English Version
This Site Is Available In English

یادت هست چه حالی داشتی؟

یادت هست چه حالی داشتی؟

روز چهارشنبه بود 23 آذر 90، جلسه آکادمی که تمام شد، علی گفت: عکست را در وبلاگ تصویرگران دیدی؟ پاسخ دادم نه، به منزل که رسیدم، اولین کاری که کردم به وبلاگ تصویرگران رفتم و با دیدن این عکس در بهتی غریب گرفتار شدم.


آری، اوایلی بود که به کنگره آمده بودم، عجب روزگاری است، به واقع چیزی یادم نبود، این عکس من هستم؟ باورم نمی شد، درست که فکر کردم یادم آمد که اینجا کجا و من چه کاره بودم، تمام آن روز از جلوی نظرم گذشت، اردو بود، اردوی همدان، من به اصرار به این اردوی لژیونی رفته بودم، آن روزها حماقت می کردم و گرفتار بودم، برای رفتن به آن اردوی 2 روزه، 10 گرم کراک گرفتم که نکند خدایی نکرده کم بیاورم، اما . . . .


ساعت 4 صبح بود که راه افتادیم، من در ابتدای حرکت نیم گرم را مصرف کردم و خود را همراه بچه ها کردم، ساعت 7 صبح برای صبحانه جایی توقف کردیم، همه دنبال جایی سر سبز بودند و من می گفتم برویم جایی که سرویس بهداشتی داشته باشد، در همان جا 1 گرم کراکی که آماده کرده بودم تا مصرف کنم گم شد، به بدبختی جایی را پیدا کردم و نیم گرم دیگر کشیدم،من دلم درد می کرد و در میان راه هرجایی که سرویس بهداشتی داشت نگه می داشتیم، البته همه اش فیلم بود برای مصرف کردن کراک.


فکر می کردم کسی نمی فهمد، مثل کبک سرم را در برف کرده بودم و بی خبر از اطرافم، به همدان رسیدیم، رفتیم غار علی صدر، همان جا 1 گرم کشیدم و سوار قایق شدیم، همه خوشحال بودند، می گفتند و می خندیدند، جنسم را یواشکی در آوردم تا با دیدنش خیالم راحت شود، در همین حال با تکانهای قایق که از سوی بچه ها و خوشحالیشان به وجود آمده بود، تمام جنسم در آب افتاد، صحنه تلخی بود، در آن آب زلال جنسم را می دیدم که به پائین می رود و کاری نمی توانم بکنم، غم عالم در دلم نشست.
 

از غار که بیرون آمدیم، مقداری کراک که بر سر سنجاق داشتم را مصرف می کردم که صدایی از بیرون دستشویی آمد که این دارد چه کار می کند، تصویری از لژیون و راهنمایم از جلویم چشمم گذشت، که اگر من را در اینجا بگیرند چه کار کنم، چگونه در چشم راهنمایم نگاه کنم، با عجله سنجاق را داخل لباسم گذاشتم و بیرون آمدم، دو دوست بودند که با دوست دیگر خودشان شوخی می کردند، تمام کراک به لباسم چسبید و دیگر چیزی برای مصرف نداشتم، از آنجا برای دیدن جاهای دیدنی شهر رفتیم و هرجا که می رفتیم من به بهانه خرید می رفتم و دنبال کاسب می گشتم، اما هیچ چیزی پیدا نکردم، به بو علی رسیدیم، برایم جالب بود، در حیاط آنجا بیش از 50 نفر در جلوی چشم مردم در حال مصرف هروئین بودند، از یکی از آنها سراغ کراک را گرفتم و گفت اینجا فقط هروئین است، 4 گله گرفتم و در همان جا به دستشویی رفتم، زرورق سیگارم را کندم، دوا را بر روی آن ریختم، دود اول نه دود دوم آتش گرفت و ابرو هایم سوخت، به مشامی روی آوردم، مقداری از خماریم کاست، اما حالم خراب بود.


به خانه ای که از قبل معین کرده بودیم رفتیم، همه بالا بودند و من به هوای دل درد به پائین آمدم، در حال استفاده از هروئین به صورت مشامی بودم، سیگاری روشن کردم و با خیال راحت از دستشویی بیرون آمدم، چشمتان روز بد نبیند، راهنمایم دست به سینه آنجا ایستاده بود، هر چه کشیده بودم پرید.


آن شب گذشت، فردا به باغی رفتیم، تریاک همراهم بود و هر چند دقیقه یک بار تکه ای می کندم و می خوردم، اما جواب نمی داد، بعدازظهر هم که برگشتیم، همین داستان ادامه داشت، حدود 15 گرم تریاک خوردم ولی انگار نه انگار.


این تصاویر از ذهنم می گذشت و قطرات اشکی گونه هایم را خیس کرد، عکس را داخل گوشیم ریختم و به سراغ برادرم رفتم، با تعجب نگاهی کرد و گفت: اه این تویی، پیر عمل بودیا! به سراغ مادرم رفتم، تا عکس را دید گوشی را کنار زد و گفت این چه کسی است، حالم بهم خورد، گفتم خودم هستم، آنقدر تعجب کرده بود که گوشی را نمی داد، به زور گوشی را گرفتم و به پدرم نشان دادم، آن هم نشناخت و بعد از توضیح من، دستش را رو به آسمان کرد و خدا را شکر گفت، نوبت همسرم شد، او بیشتر از همه با حال و اوضاع من در ارتباط بود، یادش بود، چند ثانیه ای مات و مبهوت به عکس نگاه کرد و گفت: یادت هست چگونه بودی؟ جا خوردم و در فکر فرو رفتم که نکند یادم رود از کجا آمده ام و کجا می رورم، یادم نرود چه بودم  . . . .


در ضمن این عکس داخل همان قایق معروف است

 

نویسنده: مسافر کامران رک
منبع:
وبلاگ رهجوی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .