جستجو :
Language :
 
 
فرستادن خبر به دوستان از طريق پست الکترونيکي
نام فرستنده :  
پست الکترونيکي دريافت کتننده :   
         
سلام دوستان چكاوك هستم يك مسافر  كنگره 60 ::  1386/12/08 
یک روز سرد زمستان با مصرف شیشه به کنگره وارد شدم 299 روز درمان تدریجی من طول کشید و اکنون دو ماه و پنج روز است که رها شده ام

یک روز سرد زمستان با مصرف شیشه به کنگره وارد شدم 299 روز درمان تدریجی من طول کشید و اکنون دو ماه و پنج روز است که رها شده ام و همزمان با این حادثه خجسته درسم را در دانشگاه نیز به اتمام رسانده ام . آنچه می خوانید تمام آنچیزی است که تا امروز به یادم مانده است .
می توان رشته این چنگ گسست
می توان کاسه آن تار شکست
می توان فرمان داد :
                          های ، ای طبل گران زین پس خاموش بمان
به چکاوک اما ، نتوان گفت : مخوان !                
                                                                              فریدون مشیری

این روزها نوشتن برایم سخت شده ، شاید چون می دانم زمان خوانده شدنم فرا رسیده و من همیشه از خوانده شدن وحشت داشته ام نه از خوانده شدن که از برملا شدن اما گویا این زمان لازم است که من برملا شوم تا بشکنم بلکه بتوانم دوباره بسازم ، این بنائی را که از ابتدا کج ساخته بودم .

قرار بود از خودم بنویسم ، از سختی راه ، از همان خشت اول که کج نهادیم و تا ثریا رفتیم ، اما هر چه کردم نشد ، هر چه نوشتم سخت تکراری بود و یکنواخت آنقدر هم که خودم هم حوصله تمام کردنش را نداشتم . نوشتن از سختی ها سخت می شود وقتی بدانی همه تجربه اش کرده اند وقتی بدانی هر کس به اندازه وسع خود سهمی از آن برده است ودر این میان وسعت هم بسیار ناچیز بوده است ، این بود که از خودم گذشتم تا به اقیانوس برسم .
براستی هم انگار سال ها گذشته است از آن روزها ، انگار اصلاً مال من نبوده اند و من فقط خوانده ام بخشی از یک کتاب را . چطور ممکن بود من که آن همه می نالیدم به نمی دانم هایم آن چنان اسیر می دانم ها شوم ؟ من که آنقدر بیزار بودم از روز مرگی ها ، اسیر دست تکرارها شوم ، من که آن همه می نالیدم به وجود ، من که خود را دردانه کائنات می پنداشتم ، این همه کوچک و خوار شوم ؟
اما نه ، چه کسی بهتر از من می داند که من چگونه من را نابود کرد من از همان آغاز چوب بدفهمی هایم را خوردم من فراموش کرده بودم که واژه ها تنها رختی بر تن مفاهیمند ، من فراموش کرده بودم که ما آدم های " چونکه زیرا " آنقدر در پی دلایل و استدلال شده ایم که یادمان رفته است که مفاهیم قبل از ما و قوانینمان بوده اند و جریان داشته اند ، ما فراموش کرده ایم که واژه ها هرگز به وسعت معنا ها نبوده اند . من گمان می کردم برای دانستن  نمی دانم ها باید بی وقفه به سوی کتاب ها هجوم برد . من نمی دانستم برای دانستن اول باید تکلیفت با خودت روشن باشد باید بدانم در کجا ایستاده ای و به کجا می خواهی بروی باید بدانی وسعت از درک چقدر است و سهمت از دانستن چقدر ، افسوس که من این را نمی دانستم و در لابلای صفحات کتاب ها اول اعتمادم بعد خدایم و بعد از آن خودم را جا گذاشتم و فراموش کردم ... من گمان می کردم برای روزمره نبودن باید هر روز کاری جدید کرد و هر روز به رنگ تازه درآمد و چون نمی توانستم این چنین کنم دست از زندگی شستم ، در گوشه ای نشستم و شوکران را نفس نفس به درون سینه فرستادم و مرگ را در عین زنده بودن تجربه کردم .

من در پس بی " خودی" و بی "خدائیم" بای ندیدن آنچه آینه ها پیش رویم به تصویر می کشیدند افیون را برگزیده بودم و خبر نداشتم برای روزمره نبودن کافیست نگاهت را عوض کنی و هر روز که در پس طلوع خورشید رنگی تازه ببینی دنیا  ،آنروز تفاوت می کند با روزهای قبل .
من نمی دانستم که افیون ها درمان درد نیستند فقط چند لحظه ای آرامت می کند و پس از آن درد بیشتر و سخت تر باز می گردد ...
من گمان می کردم درد بی خدائیست ونمیدانستم که درد من نه از نبود خدایم که از نبود خودم است درد من بیهودگی بود ، از بی مصرفی بود ...
روزهای سختی بود خیل سخت و من بی خود بی خدا و عاصی به مجنونی می مانستم که بی هدف در بیابان پی آب می گردد من گمان می کردم که خدائی ندارم و نمی دانستم که خدا می داند که بنده ره گم کرده ای دارد ! 
یادم نیست که بود آن شبی که از فرط ناچاری و درماندگی بر آستانش مشت کوبیدم و فریاد کردم بارالهی اگر هستی نجاتم بده ، نجاتم بده که دیگر طاقت این همه سرگشتگی ندارم ، و خداوند همان شب مرا به وسعت کائنات در آغوش گرفت ...
همان شب عزیزی را از دست دادیم و گویا مرگ که ناگهان این همه نزدیک شده بود تلنگر که نه مشتی سنگین بر صورتم نواخت من هرگز از مرگ نمی ترسیدم و حتی گاه به التماس برای خود می خواستمش ، اما رفتن او برای من که آنچنان غرق خود شده بودم که همه هر چه  اطرافم بود را از یاد برده بودم مثل بیداری در پس یک کابوس بود . برای کسی که به قدرت افیون زنده است نبود افیون مرگ نیست بلکه روزی هزار بار مردن و زنده شدن است و من اینبار تصمیم گرفتم روزی هزار بار بمیرم ، هر روز که می گذشت به امید فردای بهتر ، بهتر می شدم ، انگار دروغ بودند آنها که می گفتند اگر سه روز دوام بیاوری راحت می شوی ! !!!
كجا بودند آنها که می گفتند : به شیشه مبتلا نخواهی شد ؟ که من دیگر حتی نای مردن هم نداشتم ، آنقدر در خیابان به دنبال آدرس خانه گشته بودم که دیگر جرات تنها بیرون رفتن نداشتم ، آنقدر در خانه فریاد زده بودم که دیگر روی در خانه ماندن نداشتم ، دیوانه شده بودم ، دیوانه ای که خود دیوانگیش را باور ندارد !
چند ماهی که گذشت تا در پی یک سفر ، مسافری را شناختم ، مسافری که از راه من بازگشت بود و جاده را یافته بود ، دستم را گرفت و با دست دیگر به نقطه ای دور اشاره کرد گفت اگر از این راه بروی آب را خواهی یافت ...
من به امید یک لیوان آب راهی شدم و اقیانوس را یافتم ! اما ورود به اقیانوس قانون داشت ، برای شناکردن باید رخت ها را بکنی که لباس ها هر چه باشند از سرعت حرکت می کاهند ، باید هر چه توشه اندوخته بودم در ساحل جا می گذاشتم باید برهنه از هرچه می دانم و نمی دانم تن به آب می زدم برای درمان یک جز کل را به راه بلد ها می سپردم پایم که به آب رسید قانون اول را برایم را خواندند : " آب بازی " گفتند به آنچه علاقه داری مشغول باش ، گفتم : شنا ، شناکردن را به من بیاموزید ، گفتند خواهی آموخت ، کم کم .
گفتند : بازی کن اما به آنچه می کنی خوب فکر کن ، اما من آنقدر ذهنم شلوغ بود که یارای اندیشیدن نداشتم  .
گفتم : نمی توانم من به درد هیچ کاری نمی خورم حتی به فکر کردن ، گفتند : هیچ جانداری بیهوده نیست حتی اگر خود اینچنین بپندارد و من باور کردم ...
روزها در پی هم می گذشت و من هر روز یک قدم تنها یک قدم جلوتر را می دیدم آرام آرام حرکت می کردم روزهای نخست گمان می کردم که آخر راه درمان درد من است اما تن که با آب خو گرفت دانستم که درمان من بهانه ای بیش نیست برای اشتی دادن من با من و آخر راه آنچنان دوردست که شاید حتی به عمرم هم میسر نشود .
در اقیانوس قانون بزرگ تدریج است ، می خواهی درمان شوی ؟ آرام آرام
می خواهی آدم باشی ؟ قدم قدم  اینجا پله پله تا ملاقات خداهم می توانی بروی
من آنقدر به بازی سرگرم شدم که نفهمیدم چه وقت شنا آموختم ، چه وقت با خودم دوست شدم و در آغوشش فشردم ! یادم نیست خدایم از کی قادر مطلق شد ، ابرها کنار رفت و خورشید دوباره تابیدن گرفت .
من در پس این تدریج ها چه بسیار گوهرهای گم کرده را دوباره یافتم ، دوباره من شدم و زمان حرکت آغاز کرد .
من اما هرگز فراموش نخواهم کرد که تا مقصد راه درازی مانده و اگر بنشینم از غافله عقب می مانم باشد که بتوانم و اندازه فهم از این دریای بیکران بهره مند شوم ...
چکاوک
www.c60.ir


www.congress60.org
Copyright © 2003 - 2010 Congress60 | Powered by Ravian | برداشت مطالب با ذکر منبع آزاد است