان شروع می‌شود خود ایشان پانصد تومان، یک تومان، دو تومان کارت می‌کشد و یک حقانیتی در این قضیه است که این را ما در لژیون سردار بهم می‌گوییم؛ بعضی افراد دو قدم از ما جلوتر هستند، مثل سفر اول است دیگر، می‌گویند آمدیم تجریه کردیم و این معرفت در زندگی ما بوجود آمد، مسیر ما هموار شد و اگر از من بپرسند میگویم تمام کسانی که رهایی می‌گیرند، حتما باید عضو لژیون سردار باشند تا بتوانند قدم از قدم بردارند، بتوانند کلمات را بفهمند.

ما ۱۱ماه در سفر اول راجع‌به منیت صحبت می‌کنیم، ۱۱ماه راجع‌به کبر صحبت می‌کنیم، راجع‌به غرور صحبت می‌کنیم؛ راجع‌به نفرت صحبت می‌کنیم، راجع‌به عشق هم صحبت می‌کنیم، راجع‌به ترس هم صحبت می‌کنیم، همه هم میتوانیم آن‌را تعریف کنیم؛ ولی کجا هست؟ کجاست؟ ترس کجاست؟ ناامیدی کجاست؟ نفس کجاست؟ جن کجاست؟ چطوری می‌شود درستش کرد؟ چطوری می‌شود دست پیدا کرد و این کلمات را مجری بود و به آن‌ها تسلط پیدا کرد؟ چگونه می‌شود این اتفاق بیفتد؟ تنها صفتی که باعث می‌شود کلمات رخ نشان دهند و به ما کمک کنند در طول سفر، بخشش است؛ شاید چیز دیگری باشد، من نمیدانم؛ ولی من در این بیست و چند سالی که در کنگره تجربه کسب کردم در این وادی که پا گذاشتیم دیدم قضیه برای من متفاوت شد و در کنگره ما یاد گرفتیم که این تفاوت به تنهایی تاثیرگذار نیست؛ هر آن چیزی که به آن دست پیدا می‌کنم باید به نفر کناری نیز منتقل کنم. برای همین در کنگره دور هم جمع می‌شویم؛ که اطلاعات و آموزش‌های خود را در اختیار یکدیگر قرار بدهیم.

این ساعت را می‌بینید گرد است و مثل اسب عصاری است؛ هیچ وقت زمان تمام نمی‌شود؛ دارد همه را گول می‌زند. ساعت دوازده می‌شود، فردا هم همین است، چند وقت است که ساعت اختراع شده؟ همین ساعت گرد؟ همه را دارد گول می‌زند چون می‌گوید زمان تمام نمی‌شود. اگر می‌خواهید زمان را بسنجید یکی از این ساعت شنی‌ها بردارید برعکس کنید، بگویید آخرین دانه‌شنی که از کمر باریک این ساعت شیشه‌ای پایین بیفتد تمام است و دانه دانه و ثانیه ثانیه که این ساعت شن‌ها را از کمر خودش رد می‌کند می‌بینید چقدر ارزش دارد؛ بعد تمام تلاش خود را می‌کنیم که متفاوت‌تر بفهمیم و متفاوت‌تر عمل کنیم تا روزهای ما باهم تفاوت داشته باشد. امروز ما با دیروز ما متفاوت باشد و خدا را شکر در کنگره این اتفاق برای همه ما افتاد؛ ولی درک این واقعیت پس از بخشش صورت می‌گیرد و همه ما باید این توانایی‌ها را در درون خود به‌وجود بیاوریم آن هم برای بیرون از کنگره. هر چیزی در کنگره آموزش می‌بینیم برای بیرون کنگره است، ساختار هستی ما را باید بشناسد، اگر نشناسد اجازه عبور نمی‌دهد. تنها صفتی که هستی با خودش حمل می‌کند؛ خادم بودن و بخشش است. بخشش را می‌شناسد، خودش را می‌شناسد، و اجازه عبور می‌دهد اگر‌ گیری وجود دارد. من فکر می‌کنم بزرگ‌ترین‌ گیری که انسان‌ها دارند و دائما بیرون دنبال آن می‌گردند تا رفعش کنند این عدم توانایی بخشش است؛ در درون. این‌که من بتوانم بپذیرم، همه را بپذیرم، همه حق دارند. این در انسان بوجود نمی‌آید مگر این‌که توانایی بخشش را در درون خود به وجود بیاورد.

