جوانی بودم با هــزاران آرزو و به دنبال شــاه کلیدی برای دست یافتن به آنها، حس هیجان و کنجکاوی زیادی هم به همه چیز داشتم، از کلمه آخر خــط هم خوشم می آمد.
با مواد مخدر که آشنا شــدم تصور کردم راز بزرگ و جالبی را برای سرخوشی و ادامه زندگی پیدا کردم، در ابتدای مصرف، حس عشق و انسان دوستی ام زیاد شد تا جایی که مواد شد یک تکیه گاه بزرگ برای من.
خوشحال یا ناراحت، فرقی نمی کرد، مصرف می کردم، به این باور افیونی رسیده بودم که هر کس مواد مصرف نکند از زندگـــی لذت نمی برد، از قضا روزی مواد به من نرسید، آنجــا بود که فهمیدم اعتیاد و وابستگی چیست.
از دید خود در آن لحظه و با آن جهان بینی افیونی، دنیـــا را بیهوده و پوچ و بی عدالت پنداشتم و از زمین و زمان حتی خداوند طلبکار بودم.
با ابزار توجـــیه از همه چیز ایراد می گرفتم، تا اینکه ساعاتی بعد مصرف کردم و با حسهای معکوسم دوباره دنیا برایم جالب و قشنگ شد.
گذشت و گذشت تا بعد از مدتی درگیری های روحی روانی و حال خرابی ها بدون قطعی و مکث جای خود را با آن به اصطلاح حال خوشی های موقت و زود گذر عوض کردند و شدم نا امید و سرخورده.
با فشارهای زیادی که به من وارد می شد تصمــیم گرفتم ترک کنم، چقدر مضحک و خنده آور است که حداقل 20 بار این کار را برای روشهای مختلف انجام دادم و نتیجه نگرفتم، شکست پشت شکست، کم کم معنی به آخر خط رسیدن را داشتم می فهمیدم که چه مصیبت و ظلمتی است.
تا اینکــه اتفاق جالبی برایم افتـــاد:
آخــــر خط من شـــد ســـر آغـــاز خـــط دیگـــر.
خط دیگر، یافتن راه قطعی درمان اعتیاد به روش کنگره 60 و شروع سفر من بود، با اینکــه 3 ماه از سفر من می گذرد تازه متوجه شدم که همه این مسائل عین عدالت بوده است.
من باید به اعماق تاریکی ها می رفتم تا قدر این روشنایی را بهتر بدانم.
نویسنده: حجت
منبع: وبلاگ نمایندگی مشهد
-
منبع:
- چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391
- تعداد بازدید از این مطلب :
2673