ما چهارده ثانیه سکوت کردیم قبل از جلسه، آخر جلسه نیز چهارده ثانیه سکوت می‌کنیم؛ برای چه این‌کار را می‌کنیم؟ اگر ندانیم، عمل نمی‌کند؛ اگر با فهم کاری را انجام ندهیم عمل نمی‌کند، برای همین کسی که وارد کنگره می‌شود در سه‌جلسه تازه‌واردین به او می‌گویند که می‌خواهیم با تو چکار کنیم؛ دائما یک راهنما می‌گوید چه اتفاقی قرار است بر‌ای سیستم ایکس تو بیفتد. باید بفهمد؛ اگر نفهمد اتفاق نمی‌افتد. اگر من چیزی را می‌خوانم به امید این‌که من چیزی را بخوانم برای من کاری بکند، اتفاق نمی‌افتد. فهم مطلب است که گره گشای ما است، فهم مطلب است که من باید بفهمم در این چهارده ثانیه چکار کنم؟ در این چهارده ثانیه چه‌اتفاقی قرا است بیفتد؟ در سکوت چه‌اتفاقی قرار است بیفتد؟ چهارده ثانیه اول داری به خداوند پناه می‌بری از بدی‌های خودت، چهارده ثانیه آخر که داری جلسه را می‌بندی، با حال خوش آرزویت را مطرح می‌کنی.

خیلی مطالب در کنگره هست که من علیرضا نمی‌دانم، چون نمی‌دانم کامل آن را هم نمیتوانم انجام دهم. آقای مهندس دژاکام نمی‌تواند علم خود را به ما بدهد، علم مختص خود ایشان است؛ ولی خرد خود را می‌تواند در اختیار شاگرد بذارد. خرد بزرگان است که راهگشای شاگرد می‌شود. من می‌توانم بگویم شاگرد کنگره هستم، شاگرد مهندس دژاکام هستم؛ اما آیا مهندس دژاکام هم می‌گوید که زرکش شاگرد من است؟ اگر شاگرد طوری عمل کند که استاد بگوید این شاگرد من است، این مهم است. آیا کنگره می‌گوید علیرضا شاگرد من است؟ آیا شعبه شما می‌گوید؟ یا دیدین جایی دعوا می‌شود می‌گویند این رهجوی کی بود همه روی خود را برمی‌گردانند می‌گويند که این رهجوی من نیست.
به یاد می‌آورم یک پهلوان مال شعبه آکادمی بود و دو، سه راهنما عوض کرده بود؛ یک‌ کاری کرده بود که گفتم راهنمای این شخص کیست؟ هیچکس قبول نمی‌کرد، سه‌تا راهنما داشت؛ولی هیچ‌کس قبول نمی‌کرد که این پهلوان، رهجوی من است.
خیلی از ما می‌آییم در کنگره فارغ می‌شویم؛ ولی کنگره قبول ندارد که ما شاگردش هستیم؛ چون صفات کامل نیست. در کلاس اولو دوم دبستان و دانشگاه هم می‌روید و یا حتی می‌خواهید دکترا بگیرید؛ اگر دو نمره کم و زیاد دارید، به شما می‌دهند و می‌گویند با ده قبول شد، با پانزده قبول شد، برای این‌که ادامه تحصیل بدهی تک ماده هم می‌زنی می‌گویند ادامه تحصیل بدهی و بروی، حالا به یک جایی می‌رسی؛ ولی در سیستم کائنات تو را با نمره نوزده قبول نمی‌کنند. در سیستم کائنات کسی با نوزده و نود و نه قبول نمی‌شود؛ با نمره بیست قبول می‌شود. مگر یک سفر اولی می‌تواند بگوید من هر شش ماه یک‌بار مقداری مواد می‌زنم؟ نمره‌اش نوزده و نود و نه است دیگر؛ سالی یکی دو پیک مشروب هم می‌خورم عید به عید! آيا رهایی تو؟ نه! نیستی. باید در سفر اول نمره‌ات بیست باشد؛ حتی در پله‌ها و هفته‌هایی که داری سفر می‌کنی هم باید نمره‌ات بیست باشد؛ دقیق سر ساعت سی‌دی هم بنویسی. دیدید کسانی که با هجده و نوزده قبول می‌شوند، شش‌ماه دیگر کمیته انضباطی یک پا و دوتا دستشون بالاست؛ نمره‌اش نوزده و نود و نه است و بیست نیست.
سفر دوم هم باید نمره‌ات بیست باشد. سفر دوم سفر خرد است؛ سفر فهم مطالب است؛ بعد وقتی می‌گوييم در کنگره چگونه قدردانی می‌کنیم یا چگونه شکرگذاری می‌کنیم دیگر لحظه‌ای تفکر نمی‌کنیم که چرا من باید شکرگذاری کنم، چرا باید قدردانی کنم، از چه باید قدردانی کنم. حتما باید انسان‌ها دست در جیب خود کنند و پول بدهند؛ حتما باید این‌کار را انجام بدهند. من اگر کسی را در مسیر کارم می‌بینم و احساس می‌کنم که نیازمند است حتما باید به او کمک کنم؛ حتما باید این‌کار را بکنم. بعضی‌ها این‌طوری نزد خدا روزی می‌خورند؛ یعنی از در خانه که صبح می‌آیند بیرون می‌گویند خدایا یک نفر را بفرست که من بتوانم به او کمک کنم. حالا من از صبح که می‌آیم، این‌طرف و آن طرف را نگاه می‌کنم که نکند کسی بیاید، تلفن زنگ می‌خورد می‌فهمم گرفتار است جواب او را نمی‌دهم، این‌طوری آدم‌ها روزی خودشان را قطع می‌کنند.
شما ببینید وقتی می‌گویند برکت یعنی چه؟ انشالله در زندگیت برکت بیاید یعنی چه؟ روزی بی‌برکت یعنی چه؟
لژیون سردار؛ لژیون بخشش، لژیونی است که کسانی که فقیر هستند باید وارد آن بشوند. برای اینکه از فقر دور بشوند، این قسمت صور آشکار آن است و صور پنهان نیز دارد؛ وقتی می‌خواهیم قدردانی کنیم باید صورت‌های مختلف وجودی ما بفهمد که ما فهمیدیم. قدردانی یا شکرگذاری در پی‌ خود فهم را به همراه دارد. اگر قرار است من تجربه جدید کسب کنم باید چیزی که دیروز تجربه کردم را بفهمم؛ یعنی قدر آن را بدانم، اندازه‌اش را بدانم، شاکر باشم؛ برای همین تا خدمت مالی نکنیم، تا قدردانی نکنیم، تجربه جدید نمی‌کنیم. ناچاریم وادی‌ها را مثل همان روزی که سفر اول می‌کردیم همان‌طور توضیح بدهیم، ناچاریم راجع‌به دستور جلسات همان‌طور که پارسال مشارکت می‌کردیم، مشارکت کنیم؛ حالا چهارتا چیز سرچ کنیم دست‌مان را بلند کنیم و خوشحال باشیم که چیزی گفتیم، در صورتی که در کنگره چیزی که ارزشمند است تجربه من است.
آقای مهندس دیروز هم گفتند حالا من دومیلیارد دادم، هر کسی می‌تواند بالاتر پرداخت کند؛ قبل از اینکه بیایم، رفتیم فردوسی، روبروی آرامگاه فردوسی، یک سنگ‌نوشته دارد که نوشته است: دروازه علم کجاست؟ علی است. می‌گوید علم رسول خداست و دروازه‌ آن علی است. علی می‌دانید یعنی چی؟ یعنی بخشش، یعنی گذشت، اگر می‌خواهید وارد بشوید و فهمی از عالم هستی پیدا کنید، هیچ در و دروازه‌ای وجود ندارد؛ جز بخشش. باید بتوانید ببخشید، در کنگره تمرین می‌کنید برای بیرون کنگره، اینطوری نیست که من بگویم پول خود را می‌دهم به کنگره، پول‌ را جمع می‌کنم و به این می‌دهم و به آن نمی‌دهم؛ نه اینطوری نیست. باید بیرون از کنگره هم کمک کنیم. در کنگره تمرین می‌کنیم؛ من در کنگره پانصد میلیون پول می‌دهم که بیرون کسی را دیدم صدهزار تومان به او کمک کنم. بعد آن نور ایمان را میتوانیم در مسیر صراط مستقیم ببینیم؛ تا بتوانیم قدم از قدم برداریم، تا بتوانیم تزکیه و پالایش کنیم؛ وگرنه مجبوریم تکرار مکررات کنیم و تکرار تاریخ کنیم. تاریخ هر سال می‌آید همانطوری، اصلا ربطی به موی سفیدوسیاه ندارد؛ به محض اینکه یک جنس مخالف می‌بینم شهوت تمام وجودم را می‌گیرد؛ هرچند که محاسن داشته باشم و موهای خود را یک‌طرفه شانه کرده باشم و روی جانماز باشم؛ چه مثلا مدل موهای طور دیگه زده باشم و دوتا تیغ هم ابروها خود را زده باشم؛ اصلا فرقی نمی‌کند.
کمدی است؛ درون خود بروید. به محض اینکه یکی جلوی تو می‌پیچد یاحرفی به تو می‌زند دهن خود را باز می‌کنی و به او همه‌چی می‌گویی. چرا؟ چون کسی دیگر دارد فرمان می‌دهد. دستت را بلند می‌کنی، از کوله‌پشتی‌ات یکی، یک چیزی در دستت می‌گذارد. شهوت را در دستت می‌گذارد. از توی کوله‌پشتی خشم را در دستت می‌گذارد؛ زمانی که تمام شد، تازه می‌فهمی تمام شد؛ ولی کسی که صاحب بخشش است؛ آن کوله‌پشتی‌ دیگر در پشت او نیست؛ جلوی اوست و آن‌شخص انتخاب می‌کند که از توبره‌ خود خشم را انتخاب کند یا بخشش را، خشم را انتخاب کند یا محبت را، شهوت را بردارد یا عشق را.

این است که ما دور هم جمع میشویم و راجع‌به این مسئله مهم با هم صحبت می‌کنیم. علم کنگره با سرعت پیش می‌رود، روزهای جمعه که آقای مهندس در پارک رهایی می‌دهند؛ یک پزشک پوست و مو پیش آقای مهندس آمده بود، یکی از بچه‌ها هم از شهرستان آمده بود که راهنمای او پرونده پزشکی‌اش را آورده بود؛ که بنده خدا تمام موهای سر و بدنش ریخته بود، بعد مهندس می‌گویند چه مویی داری و می‌گوید خوب شدم. بعد دکتر پوست و مو می‌گوید لطفا اجازه بدهید ما دوتا عکس با این بیندازیم، پرونده‌اش را به کلینیک ببریم و این را مقاله کنیم، خیلی مهم است. مهندس می‌گوید آن‌قدر از این‌ها داریم که وقت نمی‌شود به کچلی برسیم؛ کچلی درد نیست که، اعتیاد درد است، سرطان درد است، که امروز این دردها در کنگره دارد به درمان می‌رسد و قدردانی و شکرگذاری من باعث می‌شود که این اتفاقات بیفتد که یک سری انسان‌هایی که از درد بیماری‌های خاص در رنج هستند بیایند و خوب بشوند.
اعتیاد که مشکل آن حل شده و خنده‌دار است. الان سفر دوم است، غیر از درد جسمی و جان، درد صور پنهان ما نیز هست، درد خشم و شهوت ما هم هست؛ این چطور درمان بشه؟ چطور من میتوانم سرم را پایین بیندازم و نگاه نکنم؟ چطور می‌شود من دهنم را ببندم؟ چگونه می‌شود من بپذیرم که همه حق دارند؟ چطوری میتوانم به همه اجازه بدهم؟ در کنگره نه! در داخل کنگره من ۲۰ساله هر کسی به من فحش هم داده است سرم را پایین انداختم و خندیدم؛ بله شما درست میگی. مسئله بیرون کنگره است؛ که خرخره طرف را می‌گیرند می‌جوند. آن‌جا هم باید سر خود را پایین بندازیم. چطور این اتفاق می‌افتد؟ با آن دروازه؛ با دروازه علم، با همان بخشش. چقدر بخشش؟ ببینید با حساب کتاب ماشین حسابی فرق می‌کند بخشش‌، اینجا ما ردیف نشستیم پهلوان، کدام پهلوان است خودش می‌داند، این‌جا نشستیم، همه دنور و عضو لژیون سردار هستیم یا در حد توان خود کمک مالی کردیم؛ ولی خود ما می‌دانیم که چطور بخشش کردیم؟ آیا واقعا درست بخشش کردیم؟ با تمام توان خود بخشش کردیم؟ چون بازی بخشش، بازی قدرت بخشش است؛ نه اینکه بگویم حالا من هم هستم، حالا این‌قدر دارم بیایم پانصدتومان هم کمک کنم. اندازه‌ها متفاوت است؛ گفتم این یک با این یک، زمین تا آسمان فرق دارد. به‌افتخار خودتان دست بزنید.

مرزبان خبری: مسافر علیرضا

عکس: مسافر هادی

نگارش: مسافر نوید

ویرایش و ارسال: مسافر سجاد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .